||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سیام
••
عطیه:قران رو آروم بستم بوسهای روی جلد سبز رنگش کاشتم و در آغوش گرفتم.
خدایا هوای محمدم رو داشته باش...خدایا مواظب این دوتا برادر باش...مراقب محمدم باش هنوز بچمون رو ندیده:)
میدونم حواست به همه چیز هست!
نفس عمیقی کشیدم قران داخل کتابخونه گذاشتم از پلهها پایین رفتم در خونه عزیز رو زدم.
_عزیز جون مهمون نمیخوای؟!
در باز شد:قربونت برم مادر بیا داخل
_خدانکنه عزیز.
توی نگاه نگرانی رو حس میکردم آروم نبود مثل همیشه نبود.
کنارش روی مبل نشستم:عزیز چیزی شده؟!
نگاهی بهم انداخت لبخندی زد:نه دورت بگرد
_نگران نباش عزیز سالم برمیگردن:)قول دادن
خندید:چای میخوری؟
مثل خودش خندیدم:من میریزم.
داوود:خبری از منبع نبود.توی دلم آشوب بود.نگران بودم...نگران برادرام..رفیقام...فرمانده و همکارم:)
بیشتر از همه نگران رسول بودم...نه اینکه برام فرقی داشته باشن...نه!
چون رسول کله شقه...فکرای وحشتناکی به سرش میزنه..خودشو تو دردسر میندازد.
با دستی که روی شونم نشست به خودم اومدم....علی بود
_جانم؟
علی:جای من نشستی برادر
نگاهی به میز انداختم پشت میز مرکزی نشستم اصلا کی رو نمیدونم.
_علی جون این میز صاحب داره زودم برمیگرده دل نبند...
خندید:کی میز رسولُ خواست پاشو کار دارم.
فرشید هول از جاش بلند شد:علی سایه ایرانه الان تهرانه
علی:چیی امکان نداره....منبع گفت اون برنمیگرده....
......
روای:قلب تند میزد...با تردید در را باز کرد...با دیدن کیارش روبهرویش نفس در سینه حبس شد.
کیارش لبخند روی لبهایش بود با دست رسول را از راهش کنار زد.
پوزخندی بر لب نشاند:خیلی وقت بود ندیده بودمت رسول
چشم برهم گذاشت در را بستن.کیارش در اتاق قدم زد و روی تخت رسول نشست.
به سختی نفسی را که حبس کرده بود آزاد کرد.
کیارش:نترس بابا کاریت ندارم
خندهای بلند کرد.نگاهش روی رسول جابهجا میشود:چیزی نمیگی؟!چیه فکر کردی اومدم لو ت بدم؟!
شانه بالا انداخت:اگه میخواستم این کار رو بکنم که دو روز پیش تو انبار دیدمت لو رفته بودی.
با تردید لب زد: چی..چی میخوای؟
کیارش:اومدم کمکت کنم تنهایی از پس اینهمه گرگ برنمیای.
لبخند محوی برلب نشاند او هنوز از حضور محمد بویی نبرده بود.
کیارش:همیشه بهت حسودی میکردم.تو همه چیز خوب بودی...دانشگاه شاگرد اول بود راه با همکلاس ارتباط میگرفتی.. خانواده خوب داری....توی سایتم همین بود.
پوزخندی زد: الان اومدی اینجا این حرفا رو بزنی؟!
آرام سر پایین انداخت نفس عمیق و دردناکی کشید.
رسول:اون روز چرا اون طوری گذاشتی رفتی؟بخواستت رسیدی رفتی؟
بلند شد ایستاد:اون روز با آقای عبدی حرف زدم گفتن که برای یه ماموریت باید برم خواست مقامات بود رسول من هیچ چیزی نمیدونستم.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سیام •• عطیه:قران رو آروم بستم بوسهای روی جلد سبز رنگش کاشتم و در آ
پ.ن:هوای محمدم رو داشته باش🥲
پ.ن: دو تا برادر🙃
پ.ن: هنوز بچمون رو ندیده:))
پ.ن:قول دادن😔
پ.ن:داوود نگران💔
پ.ن:رفیقام❤️🔥
پ.ن:رسول کله شقه..فکرای وحشتناکی به سرش میزنه😅
پ.ن:این میز صاحب داره زودم برمیگرده دل نبند🥺♥️
پ.ن:عه وا سایه تهرانه😂
پ.ن:اخ کیارشه😰
پ.ن:کیارش نمیخواد لوش بده🤔
پ.ن:کیارش از محمد خبر نداره🤭
پ.ن: اینهمه گرگ🥲
پ.ن: ماموریت کیارش...
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
پارت اماده دارم🌱
کسی پارت میخواد؟البته بگم این آخرین روزیه که توی این هفته دوتا پارت داریم😂💔
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و یکم
••
روای:جلوی پنجره ایستاد:این ماموردیت مخفی بود و الانم فکر نمیکردم اینجا باشی رسول.اینجا تنها نمیتونی دَووم بیاری مرصاد بهم کی هستی مطمئن باش دیگه رنگ نور رو نمیبینی..اینقدر توی سیاهچال زندان نگه میدارن که موهات رنگ دندونت بشه...اعتماد کن بهم من جز راست چیزی نگفت الانم فقط اومدم کمکت کنم.
دستش را به سمتش دراز کرد...رسول دستش را کمی جلو آورد...اما اعتماد به کسی از حرفهایش سند و مدرکی ندارد درست است؟!
دستش را پایین انداخت و آرام بلند و روبهرویش ایستاد:ممنونم ولی به کمکت نیاز ندارم.
کیارش به سمت در قدم برداشت:بعدا پشیمون میشی رسول از این حرفت...تو به من اعتماد نداری؟
رسول:من نمیتونم بهت اعتماد کنم تو واسه حرفات سند و مدرک نداری.
پوزخند صدا داری زد برگشت سمت رسول با عصبانیت و تنفر زیاد به او نگاه میکرد
کیارش:خوبه زرنگی یه پیشنهاد برات دارم..بشو یکی از ما اون وقت خیلی کمکت میکنم بشی یکی مثل خودم.
رسول:حرفات همش دروغ بود...پیشنهادت بمونه برای خودت
کیارش چند قدم نزدیک به رسول ایستاد:رئیس به کسی که سر یه جاسوس رو بیار پاداش خوبی میده
قدم به عقب برداشت.کیارش چاقوی را از کلاف دراورد....
........
فرشید:با حکم آقای عبدی همه آماده دستگیری سایه به سمت اتاق تجهیزات حرکت کردیم.
بعد از تحویل گرفتن سلاح ها به سمت خودرو ها حرکت کردیم.
داوود کلا توی یه دنیای دیگه سِیر میکرد.نفس عمیقی کشیدم زیر لب آیتالکرسی میخوندم با ترمز ماشین ها....پیاده شدیم.
علی:بچه ها مراقب خودتون باشید.پهپاد بالا سرتونه اورژانس هم هماهنگه..علی یارتون
_یاعلی
سعید مسئول این عملیات بود..
.....
بردیا:نمیدونم چرا حال بد بود.یه خس عجیب داشتم... نگران بود..نگران رسول..نگران حالش...سرما خوردگی حسابی نفوذ کرده بود صبح تب داشت و به روی خودش نمیآورد.
میترسم کار دست خودش بده.. نگاهم مدام روی ساعت میچرخید.تا زمان تموم نشده بود حق برگشت به اتاق رو نداشتیم...
قلبم بیقراری میکرد...خدایا خودت مراقبش باش من دورم ازش:)
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و یکم •• روای:جلوی پنجره ایستاد:این ماموردیت مخفی بود و الانم فکر
پ.ن: اینجا تنها نمیتونی دووم بیاری🥲
پ.ن:مرصاد بهفمه کی هستی...
پ.ن:من که با حرفای کیارش دارم قانع میشم🤭
پ.ن:تو به من اعتماد نداری؟🤔
پ.ن: عصبانیت و تنفر زیاد 😥
پ.ن:پیشنهادت بمونه برای خودت👌🏻
پ.ن:رئیس به کسی که سر یه جاسوس رو بیاره پاداش خوبی میده😰
پ.ن:کیارش چاقووووو🔪
پ.ن:عه وا ببخشید ضد حال خودی جای حساس کات خورد؟!😈
پ.ن: دارن میرن سایه رو دستگیر کنن🕶
پ.ن:علی یارتون🤗
پ.ن:محمد رسول دریاب🥲
پ.ن:تب داشت به روی خودش نمیاورد💔
پ.ن:تا محمد برسه به داد رسول کار از کار گذشته😂😈(جهت اذیت ممبرا)
پ.ن:خدایا خودت مراقبش باش من دورم ازش:))))))
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
«طَـنـیـن»
پ.ن: اینجا تنها نمیتونی دووم بیاری🥲 پ.ن:مرصاد بهفمه کی هستی... پ.ن:من که با حرفای کیارش دارم قانع می
پند اخلاقی:گول حرف ها به ظاهر راست و قشنگ رو نخورید😂