«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق هشتم
,,
نگاه ها میان محمد و وال میچرخید.محمد چند قدمی جابهجا شد:طبق اطلاعات بدست اومده از نیرو مون در MI6 غیر مستقیم با سازمان های دیگه هم کار میکنه و به عنوان رابط هم هست.البته که فقط در حوزههای دیگه به جز خبر نگاری کار میکنه.
داوود نگاهی به جمع انداخت:یعنی خبرنگاری پوشش هست؟
_فعلا مشخص نیست!
نفس عمیقی گرفت و ادامه داد:با توجه به اطلاعاتی که الان داریم ایرانه و فردا با یکی از سیاسیون قرار ملاقات دارن. از الان کارتون روی این پرونده شروع میشه. هر اطلاعاتی پیدا کردی سریع اطلاع میدید.
با گفتن چشم عبد ایستاد روبه تیم:از فردا عضو جدید به تیم اضافه میشه.
همه پشت میزهایشان بودند.رسول هدست را روی گوش قرار داده بود.مشغول بررسی گوشی کرمانی بود.
زمان میگذشت...همچنان از پشت میز بلند نشده بود.با دستی که بر شانهاش نشست.نگاه به سوی صاحب دست چرخید با دیدن محمد ایستاد
_سلام آقا
محمد لبخندی زد:سلام..بشین.چه کردی؟
نگاه به مانیتور های روبهرویش انداخت:من تمام مکالمه های کرمانی رو گوش داد و خوب چیز خاصی ازش پیدا نشد. فقط یه مورد مشکوک بود...
هدست را به دست محمد داد و فایل صوتی را پخش کرد.بادقت به صدا گوش کرد:صداش بیشتر نمیشه؟
سرش را پایین انداخت:متاسفانه نمیشه. این صدایی که شنیدید کرمانی بود که با یه فردی کاملا ناشناس در حاله مکالمه بودن.
طبق صحبت هاشون ۳ روز دیگه اصفهان سیوسه پل ساعت ۱۰ الی ۱۱ قرار یه سری اطلاعات رد و بدل بشه.
محمد دست روی شانهاش گذاشت:عالی بودی رسول
لبخند محوی روی لبهایش نشست:)
,,
ادامه داد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق هشتم ,, نگاه ها میان محمد و وال میچرخید.محمد چند قدمی جابهج
لبخند محو رسول:)))
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4302886
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
از فراقت چشم هایم غرق باران می شود
عاشقِ هجران کشیده زود گریان میشود
[محمدفردوسی]
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق نهم
,,
لبخند محوی روی لبهایش نشست:)به سمت سیستم برگشت نفس عمیقی کشید.
نور مانیتورها به صورتاش میتابید.صدای کیبور تنها موسیقی بود که گوشهایش را نوازش میکرد.
غرق در دنیای اعداد بود.تنها دنیای اعداد و کدها بود که او را از این جهان دور میکرد.
سعی داشت بفهمد ان اطلاعات به کسی قرار ست برسد؟آن اطلاعات چه هستند که با ارزشاند؟
با احساس کردند حضور کسی کنارش دست از کار کشید.
داوود نگاهش به صفحههای مانیتورهای روبهرو بود:خسته نباشی داداش
لبخندی زد:ممنون..کاری داشتی؟
نگاهش را به رسول دوخت:اگر کارت تموم شده بریم یه دوری بزنیم؟
به سمت سیستم چرخید:باید برم خونه....اما یکم میتونیم بریم دور بزنیم!
داوود مشتی ارامی به بازویاش زد: گزارش.ها رو بده ببرم برو پایین تا بیام
سیستم را خاموش کرد.
سیگارش را روشن کرد،پایش را روی میز گذاشت.
_خب نگفتی چیکار کردی؟
استرس در چشمانش موج میزد.
_آقا من فقط تونستم این اطلاعات رو بدست بیارم.
عصبی پشت میز ایستاد،اخم میان ابروهایش نشست..با صدای بلندی گفت:یعنی این همه آدم هیچ غلطی نمیتونید بکنید؟
_آقا نفوذ بهش سخ
حرصی سیگار را زیر پاهایش له کرد: سخته؟اگه تا فردا شب اون اطلاعات رو نیار بلایی سرت میارم که مرغایی آسمون به حالت گریه کنن....فهمیدی؟
با ترس سری تکان داد و اتاق را ترک کرد.بعد دقایقی دختری جوان وارد اتاق شد:چیه باز؟
پشت پنجره ایستاده بود:چطوری با اینا کار میکنی؟
دختر پوزخندی زد:حرص نخور... فعلا اینا دارن کارتو را میدازن.
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق نهم ,, لبخند محوی روی لبهایش نشست:)به سمت سیستم برگشت نفس ع
تنها دنیای اعداد و کدها بود که او را از این جهان دور میکرد!)
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین🫠
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,