eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
729 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ قفل زبونم بعد از ۵ سال باز شده بود. گلوم از حرفای نگفته باد کرده و میسوخت . اینبار شکسته و درمونده از به یاد آوردن اون خاطرات آروم تر شروع کردم به حرف زدن: من...ایزد...من دیدم تون... میفهمی؟ میفهمی چی دیدم؟ میدونی چه حسی داشتم؟ داشتم میمردم ...انگار رو قلبم اسید ریخته بودن... اخ قلبم میسوخت...اخ میسوخت...الو گرفته بودم -بسه...!!! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ -درسته دوستم نداشتی ولی میدونستی من تو اون خراب شده ام... میتونستی مراعات کنی تا من بدبخت هر شب هر شب صدا تون و نشنوم انگشتم رو روی لبم کشیدم و گفتم: -اما لال شدم...یجور وانمود کردم ندیدم،نشنیدم،نفهمیدم...!! ولی تو همینکه دیدی با یه مرد حرف میزنم میخواستی سرم و ببری...!! چرا؟... چون مردی؟ چون غیرت داری؟ مگه من سیب زمینی پشندی بودم؟ احساس نداشتم؟ غرور و شخصیت نداشتم؟ -گفتم بسه...خفه شو -نه دیگه ...امشب لال نمیشم بسه هر چی خوردم و دم نزدم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش ساعت 7:30 دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود! زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد. خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم... عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش! شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟ زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم... بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد. اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌ https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b چه صبری داری خدا😭👆 😔
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شماره‌ای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞 «کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱 فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...» 👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید: 🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده ) https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
‌ ما چه می‌دانستیم قلب آنها، به اندازه‌یِ زبانِ‌شان زیبا نیست ! . ‌
.
‌ آدم‌ها فقط نتیجه رو می‌بینن، نه جنگی که قبلش پشت سر گذاشتی. ‌
قرمز... 😝⛔️ نگاهی به سرعت ماشین انداختم شبیه لاکپشت بود این مدلی حتی تا یک ساعت دیگه ام به خونه ما نمی‌رسیدیم متعجب گفتم - چرا انقدر آروم میری؟ ابرویی بالا انداخت خونسرد گفت - سرعت بالا خطرناکه چشمام گرد تر از این نمیشد اگه سرعت بالاشو تو این چندبار ندیده بودم حرفشو باور می‌کردم ولی حالا؟ فکر نکنم این دلیلش باشه غر زدم - مامانم منتظره - دخترشو سالم اما دیر برسونم دستش مطمئنم بیشتر خوشحال میشه تا اینکه ناقص ولی زودتر چشمامو تو حدقه چرخوندم کمم نمیاورد نیم ساعت بعد جلوی خونمون زد رو ترمز در و باز نکرده مامان به سمت ماشین اومد. ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز...😝⛔️ مامان به سمت ماشین اومد درو باز کرد با دیدن من چشماش تا انتها گرد شد - یا قران شیلاا از ماشین پیاده شدم دستشو فشردم قبل اینکه من حرف بزنم سینا نمیدونم کی با تیزی پیاده شده بود و ماشین و دور زند کنارمون وایساد جواب داد - چیزی نیست مادر جان مامان صاف شد به سمت سینا چرخید قبل اینکه مامان حرفی بزنه سینا پیش دستی کرد لبخند با شخصیتی زد - سینا هستم رئیس شرکتی که شیلا جان داخلش کار میکنه شیلا جان؟ خب مرد مؤمن مامان که عقدمونم الان میبنده اون جانت چی بود من از کی جان تو شدم؟ لبخند هول زده زدم - من حالم خوب نیست نمی‌تونم بیشتر رو پا به ایستم... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─