پارتـ³
علی:مهیار کیه؟
مهیار:نمیدونم علی با تو کار دارن
علی رفت دم در
علی:بفرمایید شما
اون که جلوی در بود چاقو را زد توی دل علی
سوگند:علییییی خوبییی؟(جیغ و گریه)
مهیار:سوگند و ماهورا کمک کنید ببریمش بیمارستان
بیمارستان:
سوگند:خانم حالش خوبه؟(بغض و گریه)
دکتر:فعلا که بیهوشه ولی حالش خوبه میشه
مهیار: خداروشکر خطر رفع شد
گوشی علی زنگ خورد
سوگند:کیه مهیار به گوشی علی زنگ میزنه؟
مهیار:نمیدونم شمارس
سوگند:بده ببینم
سوگند گوشی های را جواب داد
سوگند:سلام بفرمایید
نیلا:سلام عشـ.قم
سوگند:ببخشید شمااااااا؟
نیلا:من دوست علیم شما؟
سوگند:منم دوستشم
نیلا:خوشبختم
سوگند:دختره ی ... ما تو بیمارستان هممون حالمون بده بعد تو خوشحال زنگ میزنی به علییی؟
نیلا:چیشدههه عزیزمم
سوگند:ما توی خونه بودیم یکی اومد درو زد وقتی علی رفت دم در چاقو زد توی دل علی حالا اوردیمش بیمارستان لطفاً حالا قطع کن علی از این به بعد رابطه ای با تو نداره
نیلا:چ چ چی کدوم بیمارستانید؟
پایان مکالمه
مهیار:کی بود سوگند
سوگند:یه دختره ای بود بعدشم میگفت من دوست علیم
پارتـ⁴
مهیار:واقعا آدما خیلی بی شخصیت شدن
ماهورا:کافیه بچه ها دارم میمیرم از استرس
دکتر:ببخشید باید به خانوادش زنگ بزنید بگید بیان
مهیار:خانم دکتر خانوادش برا چی به ما بگید مردم از استرس اَه
دکتر:متاسفانه آقای یاسینی حالش خیلی بده و نیاز به عمل داره
سوگند:چچچییی خانم دکتر علی حالش بدهههههه(گریه و جیغ)
دکتر:خانم نصیری آروم باشید،ببخشید آقای ساعدی شما یک دقیقه با من بیاید
مهیار:سوگند آروم باش ببینم چی شده
سوگند:چجوری میتونم آروم باشم هااااا؟
مهیار رفت
دکتر:خیلی حالش بده اگه تا فردا عمل نشه ممکنه خدایی نکرده بمیره
مهیار:چی؟من هر کاری میکنم تا زود تر خوب بشه
ماهورا:سوگند گوشی علی پیشته؟
سوگند:نه دست مهیارهه
ماهورا رفت و گوشی علیا گرفت و شماره گرفت
سوگند:هوییی چیکار میکنی دختر به کی زنگ میزنی
ماهورا:هیس هیچی نگو،الو سلام
پارتـ⁵
نیلا با صدایی لرزان و خسته جواب داد: «جانم؟ بفرمایید.» و بلافاصله بعد از آن هقهق گریهاش بلند شد.
ماهورا بدون معطلی و با لحنی جدی و قاطع گفت:«نیلا گوش کن! همین الان خودت رو برسون بیمارستان. حال علی خیلی وخیمه. هزینههای عملش سنگینه و ما به تنهایی از پسش برنمیآییم. اگه واقعاً علی برات مهمه الان وقتشه که ثابت کنی.باید برای پول عمل کمک کنی.»
نیلا که با شنیدن اسم علی وارد شوک شدیدی شد،قطره های اشکس را گاک کرد و گفت:«باشه. حتما. لطف کن آدرسو بفرست. همین الان راه میوفتم.»
دقایقی بعد،ماهورا آدرس بیمارستان را برای نیلا فرستاد و درحالی که نیلا نفس نفس میزد آماده شد و به بیمارستان رفت.
پس از وارد شدن. به سالن انتظار آنها را دید و جلو آمد:«آقای ساعدی کجاست؟ باهاش کار مهمی دارم.»