عشق آن بغض عجیبیست که از دوری یار
نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد
[مسعودمحمدپور]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و سوم
••
آراد:باهم به سمت اتاق میرفتیم و توی راه چندین بار نقشه رو مرور کردیم.
یه چیزی این وسط جور نبود...چرا کیارش به کسی چیزی نگفته؟!
_به نظرت یه چیزی عجیب نیست؟
نگاه سوالی بهم انداخت:چرا کیارش به کسی نگفته بود؟چرا خودش اومده بود؟
بردیا:نمیدونم...اینجا همه چیز عجیبه.
چند لحظه سکوت کرد انگار چیزی یادش اومده باشه:من امین رو دیدم گفت فردا شب از باهامون میاد.
بیخیال در اتاق رو آروم باز کردم با محمد وارد شدیم
ارش:خوبی؟
سری تکون دادم روی تختم نشستم اصلا راحت نبودم...برای اینکه دوباره کسی چیزی نگه دراز کشیدم.
فکر کیارش و اینکه الان زیر تختمه خواب رو از چشمام گرفته بود.چی شده که به اینجا رسیدی کیارش؟
پس حدسم درسته بوده...ولی چرا باید اینجا ببینمش؟
تا خود صبح نتونستم بخوابم.
مرصاد:إِذَا كَانَ حَالُكَ جَيِّدًا فَتَعَالَ إِلَى الخَارِجِ.(اگه حالت خوبه بیا بیرون)
بردیا:هل يمكن أن يبقى هنا اليوم؟(میشه امروزم اینجا بمونه؟)
مرصاد:إذن، أنتَ اِعطِ جوابَ مُفتِّشِ الغرفة بنفسك. سيأتون كلَّ شهرٍ لتفقُّدِ الغرفةِ كلِّها.(پس جواب بازرس اتاق رو خودت بده.هر ماه برای بررسی کل اتاق میان)
با شنیدن بارزسی اتاق بدنم به لرزه افتاد.محمد نگران نگاهم کرد.
باصدای که سعی داشتم لرزشش رو حفظ کنم:في أيّ ساعة؟(چه ساعتی؟)
مرصاد:الساعة السابعة(ساعت هفت)
نگاهم به ساعت افتاد دو ساعت تا هفت وقت بود...الان با این باید چی کار کنم؟!از اتاق بیرون اومدم توی محوطه به اطراف نگاه میکردم....
.......
سعید:آقای شهیدی وارد اتاق بازجویی شد بود.خیلی خونسرد بود....
سایه پوزخندی زد:اون دوتا مامورتون مردن.اطلاعاتم الان تو دست ماست
شهیدی:دلیل نمیبینم این حرفت رو باور کنم.
تیکه از صندلی گرفت به جلو خم شد:اگه قرار بود برگردن تا الان اومده بودن ولی شما نمیدونید حتی کجان!
این از کجا میدونست محمد و رسول برنگشت؟! نگاهی به بچه ها کردم که اونها هم متوجه این موضوع شده بودن...
عبدی:به آقای شهیدی بگو بیاد بیرون
........
ناشناس:نگاهی به اطراف انداخت کوله پشت درخت قایم کردم باید همه چیز برای امشب اماده میشد.
استرس داشتم.. اتفاقات عیجبی این مدت افتاده بود.
صورتم رو با ماسک پوشوندم.با دیدنش یک لحظه تعجب کردم...یعنی اومده بود اینجا؟؟
حالش خوب نبود...مشخص بود بزور روی پاهاش ایستاده.
سرم رو پایین انداختم با سرعت از کنارش رد شدم و کاغذ رو روی زمین انداختم.
پشت ساختمون ایستادم.متوجه برگه شد اون رو برداشت.نفسی که توی سینم حبس شده بود آزاد شد.
دوباره نگاهش کردم دنبال من بود!
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و سوم •• آراد:باهم به سمت اتاق میرفتیم و توی راه چندین بار نقشه ر
پ.ن:نقشه کشیدن برا فرار😉
پ.ن:اینجا همه چیز عجیبه😥
پ.ن:امینم میاد...
پ.ن:من که نمیتونم همچین جایی بخوام😖
پ.ن:یه جنازه زیر تخته😓
پ.ن:حدس رسول درست بود🤭
پ.ن:محمد نگران🥺
پ.ن:وای خدا بارزس اتاق میاد😆
پ.ن:بازم خماری😂
پ.ن: سایه چی میگه؟!🤔
پ.ن:از کجا میدونست محمد و رسول برنگشتن؟
پ.ن: ناشناس کیه🤔
پ.ن:حالش خوب نبود....
پ.ن:برگه چی بود؟؟
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
«طَـنـیـن»
پ.ن:نقشه کشیدن برا فرار😉 پ.ن:اینجا همه چیز عجیبه😥 پ.ن:امینم میاد... پ.ن:من که نمیتونم همچین جایی بخو
به نظرتون ناشناس کیه؟
برگه چی بود؟
به کی داد برگه رو؟
Mohammad Lotfi | موزیکدلSayamo Kardam - MusicDel.ir - Mohammad Lotfi موزیکدل.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
کار سِن نیست که اینگونه زمینگیر شدم
من به اندازهی غمهای دلم پیر شدم
[رقیهنوریپور]