||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و سوم
••
روای:پشت سر مردی که مسئولیت راهنمایی افراد تازه وارد را داشت راه میرفتند.
به سمت اتاقی در طبقه سوم در انتهای سالن رفتن.در باز شد.
مرد:مِنَ الآنَ فَصَاعِدًا، هَذِهِ الغُرْفَةُ غُرْفَتُكُمْ.(از این به بعد این اتاق شماست.)
بعدهم اینجا را ترک کرد وارد اتاق شدند.یک اتاق کوچک،۱۲ متری بود که چهارتا تخت کنار هم داشت.یک کمد کوچک کنار پنجره،یک میز کنار در....و حمام و دستشویی که داخل یه اتاق دیگه بود.
مرد:أَهْلًا وَ سَهْلًا بِكُمْ!(خوش اومدین)
أَنَا مِرْصَادٌ، رَئِيسُ الفَرِيقِ.(من مرصادم،سرگروه تیم)
منتظر نگاهشان میکرد.
بردیا:أَنَا بَرْدِيَاءُ(من بردیا هستم)
آراد:آراد.
در اتاق بار دیگر باز شد پسری جوان وارد اتاق شد با دیدن آراد و بردیا خوشحال به سمتشان حرکت کرد.
آرش:خوش اومدین.من آرشم.از ایران اومدین درسته؟!
آراد: چطور مگه؟
مرصاد:السُّؤَالُ الَّذِي لَا يَتَعَلَّقُ بِعَمَلِنَا مَمْنُوعٌ(پرسید سوالتی که مربوط به کارمون نیست ممنوعه.)
آرش شانهای بالا انداخت،دیگر صحبتی بینشان نبود.
«پنجشنبه همان هفته»
بردیا:پشت میز تو سالن غذاخوری نشستیم.به قافیه رسول نگاه کردم.خندهای کرد.
اراد:به چی میخندی؟
_به تو
آراد:بخند
سرش رو روی میز گذاشت:دوبرار تو از مون کار کشیدن
_پس حالا قدر منو میدونی.
پوکر نگاهم کرد با نشستن پسری کنارمون دیگه حرف نزدیم و مشغول خوردن شام شدیم.
پسر:شب ساعت ۱۲ جلوی درخت روبهروی ساختمون منتظرت هستم.
بعد بلند شد رفت.رسول گیج منو نگاه میکرد.
آراد:این چی گفت؟!نریاااا دردسر میشه.
_نمیشه رس...آراد باید بدون چی میخواد بگه
سرش رو بهم نزدیک کرد:اگه تله باشه چی؟!میشه من برم؟
تک خندهای کردم:داداش عزیزم اگه برای من خطر داشته باشه برای توهم داره.
سرش رو عقب برد و با غذاش بازی میکرد.
_باز قهر کردی؟
نگاه عصبی بهم کرد:نه خیر.داشتم فک میکردم
سوال نگاهش کردم که ادامه داد:چطوری میخوای از اتاق بری بیرون...به جز کسایی که تعیین کردن ما حق بیرون رفتن از اتاق رو نداریم.
راست میگفت:حالا یه کاریش میکنیم.
شونهای بالا انداخت:میگم در جریانی که ده روز بیشتر زمان نداریم.
_نگران نباش درست میشه.... اگه دیگه نمیخوری بریم اتاق؟
بلند شد ایستاد.
«ساعت ۱۲»
به بهانهی حال بدم از اتاق بیرون اومدم تا یه بادی به سرم بخوره.سالن خالی و ساکت بدون نور...
اروم بی صدا از راهروها عبور میکردم، هر از گاهی نگاهی به اطراف میکردم تا اطمینان پیدا کنم کسی دنبالم نیست.
از ساختمون بیرون اومدم به سمت درخت رفتم هیچ کس نبود.
با دستی که روی شونم نشست برگشتم.همون پسر بود.
مرد:امینم..کد ۱۲۴۵
_کارتو بگو باید برم
امین:از طرف آقای عبدی اومدم بردیا.
_میشنوم
امین:بین اون کسی برای نجاتش اومدین دو هفته قبل اومدنتون رو کشتن
_چی؟؟؟
امین:نگران اطلاعات نباش اطلاعات داخل زندان ولی برای رسیدن به زندان باید از مسیری که میگم برید و از همون جا فرار کنید
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و سوم •• روای:پشت سر مردی که مسئولیت راهنمایی افراد تازه وارد ر
پ.ن:مرصاد ضد حال😑
پ.ن:حرف زدن به غیر از کار ممنوعه😕
پ.ن:دو برار تو از مون کار کشیدن😂
پ.ن:پس حالا قدر منو میدونی😌
پ.ن:ساعت ۱۲ جلوی درخت...
پ.ن: محمد که هنوز عادت نکرده به اسم آراد🙃
پ.ن:اگه تله باشه چی؟؟🤔
پ.ن:حکومت نظامیه اینجا🥴
پ.ن:اخ اخ به نفر تلفات دادیم😬
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
آنچه خواهید خواند:
+نرووو...ساعت از ۱۱ گذشته سیستم امینتی این بخش روشنه
لبخند پیروزمندانهای زد:ما اینم دیگه