امیرالمومنین در اتمام حجت با اهل سقیفه فرمود:
[... آیا در میان شما کسی جز من هست که فرشتگان مشتاق به دیدارش باشند و از خداوند متعال برای دیدارش اجازه بگیرند؟!
آیا در میان شما جز من کسی هست که رسول خدا او را روی شانههایشان بلند کرده باشند تا بتهای روی کعبه را بشکند؟! ... ]
روشنا!
ای سرو! سایهسار تو را هیچکس نداشت آرامش و وقار تو را هیچکس نداشت در قحطی یقین و شبیخون خستگی ای
داغ داغم
قلبم بوی سوختگی میدهد
فکر نمیکردم اما آتش جگرم هنوز هم شعله دارد
سرگرم شدن با حرفها و عکسهایت آقا، اثری نمیکند باز هم میسوزم مثل همان ۹:۳۰ دقیقه نهم که بی خبر از عروجتان، یک چیزی در دلم جا به جا شد و اشک سرازیر شد!
من داغدارم و این آتش جگر را هیچ خاکی سرد نکرد حتی بعد از ۸۶ روز، سرد نمیکند..
کاش دوباره نگاهمان کنی با آن چشمهایی که ازش امید میبارید کاش دستم به دامنت برسد حتی به اندازۀ همان سلفی گرفتن در خواب، حتی به اندازه یک لبخند حتی به اندازه یک کلام: سلام آقاجان!
من این شعله را زنده میدارم؛ زنده و سوزاننده تا موعد موعود قرآن :
«یوم ندعوا کل اناس بامامهم»
چه برای دلتنگ گله مند از فاصلهها بهتر از این دلگرمی؟!
تو برسان ما را به ولیت و حبیب مولایمان یا ملجأ کل محزون
از ته دلم امسال رفتن به حج رو آرزو کردم، آرزوی خیلی بزرگیه و برا عقل من بنده نشدنی ولی برای تو که مقدر کردنش کاری ندارم
منو بطلب میخوام بیام و حل بشم بین بندههات میخوام جا بذارم پای قدمهای مبارک ابراهیم علیه السلام و هوای حبیبت محمد صلی الله علیه و آله رو استشمام کنم، میخوام دستم برسه به نقطۀ آغاز امیرالمومنینم و در عرفه برگردم به چند قرن قبل و حسینت رو ببینم که چطور خود را آماده میکند برای قربانِ تو رفتن
و خدا را چه دیدی شاید یک روزی عرفه نقطه وصال بشود و دست منِ کج و کوله بعد از طواف تو به دامان ولیت برسد که اگر روزی به عرفه برسم دوست دارم ادای والهها و شیداها را دربیارم و خیمه خیمه دنبالش بگردم که حتی اگر نرسیدم هم دلم را به جستجوی خیمهش تسلی داده باشم؛ من این را از حج رفته های قبلی آموختم و الا خودم که...
بقیهش را حتی بلد نیستم اما آدرس رحمت تو را خوب میدانم راه میدهی؟!
دقیقهها داره به سرعت به موعد حرکت به سمت تهران نزدیک میشه و دلشورۀ من هم ذره ذره بیشتر میشه؛ دلشورهای از جنس همون دل نگرانیهای پای قطار شب «نهم اسفند»...
شب نهم اسفند، آخرین دفعهای بود که قصد تهران کردم و امشب دوباره...
با این تفاوت که اون موقع شوق دیدار شما تو دلم بود و اشک شوق هر چند ساعت یکبار و این دفعه، داغ نبودنت و اشک داغِ داغ
به فاصلۀ چند ماه اینطور ... شدیم؟!
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم تنگ است، تنگِ آن صدای گرم و زیبایت
برای صورت نورانیات خورشید تابانم!
لباس مشکیام را بر تنم کردم، نمیدانم
که با این داغِ بر دل مانده آیا زنده میمانم؟
به سبک زندگی بچهها چند روزه دقت میکنم، به این نتیجه رسیدم که اگر ایمان تو وجود یکی رسوخ کنه، شبِ آتش بس و شبِ جنگ هر دو یک مدل زندگی میکنی
همون شکلی میخوابی، همون شکلی گعده میگیری، به همون کیفیت پیگیر درس و مسئولیتهات میشی حتی اگه لحظه به لحظه تهدید بشی به مرگ
من اسمشو میذارم ایمان
ایمان نفاقها رو دور کرده ، ترسها رو ریخته بیرون و الا این عادی نیست!
عادی نیست
یعنی اینکه دیشب از لحظه شلیک موشک، میدون انقلاب شلوغتر و پرچمهای زرد حزب الله بیشتر شد
یعنی مردم با خوشحالی همو بغل میکردند که اسرائیل رو زدیم بالاخره
که بالاخره نقض شد این آتش بس خون به جگر کرده
و حمد میگفتن و درود به رزمندگانشان پای لانچر
و به هم گل میدادند حتی تا ۲ نیمه شب
و حتی بعد از آنکه برنامههای میدان تمام شده بود باز ایستاده بودند
خودشان شعار میدادند
خودشان تبیین میکردند
همه اینها در حالتی بود که بوی مرگ را استشمام میکردند
اما انگار دلها به چیزی ورای قدرتهای بزرگ دنیا و موشکها و سردارانشان گرم بود؛ شنیدید میگویند مرگ را مسخره کرده بودند؟ من دیدم!
دلها گرم خدا بود
و شوق به ولی خدا را درون خود میپروراند