eitaa logo
«طَـنـیـن»
78 دنبال‌کننده
62 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو قشنگ تر از این حرفا بودی! اینی که شدی به تو نمیاد:)))
بسم‌الله سلام صبح بخیر🙃
تو تقدیر منی ای‌عشق اما عقل می‌گوید بیا بگذر ز تقدیرت، همین یک کارمان مانده [حامدعسکری]
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و هفتم •• محمد:برگشتم داخل اتاق چراغ قوه‌ای براداشتم...میخواستم از اتاق برم که با فکر که به سرم زد برگشتم. نفتی که توی یه بطری شیشه ریخته شده بود رو برداشتم. سمت کنترل برق رفتم...برق بخش BوA رو هم از اینجا تامین می‌شد. نفت روی سیم های برق و روی زمین تا جایی در ریختم.....فندکی که برداشت بودم روشن پرت کردم داخل اتاق سریع از اتاق دور شدم. صدای انفجار همه به این سمت می‌آورد و کار ما راحت تر می‌شد.... از راهروی دیگه رفتم تا کمتر تو دید باشم این بخش دوربین نداشت و کار راحتی بود... رسول هنوز همون جا ایستاده بود. از یقه لباس کشیدم عقب برای اینکه صداش درنیاد دستمو جلوی دهنش گرفتم. اروم زمزمه کردم:منم برگشت سمت اخمش توی تاریکی هم قابل تشخیص بود. مشت روی بازم نشستم: دیوونه..چیکار کردی؟! _یه حواس پرتی.... مرحله بعد چیه؟! رسول:اون طور که امین می‌گفت بخشCیه اتاقک نگهبانی داره که از اون جا این بخش رو چک میکنن.دوربین زیاد داره...دوتا نگهبان اونجان فقط باید از در اصلی بخش عبور کنیم. روای:آرام ولی سریع از بخش ها عبور کردند.روبه‌روی در اصلی بخش ایستادند.درب اتاقک را زدند.. بلافاصله بعد باز شدن درب محمد با شلیکی کارش را تمام کرد،نفر دوم هم.. رسول به سمت سیستم ها رفت و دوربین ها را تنظیم کرد... رسول:محمد زمان خیلی کمی داریم با خیلی سریع بریم. راهرو را تا اتنها دویدند. یک در آهنی بزرگ بود...با صدای بلندی باز کردند.بعد از ورود به اتاق مشغول پیدا کردند اطلاعات شدند.اطلاعاتی که برای رسیدند به آن سختی زیادی کشیده بودند. «ده دقیقه بعد» رسول:پیداش کردم. لبخند تحسین آمیز محمد حالش را خوب می‌کرد. چشمان خسته سرخی گونه هایش و پیشانی داغ همه با حال قلبش در تضاد بود:) ...... داوود:همراه بچه‌ها و نیرو های کردستان منتظر بودیم تا یه خبر از آقامحمد و رسول بهمون بدن‌. حرف های سایه مدام تو سرم میچرخید.. اگه راست گفته باشه چی؟نه این اصلا امکان نداره هردوشون سالم برمیگردن...خدایا مراقبشون باش.آقامحمد فقط فرمانده نبود.به برادر بود...یه داداش خوب که حواسش به همه بود. فقط با یه لبخند حالت خوب میکنه....با یه نگاه حال بدت رو میفهمه:) داداش محمدِ ما:) دلم تنگ بود براشون... برای محمدُ فرمانده بودندش:) برای جدیتی که سرکار داشت.. برای غافلگیرهایی که فقط مخصوص خودش بود.. برای آغوش امنش که ارامش رو بهت هدیه میده:) برای رسولُ ایول گفتناش:) برای دعواهایی که با علی سر میزش می‌کرد.. برای درد و دل کردن باهاش که اخرش فضا احساس رو خراب میکنه:) کاش همین الان می‌اومدن... °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و هفتم •• محمد:برگشتم داخل اتاق چراغ قوه‌ای براداشتم...میخواستم ا
پ.ن:فکرای وحشتناک این دوتا داداش😔 پ.ن:پس انفجار کار‌محمد بوده🤭 پ.ن:کی به کی میگه دیوونه🥴 پ.ن:یه حواس پرتی؟! پ.ن: اطلاعات پیدا شد😍 پ.ن:با حال قلبش در تضاد بود🙃 پ.ن:حرفای داوود:)))) پ.ن:داداش محمدِ ما🥲 پ.ن:برای غافلگیرهایی که فقط مخصوص خودش بود.. پ.ن:برای درد و دل کردن باهاش که اخرش فضا احساس رو خراب میکنه:) ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و هشتم •• رسول:فلش رو از زنجیر دور گردنم آویزون کردم و دادم دست محمد که سوالی نگاهم کردم. _دست تو جاش امنه. به سمت در رفتم میخواستم برم بیرونکه صدای آژیر بخش بلند شد...محمد دستم رو کشید محمد:نرووو...ساعت از ۱۱ گذشته سیستم امینتی این بخش روشنه ابرویی بالا انداختم یه قدم برگشتم عقب مچ دستمو از دستش آزاد کردم از در بیرون رفتم‌ محمد با داد اسمو صدا زد خندیدم:نگا کن هیچی نشد لبخند پیروزمندانه‌ای زدم:ما اینم دیگه محمد:از دست تو رسول که اینقدر آدمو حرص میدی....چی کار کردی؟ _فقط یه ساعت زمانش رو انداختم عقب می‌دونستم وقت نمیکنیم برگردیم. مشت محمد چندین بار به شونم برخورد کرد:دستتم سنگینه‌هاا محمد به سمت جلو هولم داد به سمت اتاق نظافتچی هی برگشتیم... کاملا سوخته بود.. محمد:اتاق بغلی راه داره برای رفتنمون همون طور که گفته بود از اتاق بغلی وارد کانال شدیم من اول وارد شدم. روای:رسول از کانال خارج شد که لوله سرد اسلحه روی شقیقه‌اش نشست. با دستور سرباز دست‌هایش را بالا آورد.با ضربه‌ای که به پشت پای خورد روی زمین افتاد. محمد:اِبْتَعِدْ عَنْهُ.(ازش فاصله بگیر) اسلحه ها روبه روی هم قرار گرفته بودند. رسول قبل از شلیک دست را کشید.تیر درست یه بازویش اصابت کرد. سرباز روی زمین افتاد. رسول:محمد دست داره خون میاد. محمد:چیزی نیست فقط یکم سابیده شده به سمت اتاق برگشت فورا پارچه‌ای تمیز را روی زخم برادرش بست. قطرات باران روی سرشان می‌ریخت.از جایشان بلند شدند به سمت ماشین حرکت کردند. سنسور ها به دلیل باران از کار افتاده بودند. حال فقط باید به آن دیوار انتهای شهرک می‌رسیدند. رسول پشت فرمان نشست پایش را روی گاز فشار میداد. ماشین به سرعت از خیابان ها عبور می‌کرد رسول:درد داری؟ محمد:نه خوبم رسول باصدای بلندی خندید:اینا فردا بلند شن با کلی جنازه مواجه میشن.یکی که زیر خاکه یکی تو اتاقه یکی که با اتاق به فنا رفت دو نفر تو بخشC یکیم دم کانال یکیم که بیهوشه...کلا اینجا رو ترکوندیم محمد با حرفش خندید. رسول:از این به بعد دوباره رسول و محمدیم. محمد:یادم امین افتادم اونم قرار بود بیاد پس چی شد؟ _امین چی؟ نمیدونمی زمزمه کرد و با رسیدن به دیوار چیزی نگفت. دو متر قبل از رسیدن به محل ماشین رو نگه داشت رسول:محمد اینجا برجک دیده بانیه! نورهای سفید چراغ های نگهبانی در محوطه می‌چرخید. _توی ۱۰ ثانیه باید یه متر بریم تا تو دیدشون نباشیم. اول من رفتم با رفتن نور چراغ دویدم بعد ایستادم به بعد گذشت چند ثانیه رسول هم اومد. به دیوار رسیدم سمت اتاقی رفتیم که امین وسایل رو آماده کرده بود برای عبور از دیوار..... °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و هشتم •• رسول:فلش رو از زنجیر دور گردنم آویزون کردم و دادم دست مح
پ.ن:دست تو جاش امنه🙃 پ.ن:رسول😐 پ.ن:ما اینم دیگه😌 پ.ن:از دست تو رسول که اینقدر ادمو حرص میدی😂 پ.ن: دستتم سنگینه‌هاا😬 پ.ن:محمد تیر خورد🥺 پ.ن:اینا فردا بلند بشن با کلی جنازه مواجه میشن😂 پ.ن: بالاخره داره تموم میشه🤫 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
خانم مدیر کانال تولدت مبارک قشنگم❤️🎂
۱۲ دی ماه ۱۴۰۲ روزی که اولین پیام بین ما رد و بدل شد و من هیچوقت فکر نمیکردم قرار باشه رفاقتمون اونقدری طول بکشه که دوسال و نیم بعد تبریک تولدت رو بگم... هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که بتونم یه روز ببینمت اما انگار دست تقدیر جوری رقم خورد که شهریور ماه ۱۴۰۴ قسمت شد پیش امام رضا ما همدیگه رو ملاقات کنیم:) و الان از خدا خیلی مچکرم و خوشحالم که دارمت پناهم🫂 تولدت مبارک:)❤️