eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
52 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله سلام سلام صبحتون بخیر😁
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود ای مایه‌ی قرار دل بی‌قرار من! [شهریار]
بریم برای پارت
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هفدهم •• آراد:تقریبا همه چیز آماده بود...برای چندمین بار به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه از زمان قرار گذشته بود کولم روی زمین انداخت رو جدول گوشه‌ی خیابون نشستم _عروسک خمیه شب بازی چیزی هستیم؟!مسخرمون کرده... بردیا:صبر کن نفس کلافه کشیدم نگاهی به اطراف انداختم.محمد هم کنارم نشست. سرم روی شونش گذاشتم:داداش خیلی دوست دارم:)) محمد:همینطور:) _به نظرت سالم برمی‌گردیم؟! لبخندی زد:باید توکلت به خدا باشه هر چی اون بالایی بخواد میشه _داداش منو می‌بخشی؟ دستم رو گرفت به سمتم چرخید اخمی ریزی بین ابروهاش نشست:باز چی بلایی قرار سرمون بیاری که از الان داری معذرت خواهی میکنی؟! خنده‌ی کوتاهی کردم: این مقدمه برای خرابکاری‌های آینده نبود...منو ببخش برای حرفایی که بهت زدم برای بچه بازیام برای اشتباهاتم...من نمیخواستم اون شب باهات اون رفتار رو می‌کردم...خودتم خوب میدونی از اون سال به بعد... لبخندش پررنگ شد دیگه خبری از اون اخم هم نبود:داداش کوچولوی من!:)من هیچ‌وقت از دستت ناراحت نمیشم فقط نگرانتم:)قراربود دیگه حرفی از اون اتفاقات اون سال نزنی..یادت که نرفته؟! نه ی آرومی زمزمه کردم که صدای ترمز شدید یه ماشین بلند شد. علیرام و یه زن از ماشین پیاده شدند. با محمد از جامون بلند شدیم. سرم رو پایین انداختم و بی توجه به احوال پرسیش با کفشم مشغول بازی کردن با سنگ زیره‌های آسفالت شدم. علیرام:ببخشید دیر شد رفتم دنبال عاطفه...آخ یادم رفت ایشون عاطفه هستن خواهر من خوشبختم ی زمزمه کردیم. علیرام:بریم زودتر با تعجب سرم رو بالا آوردم نگاهی به محمد انداختم که شونه‌ای بالا انداخت. کوله هامون رو از زمین برداشتیم داخل صندوق ماشین گذاشتیم. چیزی روی قبلم سنگینی می‌کرد.شایدم مغز یادش بره ولی قلب نمیتونه...میتونه؟! قلب یادش نمیره...باعث تکرار دوباره اون خاطرات اون روزای خوب حتی حرفی که کارش رو به اینجا کشونده جای زخم های یادگاری خاطرهاش هنوز درد می‌کنه:) °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هفدهم •• آراد:تقریبا همه چیز آماده بود...برای چندمین بار به ساعت نگا
پ.ن:صبر کن👌🏻 پ.ن:داداش خیلی دوست دارم:)))) پ.ن: توکل به خدا😉 پ.ن:باز چی بلایی قرار سرمون بیاری که از الان داری معذرت خواهی میکنی؟!🤣 پ.ن:داداش کوچولوی من🥲 پ.ن:اون سال؟؟؟🤔 پ.ن:عاطفه.... پ.ن:جای زخم های یادگاری خاطرهاش هنوز درد می‌کنه:) پ.ن:به نظرتون برای رسول چه اتفاقی افتاده؟🤨دوست دارم نظراتتون رو بشنوم:)) ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
زیارت قبول:)) ممنون که به یادمون بودی🥲 من هنوزم میگم یزید نیستم😌
قهوه‌اش را تمام کرد و گفت: 'چطور انقدر خوب دیگران را دلداری میدهی؟' خندیدم و گفتم: حرف هایی را میزنم که دوست داشتم دیگران به من بگویند...☕
این جمله رو به نظرتون کی گفته؟🤔 آوای ِبی‌معرفت ِمن:))
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونی که تو دلم بود داغش رو دلم موند💔🥲
بسم‌الله سلام😍
اونجایی حمید هیراد میگه: من و تو یه شب تو خیابون یه بند میزدیم هی قدم.... رسیدیم به جایی که گفتی به من دیگه نه تو نه من:))