پارتـ⁴
مهیار:واقعا آدما خیلی بی شخصیت شدن
ماهورا:کافیه بچه ها دارم میمیرم از استرس
دکتر:ببخشید باید به خانوادش زنگ بزنید بگید بیان
مهیار:خانم دکتر خانوادش برا چی به ما بگید مردم از استرس اَه
دکتر:متاسفانه آقای یاسینی حالش خیلی بده و نیاز به عمل داره
سوگند:چچچییی خانم دکتر علی حالش بدهههههه(گریه و جیغ)
دکتر:خانم نصیری آروم باشید،ببخشید آقای ساعدی شما یک دقیقه با من بیاید
مهیار:سوگند آروم باش ببینم چی شده
سوگند:چجوری میتونم آروم باشم هااااا؟
مهیار رفت
دکتر:خیلی حالش بده اگه تا فردا عمل نشه ممکنه خدایی نکرده بمیره
مهیار:چی؟من هر کاری میکنم تا زود تر خوب بشه
ماهورا:سوگند گوشی علی پیشته؟
سوگند:نه دست مهیارهه
ماهورا رفت و گوشی علیا گرفت و شماره گرفت
سوگند:هوییی چیکار میکنی دختر به کی زنگ میزنی
ماهورا:هیس هیچی نگو،الو سلام
پارتـ⁵
نیلا با صدایی لرزان و خسته جواب داد: «جانم؟ بفرمایید.» و بلافاصله بعد از آن هقهق گریهاش بلند شد.
ماهورا بدون معطلی و با لحنی جدی و قاطع گفت:«نیلا گوش کن! همین الان خودت رو برسون بیمارستان. حال علی خیلی وخیمه. هزینههای عملش سنگینه و ما به تنهایی از پسش برنمیآییم. اگه واقعاً علی برات مهمه الان وقتشه که ثابت کنی.باید برای پول عمل کمک کنی.»
نیلا که با شنیدن اسم علی وارد شوک شدیدی شد،قطره های اشکس را گاک کرد و گفت:«باشه. حتما. لطف کن آدرسو بفرست. همین الان راه میوفتم.»
دقایقی بعد،ماهورا آدرس بیمارستان را برای نیلا فرستاد و درحالی که نیلا نفس نفس میزد آماده شد و به بیمارستان رفت.
پس از وارد شدن. به سالن انتظار آنها را دید و جلو آمد:«آقای ساعدی کجاست؟ باهاش کار مهمی دارم.»
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
پارتـ⁵ نیلا با صدایی لرزان و خسته جواب داد: «جانم؟ بفرمایید.» و بلافاصله بعد از آن هقهق گریهاش بل
پـآرتِ پَـنجـُم رمـآن سُقوطِ سَرد
میتونید نظرای زیباتون رو اینجا بگین↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uupd1it&btn=ناشناس.سقوط.سرد
پارتـ⁶
سوگند که هنوز از استرس خبر دکتر بیرون نیامده بود با دیدن نیلا گارد گرفت و با اعصبانیت گفت:«تو دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ گمشو بیرون حوصله نداریم.»
ماهورا با تشر گفت:«سوگند ساکت باش! میفهمی اینجا بیمارستانه! بسه..» و با لحن عذرخواهانه رو به نیلا گفت:«معذرت میخوام نیلا.حال روحیمون اصلا خوب نیست.»
نیلا سرش را به نشانه ی درک تکان داد«نه مشکلی نیست، درک میکنم.»
او به سمت اتاقی که مهیار آنجا بود رفت.مهیار با دیدن او ابرو هایش را در هم کشید:«ببخشید شما؟»
نیلا با تردید گفت:«من یکی از دوست های علی هستم.عامم.. شنیدم که بزای هزینه عمل به مشکل خوردید، اومدم کمک کنم.»
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
پارتـ⁶ سوگند که هنوز از استرس خبر دکتر بیرون نیامده بود با دیدن نیلا گارد گرفت و با اعصبانیت گفت:«تو
پـآرتِ شـِشـُم رمـآن سُقوطِ سَرد
میتونید نظرای زیباتون رو اینجا بگین↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uupd1it&btn=ناشناس.سقوط.سرد
هدایت شده از رِفـْیـْقِخُــدٰا:)
اتحاد سین زني فندوم حامیم🤍
این پیام رو فور کنید چنلاتون تا قدرت فندومتون مشخص بشه:)
چنل برگزار کننده✨:
https://eitaa.com/Haamim1376_h