«طَـنـیـن»
پ.ن:نقشه کشیدن برا فرار😉 پ.ن:اینجا همه چیز عجیبه😥 پ.ن:امینم میاد... پ.ن:من که نمیتونم همچین جایی بخو
به نظرتون ناشناس کیه؟
برگه چی بود؟
به کی داد برگه رو؟
Mohammad Lotfi | موزیکدلSayamo Kardam - MusicDel.ir - Mohammad Lotfi موزیکدل.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
کار سِن نیست که اینگونه زمینگیر شدم
من به اندازهی غمهای دلم پیر شدم
[رقیهنوریپور]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و چهارم
••
روای:رسول در محوطه میچرخید راهی برای رهایی جنازهی کیارش پیدا کند.
با دیدن زمین حفاری شده در بین درختان...فوری به اتاق برگشت.پتویی از کمد برداشت و کیارش را درون آن گذاشت.
به سختی پتو رو به دوش کشید...درب اتاق را باز کرد و سرکی به بین کشید.اروم و با سرعت به سمت محوطه حرکت میکرد.
طولی نکشید که جنازه درون قبری که قبل ها کند شده بود قرار گرفت.
بیل روی زمین افتاده را برداشت و خیلی سریع خاک ها به داخل هدایت میکرد.
مرد:ماذا تَفّعَلَ؟(چیکار میکنی؟)
عرق سردی روی پیشانیاش نشست.ضربان قلبش بالا رفته...
مرد:دَعْنِي أِسَاعِدُك.(بزار کمکت کنم.)
نفسش را با فشار از سینه خارج کرد.
با کمک مرد کار را تمام کرد.تشکری کرد.
آراد:برگشتم اتاق پارچهای برداشتم و خون های ریخته شده رو تمیز کردم.
اسلحه کیارش رو برداشتم این نباید اینجا باشه.از دریچه کوچیک اتاق به بیرون پرت کردم.نقشه رو تا کردم،و داخل جیب لباسم مخفی کردم.
روی تخت نشستم که صدای در بلند شد و با کلید باز شدم.دو نفر وارد اتاق شدن.
مرد:مَاذَا تَفْعَلُ هُنَا؟(اینحا چیکار میکنی؟)
سرفهای کردم:حَالِي لَيْسَ بِخَيْرٍ.(حالم خوب نیست.)
سری تکون داد و مشغول بررسی اتاق و وسایل شدن.به سمت تخت و اومد و زیر تخت رو نگاه کرد...نفس کلافه کشیدم...
داشتن از اتاق خارج میشوند که یه دفعه یکی شون وایستاد خم شد.چشم خورد به پیچ گوشتی..برش داشت و سمتم گرفت.
_قِتَال بِهِ الْفَأْرُ(با اون موش کشتن)
با رفتن شون روی تخت دراز کشیدم.. امیدوارم دیگه دردسر نداشته باشیم.
فقط امیدوارم تموم بشه همه چیز..
چشمهام رو بستم که یاد محمد افتاد سریع از جام بلند شدم.که سرم درد گرفت.سرم گیج میرفت..چرا یه دفعه اینجوری شد؟!
«شب»
روای: محمد و رسول با هم از اتاق خارج شدن و به سمت محوطه رفتن.
رسول:به نظرت جواب میده؟
محمد:باید صبر کنیم.
منتظر چه بودند؟!رسول به سمت فضای سبز کنار ساختمان رفت و اسلحه را بالا گرفت.
لبخندی بر روی لبهایش نشاند:فرمانده تحویل شما
محمد هم خندید..با صدای ترکیدن لب زد:وقت شه بریم بالا.
رسول در رو باز کرد محمد وارد شد و پشت سرش وارد اتاق شد.مرصاد نبود..
.........
فرشید:اتاق جلسه در سکوت فرو رفته بود.
عبدی: بچهها بیاید برید کردستان
داوود:آقا اگه چیزی سایه گف
عبدی:منبع این خبر رو رد کرده داوود نگران نباش.
فرشید:آقا ما چطوری باید باهاشون ارتباط بگیریم؟
عبدی:قرار منبع باهاشون برگرده هماهنگ کردم که باهاتون تماس بگیرن.... نمیخوام کسی جز شما خبر داشته باشه!
بچهها:چشم
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و چهارم •• روای:رسول در محوطه میچرخید راهی برای رهایی جنازهی کیا
پ.ن:رسول که نزدیک بود سکته کنه😅
پ.ن:بالاخره شر کیارش کلا کنده شد😉
پ.ن:اسلحه کیارش..
پ.ن:حالم خوب نیست🥲
پ.ن:ای وای پیچ گوشتی😐
پ.ن:سرم گیج میرفت...
پ.ن:فرمانده تحویل شما🙃
پ.ن:یه چی ترکید😥
پ.ن:مرصاد تو اتاق نیست😨
پ.ن:وقت چیه؟
پ.ن:بچه ها بیخبرن🥲
پ.ن:منبع....
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
فارسی حرف میزد..امکان نداشت طناب رو محکم کشید.
:واسه چی می خواستید من رو بکشید؟
#اسپویل
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هی نرو بیا پیرشم از رفتنت💔🥲
#ادیتخودم
#دلی