eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1.1هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
261 ویدیو
8 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
اول/ خیلی یهویی قسمت شد برم حوزه و به صورت قاچاقی تو جلسه‌ی رسانه‌ی هیئت شرکت کردم، اولین بارم بود و تجربه‌ی جالبی بود، همیشه از ترس اینکه نکنه مسئولیتی بگیرم و از پسش برنیام و یا به خاطر درس نتونم انجامش بدم از گرفتن مسئولیت توی بخش‌های مختلف هیئت در می‌رفتم [ =))))) ] ولی خب امروز بچه‌ها داشتن صحبت می‌کردن درباره‌ی اینکه تو دهه‌ی اول فاطمیه چیکار کنن و چه محتوایی درست کنن که اثرگذار باشه؟
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
اول/ خیلی یهویی قسمت شد برم حوزه و به صورت قاچاقی تو جلسه‌ی رسانه‌ی هیئت شرکت کردم، اولین بارم بود و
یه ایده به ذهنم اومده بود، تردید داشتم بگم یا نه، گفتم دلم رو بزنم به دریا و مطرح کنم شاید بچه‌ها خوششون بیاد و واقعاً ایده‌‌ش گرفت، بچه‌ها خیلی خوششون اومد و قرار شد برای یه بخشی از محتواهای دهه‌ی فاطمیه اجرا بشه و حتی قرار شد یه ذره توی جلسات شرکت کنم و بتونم اثرگذارتر باشم و واقعاً حس بهتری دارم، حس می‌کنم یکم مسیری که می‌خوام روشن‌تر شده، جهاد علمی و در کنارش جهاد فرهنگی، زندگی‌ای که دوست دارم اینجوریه.
دوم/ بعد یه هفته تونستم کف خیابون حاضر بشم و به جمعیت نگاه کنم و دوباره لبخند رضایت بزنم از بابت وجود همچین مردمانی، دویست‌وخورده‌ای شبه و جدی من هر شبی که می‌رم همون شور و شوق برپاست، گاهی می‌ترسم و می‌گم نکنه جمعیت کم شه، اما با وجود اینکه سعادت ندارم و نمیتونم هر شب برم باز هم می‌بینم که هنوز مرد و زن، پیر و جَوون و حتی بچه‌ها با اشتیاق میان و تا آخرش هستن‌. امشب به جزئیات توجه کردم، آقای جَوونی که با بچه‌ش پرچم بزرگی رو تکون می‌داد، بچه‌هایی که با گچ سفید روی آسفالت نقاشی می‌کشیدن، نوجَوون‌هایی که چای و آب پخش می‌کردن، دوتا جَوونی که گوشه‌ی تجمع قاب‌ عکس‌های قشنگ می‌فروختن و خونواده‌ای که با کالسکه و نوزادِ کوچک‌شون کنار خیابون با پرچم بودند و با دیدن این صحنه فقط با خودم فکر می‌کنم که سال‌ها و قرن‌هاست که دشمن‌هامون می‌خوان تفکر شیعه رو ریشه‌کَن کنن و بزرگانِ ما رو به شهادت می‌رسونن ولی خب دریغ از اینکه از ذره ذره خاکِ این سرزمین سرباز‌هایی می‌جوشه از جنسِ همون‌ بچه‌ها و نوجَوون‌هایی که زمان جنگ ۸ سال دفاع مقدس از خیلی چیزهاشون زده بودن و رفته بودن خط مقدم.
- ★ امشب یه بخشِ ستاره‌دار داشت که از اول هفته منتظرش بودم، اونم اینکه دوتایی بعد مدت‌ها بزنیم بیرون و بی‌دغدغه درباره‌ی هر چیزی حرف بزنیم، پس خیلی یهویی رفتیم نشستیم یه‌جا و با دوتا بستنیِ شکلاتی و همون‌جا هم به رزالین گفتم: هر چیزی شکلاتی‌ش خوبه! تایید کرد و با خنده گفت: چه عجب تو یه چیزی تفاهم داریم! هردو خندیدیم‌. و یه ساعت حرف زدن درباره‌ی زمین و زمان و خندیدن به ریلزهای اینستا و تعریف کردنِ چرت ترین اتفاقات روز برای هم تونست یه تراپیِ فوق‌العاده برام باشه. تهش هم به این نتیجه می‌رسیم که همه بَدَن ما خوبیم. هه.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
حاج مهدی دقیقاً می‌زنه به هدف.. دلتنگی اَمون‌مون رو بُریده آقاجان‌..
هدایت شده از هِزارویك‌شَب*
امروز/هیأت/جلسه/نینی/بستنی/بروبچ/💚