eitaa logo
موسیقی‌شب.
171 دنبال‌کننده
706 عکس
128 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب‌شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. / - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
من از وقتی که یادمه درحال نوشتنم و حدود سه ساله که جدی‌تر می‌نویسم، هیچ دوره یا کلاسی شرکت نکردم و حتی گاهی اوقات ممکنه که اصول نوشتن رو رعایت نکنم. با این حال من تمام نوشته‌هام رو با جون و دل می‌نویسم، کسایی که بهم نزدیکن و به طور مداوم اون هارو می‌خونن می‌دونن که برای همه‌شون، حتی برای اونایی که ایده‌هاشون جالب نیست خیلی تلاش می‌کنم. الان هم بیشتر از دوساله که اینجارو دارم و در طی این مدت بعضی از متن‌هام رو اینجا می‌ذاشتم، اما اخیرا بیشتر به اشتراکشون گذاشتم و شما هم به من خیلی لطف داشتید. این‌هارو گفتم بگم که این اولین تجربه جدیِ رمان نوشتن منه، قطعاً نقص‌هایی داره و نباید انتظار یه چیز خیلی عالی داشته باشید ولی دلم می‌خواد همراهم باشید تا با حضور شما این راه رو برم. ✨
هدایت شده از تیـام.
‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌«𝘛𝘪𝘢𝘮/تیام» • 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦: 𝘛𝘩𝘳𝘪𝘭𝘭𝘦𝘳/𝘗𝘰𝘭𝘪𝘤𝘦, 𝘱𝘴𝘺𝘤𝘩𝘰𝘭𝘰𝘨𝘪𝘤𝘢𝘭, 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢, 𝘉𝘳𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦, 𝘴𝘰𝘤𝘪𝘢𝘭. • 𝘞𝘳𝘪𝘵𝘵𝘦𝘯 𝘣𝘺 𝘕𝘪𝘶𝘴𝘩𝘢.
هدایت شده از کوفیه ؛ مبارک خیلیا
امروز𝟣𝟪𝗃𝗎𝗅𝗒،روزِجهانیِ‌خوشگلاست؛ این‌پیامو‌فور‌بزن‌پیوی/چنل‌اونی‌که‌میخوای‌روزِ‌خوشگلاروبهش‌تبریک‌بگی😭💗!
هدایت شده از تیـام.
" مشکل ریشه در بچگیت داشت. " ″ - خاله میخواد برات زن بگیره. " ″ اینکارو نکن. تمومش کن منو بکش بالا. حماقت نکن امیرعلی!″ ″ - اون موقع که برای نجات دادنت به دل آتیش زدم باید می‌فهمیدی چقدر دیوونه‌ام. ″ " برق چشمات قبل از خودت معرفیت کرد.. " "- کی زن من میشه؟ حتماً تو! " " من شنا بلد نیستم. " • 🗣 |
حلاوتِ عشق به خدا، همون رنج و دردشه به هرحال.. حلاوتِ غم معشوق را چه داند عاقل؟
دوباره برمی‌گردم به آخرین بوسه
پارسال اوایل مهرماه بود انقدر از دست بی‌برنامگی مدرسه و بهم ریخته بودن اوضاع خسته و کلافه بودم که اومدم اینجا نوشتم روزی که پرونده‌مو از اینجا بگیرم عیدمه. الان پرونده‌مو گذاشتم رو پام و دارم نگاهش میکنم ولی راستش عیدم نیست.
کورتیس گوش می‌دم چون I don’t mess with no stupid red signs.
روزهایی که یوحنا رو می‌نوشتم، حس می‌کردم دارم بخش تاریکی از روحم رو کلمه می‌کنم. اون بخشی که می‌پرسید چرا خدا؟ چرا اسلام؟ چرا قرآن؟ چرا امام حسین؟ یوحنا برام فقط یه داستان قشنگ یا چیزی برای تخلیه احساساتم نبود، یه چیزی که توی چندتا دیالوگ و سناریو خلاصه‌ش کنم، نبود. برام یه هدف بود، چیزی که قلبم رو روشن نگه می‌داشت. من می‌خواستم و هنوز هم می‌خوام که کنار یوحنا بایستم و همراه باهاش به جواب سوالاش برسم. می‌خواستم بهش بگم که اگر اون کنارت ایستاده و داره سعی می‌کنه تورو با خدای حقیقی آشنا کنه لزوماً بخاطر این نیست که خیری به خودش میرسه. می‌خواستم وقتی می‌پرسه اگه دوستم داره پس چرا فقط کنارم نمی‌مونه و سعی می‌کنه من رو با اسلام آشنا کنه؟ بهش بگم که چون دوستت داره می‌خواد عشق نابی که حقیقی تر از این علاقه‌های فانیه رو توهم تجربه کنی. می‌خواستم "یکی از پسرهای محمد"، واسطه بشه برای نجاتش. می‌خواستم بفهمه خدای "مسیح" و "محمد" تفاوتی ندارن اما دین محمد حقایقی رو بهش نشون می‌ده که الان بعد از گذشت سال‌ها، دیگه پیدا کردنشون تو دین مسیح سخت و طاقت فرسا شده یا حتی اگر هم پیدا کنه، انقدرها کامل نیست. می‌خواستم بهش بگم که حضرت مسیح هم روزی همراه با منجیِ عالم رجعت می‌کنه. می‌خواستم و هنوز هم می‌خوام. بعد از دوبار نوشتنش به دو نحو مختلف و نصفه رها کردنش، حتی اگر مجبور بشم بارها و بارها از اول بنویسمش ؛ داستانِ یوحنا، هرچند تخیلی برای من هدفیه که باید محقق بشه. چه تو شونزده سالگی، چه تو سی‌ سالگی، چه تو هشتاد سالگی، چه حتی وقتی که می‌دونم فقط یکی دو روز از عمرم مونده.