خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
سه/ داشتیم برمیگشتیم و جنگل خلوتِ خلوت بود، مدام مامان میگفت چرا هیچ ماشینی رد نمیشه؟ چرا درختها
ولی جدی یه لحظه یاد سریال استرنجر تینگز افتادم و اینجوری بودم که: الان یه هیولا از لا به لای درختها خودشو میکوبونه به شیشهی ماشین.
میگذره ولی دقیقاً اینجوری که سعدی میگه:
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت..
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
*/
نورِ خورشید توی پاییز خیلی قشنگتره.
ملایم و ملیح.
رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ..
پروردگارا! و آنچه را به آن تاب و توان نداریم بر ما تحمیل مکن..
اَلبَقَرَة - ۲۸۶ /
اول/
خیلی یهویی قسمت شد برم حوزه و به صورت قاچاقی تو جلسهی رسانهی هیئت شرکت کردم، اولین بارم بود و تجربهی جالبی بود، همیشه از ترس اینکه نکنه مسئولیتی بگیرم و از پسش برنیام و یا به خاطر درس نتونم انجامش بدم از گرفتن مسئولیت توی بخشهای مختلف هیئت در میرفتم [ =))))) ] ولی خب امروز بچهها داشتن صحبت میکردن دربارهی اینکه تو دههی اول فاطمیه چیکار کنن و چه محتوایی درست کنن که اثرگذار باشه؟
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
اول/ خیلی یهویی قسمت شد برم حوزه و به صورت قاچاقی تو جلسهی رسانهی هیئت شرکت کردم، اولین بارم بود و
یه ایده به ذهنم اومده بود، تردید داشتم بگم یا نه، گفتم دلم رو بزنم به دریا و مطرح کنم شاید بچهها خوششون بیاد و واقعاً ایدهش گرفت، بچهها خیلی خوششون اومد و قرار شد برای یه بخشی از محتواهای دههی فاطمیه اجرا بشه و حتی قرار شد یه ذره توی جلسات شرکت کنم و بتونم اثرگذارتر باشم و واقعاً حس بهتری دارم، حس میکنم یکم مسیری که میخوام روشنتر شده، جهاد علمی و در کنارش جهاد فرهنگی، زندگیای که دوست دارم اینجوریه.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یه ایده به ذهنم اومده بود، تردید داشتم بگم یا نه، گفتم دلم رو بزنم به دریا و مطرح کنم شاید بچهها خو
"جلسه و برنامهریزی برای دههی فاطمیه"