شِیخ .
#معرفی_کتاب | #پوتین_قرمزها
کمتر کتابی یافتهام که چنین زیبا حقایق را بازگو کرده و شیرین باشد . کتابِ پوتین قرمزها طعم تازه ای به خاطرات هشت سال دفاع مقدس بخشید . زیرا درمورد شخصی بود که در وزارت امور خارجه فعالیت داشت و انسان زیرک و حاضر جوابی بود .
حالا چنین انسانی پایش به جنگ و جبهه باز میشود . و ترجیح میدهد در قسمتی فعالیت کند که هرکسی نمیتواند از پس آن بر بیاید . .
مردی که مسلط به زبان انگلیسی ، عربی و ایرانیست . او نه تنها سربازِ خمینیست بلکه در مواردی و اعمالی درست شبیه او رفتار میکند .
مردی که اسلحه را به دست اسیران عراقی میسپارد ، با آنها به سفر میرود ، برایشان بهترین غذا را سفارش میدهد و ... ترجیح میدهدم بیش از این نگویم و تمجید نکنم .
به رسم همیشه :
بخرید ، بخونید ، کیف کنید .
کلمهی نمیشه رو توی کارها نیارید !
زمین باتلاقی هم که باشه ؛ برید فکر کنید چطور میشه ازش رد شد ... هر کاری راهی داره !
عشق ، شاید پائیزی باشد که به صورتِ یک لرزش ناگهانی در میانِ دل و جان بوجود میآید .
تا دل بهاری است و جان تابستانی ، لبخند به لب دوخته و تشویش از جانِ آدمی به دور است . ولیکن به چه قیمت ؟ انسانِ بی معشوق ، چنان کتابِ بی کلمهست ! به درد نخور ، بلااستفاده و بیهویت . کتابی که در آن شرح ماجرایی مکتوب نشده باشد که دیگر کتاب نیست . انسانی هم که قلبش از برای انسانی دیگر به تپش نیافتد ، وجودش بیهودهست .
اصلا فلسفهی خلقت قلب با این عظمت چه بود ؟ مگر نه آنکه هر آدمی تعلق به آدمی دارد و جانی بستهی به جان دیگریست ؟ پس چگونه بکوبد قلبی که صاحبی ندارد ؟
آدمیزاد هنگامی که با قلبش عشق را لمس کرد و اشکِ شوق در چشمهایش حلقه زد و صدایش هنگام سخن گفتن با معشوق از شدت ذوق شروع به لرزیدن کرد و رشتهی افکارش درهم تنیده شد . شباهت پیدا میکند به پائیزی که یک روز بارانیست و یک روز سوز سرمایش استخوان سوز است .
میبینی ؟
برای همین است که آدمها در پائیز عاشقترند . قلب ها تپندهتر ، چشمها با اصالتتر ، لحنها گیراتر و خاطرهها غمانگیزتر است . . پائیز ، عاشق است . و انارِ ترک خورده قلبِ آن است .
پ.ن: نوشتم ،
زیرا که پائیز یک شاعرِ عاشقِ دل نازک است .
✍🏻 #گمنام
جامانده بود ..
کربلا شارع الشهید حسن الزینی زقاق الحدیقه حسن معمار . حسینیه هنی الیاسری .
شِیخ .
امروز ، در میان مشغلههای زندگی و روزمرگیها ، درمیان درگیریها و وقت نداشتنها و گرفتاریها . لا به لای وسایلم تکه کاغذی پیدا کردم که برایم اتفاق جدیدی نبود . در جیب تمامی پیراهن ها و پستوی تمامیِ کیفها همیشه دستنوشتهای از من باقی میماند . و هربار که جمعشان میکنم و در صندوق نوشتهها میگذارم تا روز بعد دوباره همان آش و همان کاسهست . امروز هم به رسم همیشه منتظر بودم دستنوشتهای از خودم باشد تا سریع در جایی پنهانش کنم تا مبادا کسی بخواند . ولیکن وقتی نوشته را خواندم چشمانم برق زد و قلبم تپیدن گرفت . . . کربلا ، شارع الشهید حسن الزینی (: همان جایی که سه روز منزلمان شده بود و فاصله کوتاهی با شارع الشهدا داشت تا در آن قدم برداریم و به زیارت مولایمان حسین علیه السلام برویم .
حسین جان ،
عجب شیرین است خاطراتی که به تو منتهی میشود .
پ.ن : بخشندگی اهل گنه در صف محشر
وابسته به یک گردش چشمان حسین است .
✍🏻 #گمنام | #السلامعلیکیااباعبدالله