eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1.1هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
261 ویدیو
8 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
*/
نورِ خورشید توی پاییز خیلی قشنگ‌تره‌. ملایم و ملیح.
رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ.. پروردگارا! و آنچه را به آن تاب و توان نداریم بر ما تحمیل مکن.. اَلبَقَرَة - ۲۸۶ /
به امروز ده از ده می‌دم، حالا چرا؟
اول/ خیلی یهویی قسمت شد برم حوزه و به صورت قاچاقی تو جلسه‌ی رسانه‌ی هیئت شرکت کردم، اولین بارم بود و تجربه‌ی جالبی بود، همیشه از ترس اینکه نکنه مسئولیتی بگیرم و از پسش برنیام و یا به خاطر درس نتونم انجامش بدم از گرفتن مسئولیت توی بخش‌های مختلف هیئت در می‌رفتم [ =))))) ] ولی خب امروز بچه‌ها داشتن صحبت می‌کردن درباره‌ی اینکه تو دهه‌ی اول فاطمیه چیکار کنن و چه محتوایی درست کنن که اثرگذار باشه؟
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
اول/ خیلی یهویی قسمت شد برم حوزه و به صورت قاچاقی تو جلسه‌ی رسانه‌ی هیئت شرکت کردم، اولین بارم بود و
یه ایده به ذهنم اومده بود، تردید داشتم بگم یا نه، گفتم دلم رو بزنم به دریا و مطرح کنم شاید بچه‌ها خوششون بیاد و واقعاً ایده‌‌ش گرفت، بچه‌ها خیلی خوششون اومد و قرار شد برای یه بخشی از محتواهای دهه‌ی فاطمیه اجرا بشه و حتی قرار شد یه ذره توی جلسات شرکت کنم و بتونم اثرگذارتر باشم و واقعاً حس بهتری دارم، حس می‌کنم یکم مسیری که می‌خوام روشن‌تر شده، جهاد علمی و در کنارش جهاد فرهنگی، زندگی‌ای که دوست دارم اینجوریه.
دوم/ بعد یه هفته تونستم کف خیابون حاضر بشم و به جمعیت نگاه کنم و دوباره لبخند رضایت بزنم از بابت وجود همچین مردمانی، دویست‌وخورده‌ای شبه و جدی من هر شبی که می‌رم همون شور و شوق برپاست، گاهی می‌ترسم و می‌گم نکنه جمعیت کم شه، اما با وجود اینکه سعادت ندارم و نمیتونم هر شب برم باز هم می‌بینم که هنوز مرد و زن، پیر و جَوون و حتی بچه‌ها با اشتیاق میان و تا آخرش هستن‌. امشب به جزئیات توجه کردم، آقای جَوونی که با بچه‌ش پرچم بزرگی رو تکون می‌داد، بچه‌هایی که با گچ سفید روی آسفالت نقاشی می‌کشیدن، نوجَوون‌هایی که چای و آب پخش می‌کردن، دوتا جَوونی که گوشه‌ی تجمع قاب‌ عکس‌های قشنگ می‌فروختن و خونواده‌ای که با کالسکه و نوزادِ کوچک‌شون کنار خیابون با پرچم بودند و با دیدن این صحنه فقط با خودم فکر می‌کنم که سال‌ها و قرن‌هاست که دشمن‌هامون می‌خوان تفکر شیعه رو ریشه‌کَن کنن و بزرگانِ ما رو به شهادت می‌رسونن ولی خب دریغ از اینکه از ذره ذره خاکِ این سرزمین سرباز‌هایی می‌جوشه از جنسِ همون‌ بچه‌ها و نوجَوون‌هایی که زمان جنگ ۸ سال دفاع مقدس از خیلی چیزهاشون زده بودن و رفته بودن خط مقدم.
- ★ امشب یه بخشِ ستاره‌دار داشت که از اول هفته منتظرش بودم، اونم اینکه دوتایی بعد مدت‌ها بزنیم بیرون و بی‌دغدغه درباره‌ی هر چیزی حرف بزنیم، پس خیلی یهویی رفتیم نشستیم یه‌جا و با دوتا بستنیِ شکلاتی و همون‌جا هم به رزالین گفتم: هر چیزی شکلاتی‌ش خوبه! تایید کرد و با خنده گفت: چه عجب تو یه چیزی تفاهم داریم! هردو خندیدیم‌. و یه ساعت حرف زدن درباره‌ی زمین و زمان و خندیدن به ریلزهای اینستا و تعریف کردنِ چرت ترین اتفاقات روز برای هم تونست یه تراپیِ فوق‌العاده برام باشه. تهش هم به این نتیجه می‌رسیم که همه بَدَن ما خوبیم. هه.