امروز که از حوزهی امتحانی برمیگشتم دلم خواست به جزئیات توجه کنم تا یکم حواسم از آفتابِ اذیتکننده و مُختِرکون پرت شه، یهو یه خانومِ پیرزنی رو دیدم که از جلو داشت میومد با چادرِ گلگلی و عینک آفتابیِ بامزهش، خیلی گوگولی بود.
یا مثلاً اون دوتا جَوونی که روی موتور نشسته بودن و موهای یکیشون از موهای منم بلندتر بود یا فروشندهی بستنیفروشیِ سر کوچهمون که امروز شال آبی رنگ گذاشته بود و خیلی بهش میومد، مخصوصا با لبخندِ همیشگیش.
آهان گفتم لبخند، وقتی داشتم برمیگشتم یه خانومِ دوچرخهسواری داشت از روبرو میومد، بهش لبخند زدم و اونم متقابلاً لبهاش کِش اومد و احساس کردم هردومون با همین یه کارِ کوچیک حالمون لحظهای خوب شد.
#اندراحوالاتِما / پیادهروی تا خونه بعد از اولین امتحانِ نهایی.
من واقعاً متعجبم از آقایونِ پشتِمیزنشینِ آموزش و پرورش، ما که هیچی شمالیم، خواهشاً برای بچههای جنوب یه کاری کنید!
با اون صدای انفجار چطور انتظار دارید درس بخونن؟ اون هم امتحان نهایی که مستقیماً توی کنکورشون و از طرفی آیندهی اونها مؤثره.
هدایت شده از maha ^᪲᪲᪲
از چشم افتادن رو دافنه دوموریه خیلی خوب توصیف کرده اونجایی که میگه:
“روزی با خودم فکر میکردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش میکشم.
اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.”
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
نمیدونم این روزها چهطور میگذره؟
سخت، طاقتفرسا، مبهم، دوندگیِ تمام..
فقط هروقتی که کم میارم به عکسِ آقا روی میز نگاه میکنم و صداشون توی ذهنم پلی میشه:
بچههای عزیزِ من..
و یادم میاد که باید ادامه بدیم، این کشور به ما نیاز داره.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
میخوام از امشب یه عادتِ جدید به زندگیمون اضافه کنیم.
اگه پایهاید یه دفتری که هنوز استفادهش نکردید یا قابل استفاده نیست براتون رو بردارید، هر شب کم کم شکرگزاریهامون رو توی دفتر مینویسیم، چه دوتا چه دهتا، هر شب هم یکدونه بیشتر از شب قبل باید بنویسید.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
اگه پایهاید یه دفتری که هنوز استفادهش نکردید یا قابل استفاده نیست براتون رو بردارید، هر شب کم کم ش
اینجوری هم خودتون حالتون خوب میشه هم یادتون میاد که چه نعمتهایی خدا داده بهتون. 🪄