شِیخ .
تا قبل از به دنیا اومدن دخترم، دنیا شکل دیگه ای داشت. زشت نبود. ولی خیلی هم نمیشد بهش دل بست. امروز سال تحصیلی جدید برای من شروع شد. اما خیلی متفاوت و عجیب. تا لحظه ی آخر توی مهدکودک کنار دخترم نشسته بودم و دل کندن ازش برام سخت بود. واقعا رنج آوره که بخوای نوازد ۴ ماههات رو بزاری مهدکودک و از کنارش بری.
فکر میکردم نتونم تمرکز کنم و توی کلاس همه حواسم پیش دخترم باشه. اما به لطف خدا دقیقا برعکس بود. نه تنها تمرکز داشتم بلکه از خط به خط کتاب لذت بردم و خداروشکر کردم.
با وجود یه دختر کوچولو، میدونم که خیلی وقتی ندارم و باید از ثانیه به ثانیه درس خوندن استفاده کنم. تازه میفهمم چرا همیشه اون دسته از همکلاسی هام که بچه داشتن، هم درسشون خوب بود هم توی کلاس پویا و فعالتر بودن.
چون اونها داشتن بخاطر درس و بحث، کودک خودشون رو تنها میگذاشتن و قدر دقایق رو میدونستن و کمال استفاده رو میبردن. منم سعی میکنم بیشتر از قبل تلاش کنم. چون کنار من یه موجود کوچولوی دیگه هم داره تلاش میکنه.
#زینب_شهسوار
کاری کُن که هرکسی که تو را میبیند، برای آنکس که تو را تربیت کرده، دعایِ خیر کند.
پنج / مهر / هزار و چهارصد و پنج
جدیدا فهمیدم اصلا آدم انتقاد پذیری نیستم. چون چند روزه که دست و دلم به نوشتم نرفته. هرکاری میکنم بنویسم نمیتونم. اگر هم بنویسم خیلی یهویی و خودمونیه. حالا چرا؟ چون چند روز پيش توی گروه کلاس نویسندگی یه بنده خدایی نسبت به متنی که من نوشته بودم یه نقدی کرد که از دیدگاه من وارد نبود. و شکل نقدش هم اصلا جالب نبود. یجورایی نگاهش از بالا به پایین بود! درحالی که از دیدگاه من توی نویسندگی هیچکس بر دیگری برتری نداره چون مساله نوشتن کاملا اینجوریه که : هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. البتهههه اینم بگم که طبیعتا یک تخصصه و هرکسی علم بیشتری نسبت بهش داشته باشه قلم بهتری هم داره. خلاصه جونم براتون بگه که خیلی راحت یه حرف تونست مدتها من رو با نوشتن غریبه کنه. میدونم مقصر خودمم و نباید حرف دیگران برام مهم باشه اما خواهشا اگر خواستید هنر کسی رو نقد کنید کمی لطافت به خرج بدید.
امروز رفته بودم جایی که طیف گسترده ای از مردم حضور داشتن. با پوشش ها و اعتقادات و شغلهای مختلف.
چیزی که توجهم رو توی صورت اون آدمها جلب کرد سادگی و حضور جریان زندگی توی چشمهاشون بود. همه اون آدمها خسته بودن. لباسهایی به تن داشتن که مشخص بود بارها و بارها و بارها پوشیده شده. کفش ها برق افتاده نبودن. صورت ها صاف و بدون ایراد نبودن. هیچکدومشون بوی عطر و ادکلنشون توی فضا نپیچیده بود. همه چیز خیلی معمولی و ساده و دوست داشتنی بود. بدون تجملات.
میدونی به چی فکر کردم؟ به بلایی که فضای مجازی داره سرمون میاره. به این حس جا موندن. به اینکه فکر میکنیم همه چیز باید طبق مد باشه. به خریدهای غیر ضروری. اون چیزی که توی فضای مجازی و اکسپلور میبینیم با واقعیت خیلی فرق داره. دنیای واقعی آدمها پر از سادگیه. هیچکس بی نقص نیست. اون آدمهای بی نقص و خوش تیپ و مدام در حال خرید؛ شغلشون ایجاب میکنه که این کارهارو بکنن. وگرنه همون بلاگری که میبینی هر روز خونش تمیزه و یه تیپ جدید زده، هر روز در حال خرید کردنه؛ حال روحی خیلی بدی داره چون برای خودش زندگی نمیکنه. مجبوره! بخاطر ویو، بخاطر فالور.
ساده بودن خیلی قشنگه. خیلی زیاد.
شِیخ .
روز سختی بود. از هشت صبح کلاسم شروع شد تا یک ظهر. ترجیح دادم کلاس به کلاس دخترم را با خودم همراه کنم. گرچه نگران بودم که اساتید از من خرده بگیرند و فاطمه را مزاحم درس و بحث بدانند. اما به لطف خدا چنین نشد. اما بازهم مدام در تلاطم بودم که مبادا گریه کند، بهانه بگیرد و دوستان دیگرم که آمده اند تا چیزی بیاموزند از سر و صدای او خاطرشان آزرده شود. گرچه این چنین هم نشد و نگرانیهایم بر طرف شد اما چیزی از خودم باقی نماند. از این کلاس به آن کلاس با یک کیف پر از کتاب و یک کیف که داخلش وسایل فاطمه را گذاشته بودم و به قدر یک چمدان پر از وسیله سنگینی داشت میرفتم و می آمدم. سر کلاسها مدام باید راه میرفتم و طوری نگهش میداشتم که مبادا گریه کند. از طرف دیگری باید همه حواسم را هم به تدریس استاد میدادم. برای یک مادر، وقتی نمیماند که بخواهد دوباره در خانه درسهای آن روز را مرور کند تا برایش کامل جا بیوفتد.
امروز روز سختی بود. خیلی سخت. اما در آخر سلام و صلواتی هدیه کردم بر شهید گمنامی که در حیاط حوزه آرمیده. بسیار بسیار آرام شدم. خستگی ها از جان و روحم رخت بست. و یک بغل اراده و انگیزه و شوق برایم باقیماند.
یک روز بالاخره وقتی توانستم قدمی درست بردارم و موثر باشم، با خودم میگویم که این روزها و این سختی ها ارزشش را داشت.
#زینب_شهسوار