1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخته....بفهمی همه عمرت تلف شده
من...یه درختم که عاشق تبر شده:)
#ادیتخودم
#دلی
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و ششم
••
روای:بعد ازز رفتن سرباز به سمت کانال دویدند.رسول در کانال را باز کرد.
بعداز ورود محمد رسول هم وارد کانال شد،در کانال را بست.
از نردبان پایین امدند درست در اتاق کارکنان نظافت زندان...
لباس هایشان را عوض کردند و برای اینکه شک و تردید را از بین ببرند وسایلی برای نظافت را برداشتند.
در اتاق باز شد و پیرمردی وارد اتاق شد با دیدنشان تعجب کرد.
پیرمرد:أأَنْتُمَا شَابَّانِ جَدِيدَانِ؟(شما دوتا جوون تازه واردین؟)
رسول نگاهی به محمد کرد:نَعَم، هَلْ يُمْكِنُكَ أَنْ تُرْشِدَنَا؟(بله، میشه لطف کنید و راهنماییمون کنید؟)
پیرمرد خندهای کرد:يُمْكِنُكُمُ الْبَدْءُ مِنَ الْقِسْمِ (B).
تشکر کردند و که مرد تنهایشان گذاشت چند ثانیه بعد پیرمرد با صورتی آغشته به اخم وارد اتاق شد با خشم لب زد:أُرِيدُ أَنْ أَرَىٰ بِطَاقَاتِكُمْ(میخواهم کارت شناسایی تان رو ببینم)
محمد دست تو جیبش کرد به سمت مرد رفت و با یه حرکت بیهوشش کرد.
رسول:بریم بخشC
آراد:از اتاق بیرون اومدیم راهرو ها با چراغ های خاموش خیلی فضا رو ترسناک کرده بود.
چراغ ها هی خاموش و روشن میشدند.
محمد:رسول وایستا من برم میام زود.
قبل اینکه بره دستش رو گرفتم:کحا میری خطر داره.
دست رو از دستم جدا کرد و رفت.
با پام روی زمین ضرب گرفته بودم...
صدای انفجار بلند شد.وای محمد....اون هنوز نیومده...
صدای زنگ خطر بلند شد..شعله ها آتیش قابل دیدنه..
استرس گرفتت بودم همه داشتند به سمت اتاقی که محمد رفته بود..
روای:دستی از پشت یقه لباسش را کشید و او را در تاریکی برد.دستش راه را برای فریاد بسته بود.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و ششم •• روای:بعد ازز رفتن سرباز به سمت کانال دویدند.رسول در کانال
پ.ن:ببخشید که کوتاهه🥲
پ.ن:وارد زندان شدند🙃
پ.ن:ای بابا همش دردسر😔
پ.ن:بریم بخشC
پ.ن:چراغ ها هی خاموش و روشن میشدند....
پ.ن:خطر داره🤭
پ.ن:انفجار😥
پ.ن:محمد🥺
پ.ن:رسول😔
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو قشنگ تر از این حرفا بودی!
اینی که شدی به تو نمیاد:)))
#ادیتخودم
#دلی
تو تقدیر منی ایعشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت، همین یک کارمان مانده
[حامدعسکری]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و هفتم
••
محمد:برگشتم داخل اتاق چراغ قوهای براداشتم...میخواستم از اتاق برم که با فکر که به سرم زد برگشتم.
نفتی که توی یه بطری شیشه ریخته شده بود رو برداشتم.
سمت کنترل برق رفتم...برق بخش BوA رو هم از اینجا تامین میشد.
نفت روی سیم های برق و روی زمین تا جایی در ریختم.....فندکی که برداشت بودم روشن پرت کردم داخل اتاق سریع از اتاق دور شدم.
صدای انفجار همه به این سمت میآورد و کار ما راحت تر میشد....
از راهروی دیگه رفتم تا کمتر تو دید باشم این بخش دوربین نداشت و کار راحتی بود...
رسول هنوز همون جا ایستاده بود. از یقه لباس کشیدم عقب برای اینکه صداش درنیاد دستمو جلوی دهنش گرفتم.
اروم زمزمه کردم:منم
برگشت سمت اخمش توی تاریکی هم قابل تشخیص بود.
مشت روی بازم نشستم: دیوونه..چیکار کردی؟!
_یه حواس پرتی.... مرحله بعد چیه؟!
رسول:اون طور که امین میگفت بخشCیه اتاقک نگهبانی داره که از اون جا این بخش رو چک میکنن.دوربین زیاد داره...دوتا نگهبان اونجان فقط باید از در اصلی بخش عبور کنیم.
روای:آرام ولی سریع از بخش ها عبور کردند.روبهروی در اصلی بخش ایستادند.درب اتاقک را زدند..
بلافاصله بعد باز شدن درب محمد با شلیکی کارش را تمام کرد،نفر دوم هم..
رسول به سمت سیستم ها رفت و دوربین ها را تنظیم کرد...
رسول:محمد زمان خیلی کمی داریم با خیلی سریع بریم.
راهرو را تا اتنها دویدند.
یک در آهنی بزرگ بود...با صدای بلندی باز کردند.بعد از ورود به اتاق مشغول پیدا کردند اطلاعات شدند.اطلاعاتی که برای رسیدند به آن سختی زیادی کشیده بودند.
«ده دقیقه بعد»
رسول:پیداش کردم.
لبخند تحسین آمیز محمد حالش را خوب میکرد.
چشمان خسته سرخی گونه هایش و پیشانی داغ همه با حال قلبش در تضاد بود:)
......
داوود:همراه بچهها و نیرو های کردستان منتظر بودیم تا یه خبر از آقامحمد و رسول بهمون بدن.
حرف های سایه مدام تو سرم میچرخید.. اگه راست گفته باشه چی؟نه این اصلا امکان نداره هردوشون سالم برمیگردن...خدایا مراقبشون باش.آقامحمد فقط فرمانده نبود.به برادر بود...یه داداش خوب که حواسش به همه بود.
فقط با یه لبخند حالت خوب میکنه....با یه نگاه حال بدت رو میفهمه:)
داداش محمدِ ما:)
دلم تنگ بود براشون...
برای محمدُ فرمانده بودندش:)
برای جدیتی که سرکار داشت..
برای غافلگیرهایی که فقط مخصوص خودش بود..
برای آغوش امنش که ارامش رو بهت هدیه میده:)
برای رسولُ ایول گفتناش:)
برای دعواهایی که با علی سر میزش میکرد..
برای درد و دل کردن باهاش که اخرش فضا احساس رو خراب میکنه:)
کاش همین الان میاومدن...
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و هفتم •• محمد:برگشتم داخل اتاق چراغ قوهای براداشتم...میخواستم ا
پ.ن:فکرای وحشتناک این دوتا داداش😔
پ.ن:پس انفجار کارمحمد بوده🤭
پ.ن:کی به کی میگه دیوونه🥴
پ.ن:یه حواس پرتی؟!
پ.ن: اطلاعات پیدا شد😍
پ.ن:با حال قلبش در تضاد بود🙃
پ.ن:حرفای داوود:))))
پ.ن:داداش محمدِ ما🥲
پ.ن:برای غافلگیرهایی که فقط مخصوص خودش بود..
پ.ن:برای درد و دل کردن باهاش که اخرش فضا احساس رو خراب میکنه:)
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••