||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و پنجم
••
بردیا:آرش روی زمین افتاده ولی هیچ اثری از مرصاد نبود.با افتادن چیزی چرخیدم...با چیزی که دیدم نفس برای لحظه بند اومد..مرصاد با پارچه جلوی صورتش رو پوشونده بود و طنابی دور گردن رسول بود.
مرصاد:فک کردین میتونید از شر من خلاص بشید؟
فارسی حرف میزد..امکان نداشت طناب رو محکم کشید.
مرصاد:واسه چی می خواستید من رو بکشید؟
روای:محمد به سمت مرصاد رفت و از رسول دورش کرد.رسول نفس نفس میزد و سرفههایش شدت گرفته بود.
محمد و مرصاد درگیر شده بودند....
با صدای ضعیف تیر رسول سرش را بالا آورد.محمد روبهرویش ایستاد...خون از پیشانیاش جاری شده بود....گوشه لبش پاره
رسول به سختی:داداش
محمد:خوبی؟
صدای محمد برای لحظهای لرزید:داداش از سرت داره خون میاد.
با آستین لباسش خون را تمیز کرد.
رسول:محمد
محمد:باید خیلی زود بریم.
دست و پای آرش را بستن و از اتاق خارج شدند..به محوطه رسیدن که رسول به تویوتا اشاره کرد.
محمد نگاهی انداخت که تویوتا روشن بود..رسول به سمت صندلی راننده رفت
محمد:کجا؟؟اونور.
آراد:محمد پشت فرمون نشسته بود و با سرعت میرفت.دستم روی داشبورد بود.
_داداش تو رو خدا اروم برو...خودت مگه نمیگفتی سرعت مجاز...الان داری حرف خودتو نقض میکنی
محمد: زمانی که عجله داری اشکال نداره..الان باید زود بریم که بعد ساعت ۱۱ نمیشه رفت داخل
چند دقیقه ساکت بودیم.دستم مشت کردم محکم به بازوی محمد زدم.
اخم کرد و سوال نگام کرد:ایول داداش محمد..این فکر چطوری به سرت زد؟!
سری به نشونه تاسف تکون داد.
«همراه محمد از انبار خارج شدیم و به اتاق برگشتیم.کپسول های داروی بیهوشی که دیشب از درمانگاه برداشته بودیم رو داخل دریچه تهویه هوا گذاشت.
_جواب میده؟
محمد:امیدوارم
دستگاه رو از کار انداخت»
سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشم ها رو بستم.
محمد: رسول میگم فکر کردی چطوری از سنسورهای بین درخت ها رد بشیم؟اون سنسورها به صدا ها حساسن
_هوا شناسی میگفت امشب بارون میاد....فقط امیدوارم واقعا بارون بیاد وگرنه هیچ راهی نداریم بریم اونور...بعدش میرسیم به زندان تا جایی که من متوجه شدم کلا فضای بستهست هیچ محوطهای نداره.یه کانال هست که باید از اون بریم داخل.
«نیم ساعت بعد»
روای:ماشین ایستاد و از ماشین پیاده شدند.به سمت مکانی که پر از درخت بود حرکت کردند.
رسول خیلی آرام گفت:دیگه نباید هیچ صدای به وجود بیاریم
محمد مثل رسول:اینو اول به خودت بگو
خیلی ارام قدم برمیداشتند.بدون هیچ صدای آنجا را رد کردند.
روی زمین پشت تخته سنگی نشستند.
محمد:نقشه رو بده..
چند دقیقه گذشت محمد نقشه را به دست رسول سپرد.
رسول:سرباز رفت و برگشتش یه دقیقه طول میکشه.
محمد:کمتر از یه دقیقه باید بریم داخل کانال.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و پنجم •• بردیا:آرش روی زمین افتاده ولی هیچ اثری از مرصاد نبود.با
پ.ن:فک کردین میتونید از شر من خلاص بشید🤭
پ.ن:فارس بلده😬
پ.ن:رسول😥
پ.ن:محمد اسیب دیده🥺
پ.ن:محمد نگران❤️🔥
پ.ن:الان داری حرف خودتو نقض میکنی😂
پ.ن:ایول داداش محمد 😐
پ.ن:فلش بک از چند ساعت قبل
پ.ن:دردسر تازه شروع شده🤭
پ.ن:محمد تخریب چی💔😅
پ.ن:اینو اول باید به خودت بگی..
پ.ن: کمتر از یه دقیقه..
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
[شهریار]
صدای انفجار بلند شد.وای محمد....اون هنوز نیومده...
صدای زنگ خطر بلند شد..شعله ها آتیش قابل دیدنه
#اسپویل
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخته....بفهمی همه عمرت تلف شده
من...یه درختم که عاشق تبر شده:)
#ادیتخودم
#دلی
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و ششم
••
روای:بعد ازز رفتن سرباز به سمت کانال دویدند.رسول در کانال را باز کرد.
بعداز ورود محمد رسول هم وارد کانال شد،در کانال را بست.
از نردبان پایین امدند درست در اتاق کارکنان نظافت زندان...
لباس هایشان را عوض کردند و برای اینکه شک و تردید را از بین ببرند وسایلی برای نظافت را برداشتند.
در اتاق باز شد و پیرمردی وارد اتاق شد با دیدنشان تعجب کرد.
پیرمرد:أأَنْتُمَا شَابَّانِ جَدِيدَانِ؟(شما دوتا جوون تازه واردین؟)
رسول نگاهی به محمد کرد:نَعَم، هَلْ يُمْكِنُكَ أَنْ تُرْشِدَنَا؟(بله، میشه لطف کنید و راهنماییمون کنید؟)
پیرمرد خندهای کرد:يُمْكِنُكُمُ الْبَدْءُ مِنَ الْقِسْمِ (B).
تشکر کردند و که مرد تنهایشان گذاشت چند ثانیه بعد پیرمرد با صورتی آغشته به اخم وارد اتاق شد با خشم لب زد:أُرِيدُ أَنْ أَرَىٰ بِطَاقَاتِكُمْ(میخواهم کارت شناسایی تان رو ببینم)
محمد دست تو جیبش کرد به سمت مرد رفت و با یه حرکت بیهوشش کرد.
رسول:بریم بخشC
آراد:از اتاق بیرون اومدیم راهرو ها با چراغ های خاموش خیلی فضا رو ترسناک کرده بود.
چراغ ها هی خاموش و روشن میشدند.
محمد:رسول وایستا من برم میام زود.
قبل اینکه بره دستش رو گرفتم:کحا میری خطر داره.
دست رو از دستم جدا کرد و رفت.
با پام روی زمین ضرب گرفته بودم...
صدای انفجار بلند شد.وای محمد....اون هنوز نیومده...
صدای زنگ خطر بلند شد..شعله ها آتیش قابل دیدنه..
استرس گرفتت بودم همه داشتند به سمت اتاقی که محمد رفته بود..
روای:دستی از پشت یقه لباسش را کشید و او را در تاریکی برد.دستش راه را برای فریاد بسته بود.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و ششم •• روای:بعد ازز رفتن سرباز به سمت کانال دویدند.رسول در کانال
پ.ن:ببخشید که کوتاهه🥲
پ.ن:وارد زندان شدند🙃
پ.ن:ای بابا همش دردسر😔
پ.ن:بریم بخشC
پ.ن:چراغ ها هی خاموش و روشن میشدند....
پ.ن:خطر داره🤭
پ.ن:انفجار😥
پ.ن:محمد🥺
پ.ن:رسول😔
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••