eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
52 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
این جمله رو به نظرتون کی گفته؟🤔 آوای ِبی‌معرفت ِمن:))
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونی که تو دلم بود داغش رو دلم موند💔🥲
بسم‌الله سلام😍
اونجایی حمید هیراد میگه: من و تو یه شب تو خیابون یه بند میزدیم هی قدم.... رسیدیم به جایی که گفتی به من دیگه نه تو نه من:))
اگر بلایی که بر سرمان آمد را فراموش کنیم روزی خواهد رسید که مجبوریم دوباره آن را زندگی کنیم، هیچوقت به کسی نمی‌گویم به دنبال انتقام باش ولی آنچه روی داده را هم فراموش نکنید. [علی عزت بگویچ]
علیرام محسنی(۳۰ساله)
عاطفه محسنی(۲۹ساله)
آوا ملکی(۲۳ساله)
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هجدهم •• با دستی که جلوی صورتم به حرکت درآمد به خودم اومدم. محمد نگران نگاهم می‌کرد:خوبی؟! لبخندی زدم:بله سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم نگاه محمد روی خودم حس می‌کردم. شاید حال الانم برای دقایقی قبل‌ از حرکت با به یاد آوردن خاطرات و قولی که دادم داغ دلم رو تازه کرده. علیرام: بچه ها برنامتون چیه؟! _فعلا از همه چی مهم تر خروج از ایران ِ عاطفه:یعنی برای آیندتون تصمیم نگرفتید؟ سرم رو به سمتش چرخوندم صدای محمد رو شنیدم که جوابش رو داد...ولی من چم شده بود؟!دلم برات تنگ شده آوایِ بی‌معرفت ِمن:) «دوسال پیش روای: موتور را گوشه‌ای در پارکینگ پارک کرد.چشم چرخاند با دیدن دختری جوان سلام آرامی داد و به سمت آسانسور قدم برداشت.دکمه را فشرد و منتظر پایین آمدش شد. زیر چشمی به دخترک سردگم روبه‌رو ش نگاه می‌کرد. او را اولین بار است می‌بیند.با رسیدن آسانسور سوار شد و قبل زدن عدد طبقه مورد نظر دختر جوان هم سوار شد. باصدایی خیلی آرام و سر به زیر لب زد:آقا شما اینجا کار می‌کنید؟ رسول:بله مکثی کرد:تازه واردین؟ نجوای آرام بله به گوش هایش رسید:نگران نباشید مشکلی پیش نمیاد دختر سر بالا آورد سوالی نگاهش می‌کرد. رسول لخند محوی زد:همه برای ورود به این شغل و روبه‌رو شدند با محیط کاری استرس دارن. آسانسور ایستاد درب باز شد.رسول به رسم احترام بفرماییدی گفت. آوا هم فورا از کابین آسانسور بیرون آمد رسول:اتاق آقا محمد بالاست آوا تشکری کرد و راهی اتاق فرمانده‌ی سایت شد «ساعتی بعد» جلسه آغاز شده و همه در جاب خود نشسته اند.محمد همراه آوا وارد اتاق شد. محمد: بسم‌ الله الرحمن الرحیم بچه ها معرفی میکنم آوا ملکی همکار جدیدمون. محمد همان طور که با دست به تک تک تیم‌اش اشاره می‌کرد نام آنها را بر زبان می‌آورد. بعد چند دقیقه‌ای محمد در اتنهای سالن روبه‌رو تیم‌اش ایستاد تا دید کافی داشته باشد. محمد:پرونده جدید به دستمون رسیده.رسول جان عکس رو بنداز رو وال....مجید فراهانی °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هجدهم •• با دستی که جلوی صورتم به حرکت درآمد به خودم اومدم. محمد نگر
پ.ن:به یاد آوردن خاطرات🥺 پ.ن:آوا؟!🧐 پ.ن:آوای ِبی‌معرفت ِمن:)) پ‌.ن:یکم درمورد رسول و گذشت‌اش بخونیم:) پ.ن:رسول سعی بهش کمک کنه آروم بشه🙃❤️‍🩹 پ.ن:رسول باادب😌 پ.ن:فلش بک هست از این به بعد😉 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••