eitaa logo
شِیخ .
14.8هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
170 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
شِیخ .
این سه روز کجا بودم؟
‌ گفتن مجری برنامه میشی؟ گفتم میشم‌. ۶ ساله که اواسط پائیز توفیق پیدا میکنم تا توی جمع طلبه‌های پایه اولی حضور پیدا کنم و توی همایش‌هاشون اجرا کنم. از شهدا بگم و از بزرگان مسیر طلبگی که با عشق رسیدن به معبود. خب، چی از این بهتر و قشنگ‌تر ؟ سه روز کنار آدم‌هایی بودم که پر از شور و شوق بودن. یاد روزهای اول طلبگی خودم افتادم. همون روزهایی که خواب و خوراکم شده بود درس و کارهای فرهنگی‌. همون روزهایی که آخر هفته هاش با گلزار شهدا و دعای کمیل می‌گذشت و صبح‌هاش با زیارت عاشورا و دعای عهد! |
‌ قاب قشنگ امروز ؟ استاد، نوزاد یکی از طلبه هارو توی بغل گرفته بود و آرومش میکرد تا مامانش بتونه با خیال راحت امتحان بده :)🌿 حوزه قشنگیاش به همین چيزهاست! ‌
آغاز مطالعه‌ی کتاب جدید . . به امید تغییر، تبیین، جهاد و اثرگذاری .
‌ همه‌ی کارهایی که در طول حیات خویش انجام می‌دهیم نیازمند به ذوق و شوق و علت است. بی هیجان و بدون میل که نمی‌شود تلاش کرد و برای هدف جنگید! آدمیزاد باید برای آنچه برایش شبانه روز می‌دود، قلبش بتپد! و اِلا گُل احساسش پژمرده می‌شود و از یک جایی به بعد دنیا را هم که به او بدهند حاضر به ایستادگی و تحمل سختی ها نمی‌شود! می‌شکند و کم می‌آورد‌. چرا که برای زندگی و دقایق ارزشمندش، بدون ذوق و ظرافت تصمیم گرفته است. مسیری را بروید و جهانی را برای خود بسازید که با ندای قلب و خواسته‌ی روح و فکرتان یکی باشد. وگرنه بازنده‌اید.. پ.ن : قطعا جلب رضایت خدای مهربون باید در صدر میل و خواسته هامون باشه! منتهی میگم بخاطر رضایت مردم و تایید اونها قدم از قدم برندارید. اونطوری رفتار کنید که و تصمیم بگیرید که دل و جانتون حکم می‌کنه. و برای هدفی بجنگید که عاشقشید🌿:) ✍🏻 طلبه‌ی‌جوانِ‌حزب‌اللهی
با نوشتن هم زنده‌ای، هم زندگی میکنی !
بنویسیم؟ بنویسیم.
‌ سوار تاکسی شدم انقدرررررر راننده تاکسی حرفهای قشنگی زد که من مات و مبهوت و حیران شده بودم! ‌
‌ میگفت : پدرم بیسواد بود و روستایی ما هم تمام کودکی و نوجوانیمان در روستا گذشت. منتهی یک پدر بیسوادی که شغل آزاد داشت و با زحمت پول در می‌آورد؛ آن چنان مواظبمان بود و نصیحتمان میکرد کرد که هیچکداممان از مسیر درست منحرف نشدیم. راننده تاکسی بود اما از صد ها کارمند پشت میز نشین با سواد تر و فهمیم تر بود. از همکلاسی اش در دبیرستان میگفت که با اینکه پدرش در مقابل مدرسه دکان داشت. از احوال فرزندش بی خبر بود و پسرش درگیر حواشی شده و به بیراهه رفته بود. و از پدر خودش میگفت که از روستا برای اطلاع از وضعیت درس و اخلاق فرزندش به شهر می آمد و برمی‌گشت. از رفاقت گفت. تاکید کرد که هیچ رفیقی خانواده نمیشود و همه دوستی‌ها به ابتذال و انحراف کشیده می‌شود اگر در آن زیاده روی صورت بگیرد. راننده تاکسی شبیه یک روانشناس میگفت رفاقت باید خط کشی داشته باشد و محدوده اش باید به شکلی باشد تا به خانواده و سلامت روان انسان ضرر نزند. حرف‌های‌یک‌راننده‌تاکسی یک‌شب‌پائیزی‌کوتاه‌و‌عجیب ✍🏻 طلبه‌ی‌جوانِ‌حزب‌اللهی
‌ خاطرات امروزم را که نوشتم نام زیبای شما عجیب می‌درخشید. حزب الله زنده است و ما جان بر کفانِ مسیر حق و حقیقتیم :) ‌