eitaa logo
کانال ܢܚ݅ܫܝ‌ ܫܠࡐ‌ܨ
1هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4هزار ویدیو
43 فایل
ادمین @GAFKTH 💐شکر خدا که نام "علی" علیه السلام بر زبان ماست 💝ما شیعه ایم و عشق "علی" علیه السلام هم از آن ماست 💐از "یا علی" علیه السلام زبان و دهان خسته کی شود؟ 💝اصلا زبان برای همین در دهان ماست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💓✨دوشنبه تون عالی و بینظیر ❄️✨و پراز افکار مثبت 💓✨امروزتون شاد ❄️✨لحظه هاتون قشنگ 💓✨زندگیتون پربرکت ❄️✨عاقبتتون تابناک 💓✨دستاتون سرشاراز نعمت ❄️✨و روزگارتون پراز موفقیت باشه 💓✨روزتون زیبا و در پناه خدا
سلام🌺 روزتون معطر به بوی مهربانی الهی دلتون شاد لبتون خندان قلبتون مملو از آرامش سفره تون پر خیر و برکت صبحتون به خير و شادى🌺 🌸⃟🌼🎼჻ᭂ࿐✰📚 @Sheroadab_alavi
از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح آفتاب آیینه ‌کارد در ره جولان صبح باطن پیران فروغ ‌آباد چندین آگهی ‌ست فیض دارد گوهری ازگنج بی ‌پایان صبح نور صاحب‌ رونق ازگردکساد ظلمت است کفر شب از کهنه گیها تازه‌ کرد ایمان صبح گاه خاموشی، نفس آیینهٔ دل میشود سود خورشید است هرجا گل‌ کند نقصان صبح 🌸⃟🌼🎼჻ᭂ࿐✰📚 @Sheroadab_alavi
🍃🌺وقتی خدا برات می سازه... پيرمردى بود که از راه خارکنى و فروش آن روزگار مى‌گذراند. روزى مشغول کار بود که ديد بز قوى و بزرگى از جلوى او رد شد. پيرمرد به دنبال او رفت و ديد بز وارد خانه‌اى شد. پيرمرد هر چه گشت تا در خانه را پيدا کند و داخل شود نتوانست نااميد برگشت. روز بعد، پيرمرد آهوئى را ديد که دوان‌دوان مى‌گذشت و به‌سوى آن خانه مى‌رفت. پيرمرد آهو را هم نتوانست بگيرد. روز سوم، گوزنى از جلوى او رد شد و به‌سوى همان خانه رفت. پيرمرد دنبال گوزن رفت. گوزن سربرگرداند و پرسيد: چه مى‌خواهي؟ پيرمرد گفت: مى‌خواهم تو را بگيرم، بفروشم و نانى براى زن و بچه‌ام تهيه کنم. آهو گفت: داخل اين خانه گرگ پير و کورى است. خداوند ما را براى او مى‌فرستد تا خوراک آن شويم. ما روزى گرگ هستيم برگرد به خانه‌ات! پيرمرد برگشت و آنچه را شنيده بود براى زن خود تعريف کرد. بعد گفت: مگر من از آن گرگ پير کمتر هستم. من هم در خانه مى‌نشينم تا خدا روزى مرا هم بفرستد! هر چه زن او خواست او را دنبال کار بفرستد، پيرمرد از جاى خود تکان نخورد. زن رفت از باغچه سبزى بچيند، تا کارد خود را به زمين فرو کرد، صدائى شنيد، خاک را کنار زد. کوزه‌اى ديد پر از سکه رفت و به شوهر خود خبر داد. پيرمرد گفت: خداوند بايد گنج را به داخل خانه بفرستد! زن رفت و هر چه زور زد نتوانست کوزه را تکان بدهد. ناچار کار را گذاشت براى فردا تا شايد شوهر او کمکى بکند. زن همسايه که حرف‌هاى زن پيرمرد را شنيده بود، همينکه شب شد، بيل و کلنگ را برداشت و رفت سراغ کوزه. دست برد کوزه را بردارد ديد توى آن مار و مارمولک است. عصبانى شد و کوزه را برداشت و انداخت توى اتاق پيرمرد و زن و بچه‌هاى او. پيرمرد با صداى شکستن کوزه و جرينگ جرينگ سکه‌ها از خواب پريد. به زن خود گفت: ديدى چه جورى روزى‌رسان گنج را از سقف اتاق به داخل اتاق فرستاد. آنها سال‌هاى سال به خوشى زندگى کردند. فرهنگ افسانه‌هاى مردم عل ‌اشرف درويشيان_رضا خندان مهابادی 🌸⃟🌼🎼჻ᭂ࿐✰📚 @Sheroadab_alavi
اینکه می‌گویند دنیا متعلق به کسانی است که زود از خواب بیدار می‌شوند، دروغ است! دنیا متعلق به کسانی است که از بیدار شدنشان خشنودند... 🌸⃟🌼🎼჻ᭂ࿐✰📚 @Sheroadab_alavi
عشق تنها وقتی عشق است که بی‌چشم‌داشت ارزانی شود مثلاً نمی‌توانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست می‌داری حتماً عاشق تو باشد حتی فکرش هم خنده‌دار است با این‌حال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی می‌کنند اگر به راستی عاشق باشی چاره‌ای نداری جز اینکه به راستی مؤمن باشی، اعتماد کنی بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد 🌸⃟🌼🎼჻ᭂ࿐✰📚 @Sheroadab_alavi