- ده سال بعد
پسر: بابا چی شد مامان رو گرفتی؟
پدر: تو تجمعات رفتم چایی بخورم. یهو یه چی محکم خورد تو سرم.
برگشتم دیدم میله پرچم مامانت کج شده
تعجب کرد هول شد بجای ببخشید گفت: تو فوق هر چه آهنی.
منم گفتم: بزن که خوب میزنی😂😂😂
کربلاییعلیاکبر حائری3491191028922195713_1038860802731358.mp3
زمان:
حجم:
3M
که شما جان من بودی
که رشدم دادی
که پناه شدی
هر چقدر هم شلوغ باشم و وقت برای دخترانه گذراندن امروز نباشد، ولی دلم رخصت نمیداد از کنار این روز راحت بگذرم
روز شماست!
من مدتهاست منتظر فرصت بودم تا از مهر تان از لطافتتان و کرامت شما بنویسم
ویژه تر از همان تنفسی که از آغوش شما آغاز شد و با آغوش شما ختم شد
که چند سال نیمۀ شعبان خودم را میرساندم به شما ولی قرار نبود ۴۰۴ را مهمان تان شوم، دروغ چرا نمیخواستم آدمها را درگیر کنم و درگیر باشم، حالا زحمت بلیط و اقامت خانۀ اقوام و تحمل آن همسفر بد اخلاق و...
ولی انگار دوباره آن میزبان چندساله دعوتنامه فرستاده باشد و دست به اعجاز بزند برای آن قرار همیشگی، دوباره میهمانتان شدم اما این بار فرق داشت
این بار دلهرۀ حضور در پیشگاه حسین و آماده نبودنم، آرام را از من گرفته بود
بعد شما همان وقتی که آدمها حرف دلم را نمیفهمیدند پناه دادید همان کنج نزدیک به ضریح و خط به خط جامعه همراهم شدید:
«و مَن آتیٰکم نَجیٰ»
نجاتم دادید از دلبستگیهای طولانی به آدمها، از وابستگی به غیر و همان انقطاع مد نظر برای آغوش حسین :)
خانم جان من شده بودید همان شبی که من بودم و من و به زور نقشه، راه حرمتان را پیدا کرده و به شما پناهنده شدم
آن شب فقط شما از آن قرار زیارت میدانستید و در اوج اضطراب، چه آرامشی بود آنجا!
من یقین کردم که شما و امام رضا شباهت عجیبی دارید من یقین کردم چون هیچ زمان این نگاه را جز از شما ندیدم دیگران نامش را گذاشتهاند: کرامت
و من واژه برای وصفش لایق نمیدانم
چون آن روز موعود حرکت الی الحبیب، باز هم گذرم از شما بود و خودم حس کردم دعایشما پشت سرم را
شما و عزیزتان امام رضا، چقدر خوب بلدید دلهای را شیفته کنید و الا در دنیایمان ندیدیم بزرگها، ما فسقلیها را بدرقه کنند!
من شما را از همان لحظۀ حرکت تا آغوش یار و حتی هنگام نزول به دنیایم و آخرین دقایقی که به خانه رسیدم، دیدم
از همان نیمه شب برگشت از حرم ابوفاضل، میان کوچههای بینور و نامرتب عراق که بعدتر هر چه بهش فکر کردم بیشتر لرزیدم
نمیدانم آن ساعت دلم به چه تکیه گاهی گرم بود که خم به ابرو نیاوردم؟!
غیر از شما بزرگوارهای پیغمبر زاده که میتوانست آن اضطراب بازگشت را در نگاهش حل کند؟!
که اینها را نوشتم برای دیدار بعد یادم باشد که را میبینم و افتخار مجاورت چند ماهه با چنان بانویی را داشتم
راستش را بخواهید آدمها باید در سیاهیهای دور و برشان یک منبع نور داشته باشند تا جلا بگیرند
و شماها همان روشنای من هستید که تلخی روزها را با نام و یادشان حلاوت میکنم
راستی امانتیتان دستم رسید و نگفتم این هدیۀ دست به دست شده از خادمان پیشگاهتان، قشنگ ترین و بزرگترین هدیۀ روز دختر تمام این سالها بود :)
و چقدر آن نام آویزان بهش، حالم را زیر و زبر کرد و به نقل بچهها یک جان به جانهایم اضافه کرد
دلم میخواهد جار بزنم شما را و حال قشنگ داشتنتان و افتخار نیم نگاهتان را
سایهتان مستدام بانو!
«۳۰ فروردین؛میلادِ مبارک خانم فاطمه»
ایستادهام اینجا
در اوج یک دوره
من اسمش را گذاشتم گذار، دورۀ گذار
اینجا دست و پا میزنم احساسات را هیجانات را دلبهخواهها را لگام ببندم و در اختیار عقل بگذارم
و عقل را هم که اطمینان بیشتری بهش دارم با استدلال و کتاب و منطق، مطیع محبوب کنم
البته اینها سعی است همش، تلاش است و اگر محقق شده بود نامش را گذار نمیگذاشتم
یک وقتهایی از منم فاصله میگیرم و بالا میروم و سعی میکنم از همان بالا من را وارَسی کنم ببینم چقدر سامان دارد چطور میگذرد چه میجوید و کدام سمتی میرود
خیلی جواب است این حرکت، خیلی
این بار که نگاه میانداختم چیزهایی دیدم که هیچ وقت نمیدیدم من در آستانه تغییرهایی بود که حتی خودم را هم متعجب کرده! تعجب هم دارد اینکه خود را در مقدمه تغییراتی ببینی که یک عمر فقط در ذهنت جا میگرفت
تغییر
همان که نمیدانم شاید یکیـــدو سال پیش شده بود حرف اول تمام نوشتههایم و اضطراب بزرگ آن روزها بود و من از تغییر میترسیدم، دو دستی چسبیده بودم به همان «منِ فعلی» و نگران قدم بعدی بودم که از کجا معلوم بهتر از این یکی باشد؟!
نمیدانم کسی میفهمد چه میگویم و یا امتحانش کرده یا نه ولی خودم که حسابی حرف به حرف این واژهها را زیستم
اینکه میگفتم از تغییر میترسم واقعا تا بن استخوان میترسیدم و
اینکه حالا میگویم از تغییرها شگفت زده و خب هیجان زدهام واقعا هستم!
نه اینکه الزاما تمام تغییرها خوب باشد، نه.ولی همهشان بد نیست
تغییر صاحب دارد به عقیده من
یکی میتواند افسار تغییرات منش را بدهد دست نفسش و آنطور که دلبهخواهِ خودش باشد جلو برود
و شاید هم کسی ترجیح بدهد آن را بسپارد به یک راه بلد!
منظورم از راهبلد واضح است؟! نمیدانم.
خب هر کداممان باید در زندگی یک راهبلد و یک پیشران برای خودمان پیدا کنیم تا گم نشویم و من هم راهبلدِ خودم را دارم
دارم اینجا و زیر این سنگهای آسیا در این دوره به یک کشفیات نه نه، به یک تجربیات زیستهای میرسم که حیف است اگر حفظشان نکنم برای روزهای سردرگمی
نمیدانم رسیدن به این واقعیت چقدر هزینه داشت یعنی حسابش از دستم در رفته ولی بالاخره رسیدم به اینکه
تغییر لازم هست و بد نیست به شرطها
من آدم عمیق شدنم یعنی دوست دارم اینطور باشم و اگر ماهی بودم احتمالا از «سطحی گذراندن» بیزار بودم و شاید اگر روزی صورتم را هم از دست بدهم و دیگر در نگاه آدمها همان من نباشم، باز هم زندگی کنم و برای خرید یک بستنی با آن قیافه جدید از دست رفتهام عذاب نکشم
خیلی همیشه به خودم مطمئنم نیستم چون همه فن حریف نیستم ولی
یک دیدگاههایی برای یک چیزهایی دارم که تا محبوب نظر مخالف با آن ندهد برایم عقیده است و اتفاقا خیلی از این عقیدهها با دیگران و مدل انتخابهایشان متفاوت است.
مثلاً ..
روشنا!
چرا گریه میکنی؟!
چرا بعد از تو ماندم؟
چطور ماندم؟
با چه شرمی روزهای بعدِ تو را من سر میکنم..
که من از زنده ماندن خود، شرم دارم