||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و دوم
••
آراد:سخت بود تکرار خاطرات درسته هنوز هیچی شروع نشده بود ولی پایان تلخی داشت.
دستی به چشم هام کشید سرمُ به صندلی تیکه دادم.
دلم تنگ بود....هیچ وقت ازش منتفر نمیشم.
بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود:)
الان هیچی جز ماموریت مهم نیست.باید سایه رو برگردونیم...نشد اطلاعاتی که دستشه...و از همه مهم تر اون آدمی که الان به لطف سایه تو زندان بزرگ اونجا.
کاش فقط زود تر تموم شه همه چیز:)
بردیا:بعد از دوازده ساعت بالاخره رسیدیم.ماشین از حرکت ایستاده بود.
رسول از زمانی که سوار ماشین شدیم تو لاک خودشه،یه کلمه هم حرف نزده.
_خوبی؟
سرش رو از شیشه ماشین جدا کرد:اره:)
نفس عمیقی کشید دوباره به حالت قبل برگشت.
علیرام:پیاده شید زود.
از ماشین پیاده شدیم؛وسایلمون رو برداشتیم.
آراد:شما هم میاید؟
علیرام:من نه ولی عاطفه میاد..عاطفه دیگه نگم بهت مراقب باش
سری تکون دارد.پشت سرش راه افتادیم.
عاطفه:باید کوه بریم تا ردمون رو نزنن.
آراد:تضمین میکنی که پلیس ها نگیرنمون؟!
پوزخندی زد:من مثل کف دستم این مسیر رو میشناسم..در ضمن دوست ندارم زیاد حرف بزنید.
رسول چشم غره رفت.زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.
«پنج ساعت بعد»
پشت تپهای پناه گرفته بودیم تا گیر گشت های عراقی نیافتیم.
عاطفه:همینجا بمونید زود میام.
بعد از رفتنش رسول نگاهی به اطراف کرد.
آراد:جهنمه مگه این قدر تاریکه!
_چه عجب حرف زدی شما
آراد:اومدن
عاطفه:پاشید
سوار تویوتا شدیم.یه جاده بدون هیچ نوری وسط یه بیابون...که جز سنگ و پوتههای خار و علافهای خشک شده...
آراد:تقریبا نیم ساعت بود که توی ماشین بودیم رسیدیم،به یه در بزرگ آهنی با علامت ماشین برجک های روی دیوار ها اجازه ورود رو بهمون دادن.
دیوارهای بلند....کلی ساختمان با تعداد طبقات زیاد..کلی سوله مهمات..افرادی هم که بیرون بودن همه لباس نظامی پوشیده بودند.
اینجا از یه پایگاه هم بزرگ تره...حتی شهرک نظامی هم براش کمه!
عملا خروج از اینجا غیر ممکنه...
ماشین ایستاد و پیدا شدیم.پشت سر دختره رفتیم وارد یه اتاقک شدیم.
عاطفه:تَسْليمُكَ.الباقي عَلَى نَفْسِكَ(تحویل تو.بقیهاش با خودت)
مرد:حَتْمًا
بعد از رفتنش روبه ما ایستاد:سَلِّمُوا أَدَواتِكُمْ(وسایلتون رو تحویل بدین)
_لِماذا؟(برای چی؟)
مرد:القانون هنا هو أنکم لا تسمحون باستخدام أجهزتکم الخاصة.(اینجا قانون اینه. اجازه استفاده از وسایل خودتون رو ندارید.)
لباس هایی که باید میپوشیدم رو داد دستمون
مرد:ارْتَدُوا هَذِهِ!(اینا رو بپوشید!)
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و دوم •• آراد:سخت بود تکرار خاطرات درسته هنوز هیچی شروع نشده بود
پ.ن:پایان تلخی داشت:)
پ.ن: بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود❤️🩹
پ.ن:نشد اطلاعات...
پ.ن:ادمی که به لطف سایه تو زندان اونجاست...
پ.ن:کاش فقط زودتر تموم شه همه چیز:)
پ.ن:دوست ندارم زیاد حرف بزنید😐
پ.ن:چه عجب حرف زدی شما😕
پ.ن:چه وحشتناکه😥
پ.ن:شهرک نظامی هم براش کمه!
پ.ن:داستانشون شروع شد🤫
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و سوم
••
روای:پشت سر مردی که مسئولیت راهنمایی افراد تازه وارد را داشت راه میرفتند.
به سمت اتاقی در طبقه سوم در انتهای سالن رفتن.در باز شد.
مرد:مِنَ الآنَ فَصَاعِدًا، هَذِهِ الغُرْفَةُ غُرْفَتُكُمْ.(از این به بعد این اتاق شماست.)
بعدهم اینجا را ترک کرد وارد اتاق شدند.یک اتاق کوچک،۱۲ متری بود که چهارتا تخت کنار هم داشت.یک کمد کوچک کنار پنجره،یک میز کنار در....و حمام و دستشویی که داخل یه اتاق دیگه بود.
مرد:أَهْلًا وَ سَهْلًا بِكُمْ!(خوش اومدین)
أَنَا مِرْصَادٌ، رَئِيسُ الفَرِيقِ.(من مرصادم،سرگروه تیم)
منتظر نگاهشان میکرد.
بردیا:أَنَا بَرْدِيَاءُ(من بردیا هستم)
آراد:آراد.
در اتاق بار دیگر باز شد پسری جوان وارد اتاق شد با دیدن آراد و بردیا خوشحال به سمتشان حرکت کرد.
آرش:خوش اومدین.من آرشم.از ایران اومدین درسته؟!
آراد: چطور مگه؟
مرصاد:السُّؤَالُ الَّذِي لَا يَتَعَلَّقُ بِعَمَلِنَا مَمْنُوعٌ(پرسید سوالتی که مربوط به کارمون نیست ممنوعه.)
آرش شانهای بالا انداخت،دیگر صحبتی بینشان نبود.
«پنجشنبه همان هفته»
بردیا:پشت میز تو سالن غذاخوری نشستیم.به قافیه رسول نگاه کردم.خندهای کرد.
اراد:به چی میخندی؟
_به تو
آراد:بخند
سرش رو روی میز گذاشت:دوبرار تو از مون کار کشیدن
_پس حالا قدر منو میدونی.
پوکر نگاهم کرد با نشستن پسری کنارمون دیگه حرف نزدیم و مشغول خوردن شام شدیم.
پسر:شب ساعت ۱۲ جلوی درخت روبهروی ساختمون منتظرت هستم.
بعد بلند شد رفت.رسول گیج منو نگاه میکرد.
آراد:این چی گفت؟!نریاااا دردسر میشه.
_نمیشه رس...آراد باید بدون چی میخواد بگه
سرش رو بهم نزدیک کرد:اگه تله باشه چی؟!میشه من برم؟
تک خندهای کردم:داداش عزیزم اگه برای من خطر داشته باشه برای توهم داره.
سرش رو عقب برد و با غذاش بازی میکرد.
_باز قهر کردی؟
نگاه عصبی بهم کرد:نه خیر.داشتم فک میکردم
سوال نگاهش کردم که ادامه داد:چطوری میخوای از اتاق بری بیرون...به جز کسایی که تعیین کردن ما حق بیرون رفتن از اتاق رو نداریم.
راست میگفت:حالا یه کاریش میکنیم.
شونهای بالا انداخت:میگم در جریانی که ده روز بیشتر زمان نداریم.
_نگران نباش درست میشه.... اگه دیگه نمیخوری بریم اتاق؟
بلند شد ایستاد.
«ساعت ۱۲»
به بهانهی حال بدم از اتاق بیرون اومدم تا یه بادی به سرم بخوره.سالن خالی و ساکت بدون نور...
اروم بی صدا از راهروها عبور میکردم، هر از گاهی نگاهی به اطراف میکردم تا اطمینان پیدا کنم کسی دنبالم نیست.
از ساختمون بیرون اومدم به سمت درخت رفتم هیچ کس نبود.
با دستی که روی شونم نشست برگشتم.همون پسر بود.
مرد:امینم..کد ۱۲۴۵
_کارتو بگو باید برم
امین:از طرف آقای عبدی اومدم بردیا.
_میشنوم
امین:بین اون کسی برای نجاتش اومدین دو هفته قبل اومدنتون رو کشتن
_چی؟؟؟
امین:نگران اطلاعات نباش اطلاعات داخل زندان ولی برای رسیدن به زندان باید از مسیری که میگم برید و از همون جا فرار کنید
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و سوم •• روای:پشت سر مردی که مسئولیت راهنمایی افراد تازه وارد ر
پ.ن:مرصاد ضد حال😑
پ.ن:حرف زدن به غیر از کار ممنوعه😕
پ.ن:دو برار تو از مون کار کشیدن😂
پ.ن:پس حالا قدر منو میدونی😌
پ.ن:ساعت ۱۲ جلوی درخت...
پ.ن: محمد که هنوز عادت نکرده به اسم آراد🙃
پ.ن:اگه تله باشه چی؟؟🤔
پ.ن:حکومت نظامیه اینجا🥴
پ.ن:اخ اخ به نفر تلفات دادیم😬
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
آنچه خواهید خواند:
+نرووو...ساعت از ۱۱ گذشته سیستم امینتی این بخش روشنه
لبخند پیروزمندانهای زد:ما اینم دیگه