- سِدنا
آخرای سال بود. از کلاسمون فقط ده نفر بودن و از دوستای نزدیکم توی مدرسه فقط منو زیتون بودیم. اون روز رو نشستیم و فقط صحبت کردیم. خیلی دوسش دارم. واقعا توی زندگیم کمتر کسی هست که میتونم باهاش هم راحت صحبت کنم هم درمورد همچی، تازه وقای یه موضوع فلسفی رو میگم مسخرهم نمیکنه بلکه همراهی میکنی و نظرشو میگه؛ اون روز هم بحث سر این بود. یکی از جملاتی که بهم اون روز گفت این بود "حس نمیکنی خیلی حس میکنی؟".
به او میگویند: درس بخوان تا رتبه خوب به دست آوری. امّا بهراستی پس از به دست اوردن رتبهٔ خوب، چگونه روان از دست رفته را باید دست میآید ؟ رتبهٔ خوب ارزش نداشتن روان سالم را دارد ؟ اصلاً مو و ناخنهای نازنینش چگونه باز میگردد ؟
- سِدنا
دبیر فنونم تصمیم گرفت درس چهارم رو بپره و بره درس پنجم. چرا؟ چونکه تعطیلی ها زیادن و درس پنجم که اختیارات شاعر رو میگه هم مهمه، پس این درس رو میده و درس چهارم که سبک شناسیِ، توی مجازی هم میشه درس داد (اگه مجازی شد). حالا من امروز هم باید سبک شناسی رو بخونم و یاد بگیرم و البته تست بزنم، و هم باید اختیارت شاعری رو بخونم. از طرفی دیگه کلی دروس دیگه هستن که دبیرا باز توشون عقب هستن و من خودم باید به بودجه بندی نوبت اول برسم، چون هیچ معلوم نیست کی بتونن تموم کنن.
- سِدنا
ساعت چهار و نیم رفتم والیبال. حدودای شش زدیم بیرون از سالن و اولین چیزی که بچهها دیدن:
بعدش رفتیم سمت خونه. خونمون خالیه و کسی نیست، شام هم ندارم. به شدت خستهم برای شام درست کردن اما گشنمه. نیم ساعته امدم اما نه لباس عوض کردم، نه غذا درست کردم و نه حتی تموم رفتم.. کلی درس هم دارم که نخوندم. عالیه
میدونستید عارف قزوینی و ایرج میرزا باهم دوست بودن؟ ایرج میرزا که به هجو و هزل معروف، هروقت عارف قهر میکرد برای شعرهای ۵۰۰ بیتی مینوشت و هم منتش رو میکشید و تخریبش میکرد. یه بخشش رو میزارم اینجا:
شنیدم من که عارف جانم آمد
رفیقِ سابقِ طهرانم آمد
شدم خوشوقت و جانی تازه کردم
نشاط و وَجدِ بیاندازه کردم
به نوکرها سپردم تا بدانند
که گر عارف رسد از در نرانند
نمیدانستم ای نامردِ *ونی
که منزل میکنی در باغِ خونی
نمیجویی نشانِ دوستانت
نمیخواهی که کس جوید نشانت