یاد تو زنده است در اعماقِ قلبِ من
پروانهایست مرده در آغوش کهربا
[سعیدصاحبعلم]
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق یازدهم
,,
تلفن روی میز انداخت.سرش را محکم با دستانش گرفت.شقیقههایش نبض میزدند.
قلبش تند میزد.نفسش را با حرص آزاد.موهایش را به عقب هدایت کرد.
سمت اتاقش رفت،کمد گوشهی اتاق را باز کرد.گاوصندوق را باز کرد.
کُلت را برداشت...خشابش را بررسی کرد.چمدانی برداشت وسایلش را جمع کرد.
حرف های تکراری هانا عصبیاش کرده بود.متنفر بود از دروغ و آنها به او دروغ میگفتند!
باید سر از کارهایشان در میآورد.با صدای زنگ در سریع از جایش برخاست کُلت را در دست گرفت و ارام به سمت در رفت.
از چشمی نگاه کرد... هانا بود.کلت را بالا آورد روی چشمی گذاشت.
دستش میلرزید،میترسید!
چشمانش را بست چند نفس عمیق گرفت.دستش را پایین آورد.
باید انتقام میگرفت ولی حالا وقتش نبود!
کلت پشت لباسش مخفی کرد و در را باز کرد.
لبخند هانا بیشتر از قبل حالش را بد میکرد.
_واسه چی اومدی اینجا؟!
هانا بازوهایش را گرفت:برو آمده شو بریم یه حای خوب حرف میزنیم
خودش را عقب کشید:هر حرفی داره همین جا بگو!
لحن هانا عوض شد ارام نبود:گفت آمده شو بریم ....تا ۵ دقیقه دیگه تو ماشینی!
در را محکم بست!خندهی آرامی کرد.
مانند تمام این یکسال پراهن مشکی به تن کرد.در ماشین را باز کرد و نشست.
پنجره را کمی باز کرد:اومدی که بگی دوباره برگردم؟
هانا بدون نگاه کردن به او:اره..تو باید برگردی!
به سمتش چرخید پوزخندی زد:این دفعه قرار چه بلایی سرم بیارید؟؟بس نبود زندگیم را نابود کردین؟؟
عصبی به موهای چنگ زد:اخه چی بهت میرسه؟؟تو حسرت یه بار دیدن خانوادم موندم!
ماشین گوشه خیابان پارک شد،نفس گرفت:تو حسرت یه ذره محبت پدر و مادری که نمیدونم وجود دارن اصلا یا نه!یکی رو پیدا کردم که همه جوره کنارم دوسم داره ولی شما کشتینش!بعد یه عالمه دروغ به من گف...
با دستی که محکم روی صورتش فرود آمد.حرف نصفه ماند..
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق یازدهم ,, تلفن روی میز انداخت.سرش را محکم با دستانش گرفت.شقیق
شخصیت جدید داریم!
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
بسمالله
سلام دوستان🥲
رفقا ما امروز هم مهمون داشتیم و من حالم خوب شرمندتونم خیلی هم سعی کردم بنویسم ولی خب نتونستم امروز نبودنم هم به همین دلیل بود😔
فردا دو تا پارت میدم.
ولی اگه تونستم سه تا💔
امیدوارم که درک کنید و لفت ندید🥲💔
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
بامرام های کانال هستن؟؟
یه حمایت میکنید ۶ نفر بیان اینطرف؟)🥲❤️🩹
#فورمرامی
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق دوازدهم
,,
وارد سایت شد.فضا برایش ناآشنا بود.مانند آغاز هر روز لبخند روی لبهایش نشانده بود.
آرام بود اما درونش پر از هیجان!
از پله ها بالا رفت و پشت به در ایستاد.نفسی عمیقی کشید تا شاید از اتش هیجان را مهار کند.
در زد و بعد از اجازه ورود،وارد اتاق شد..
محمد روبهرویش ایستاد لبخند پر رنگی زد و به او اشاره کرد بنشیند:سلام خوش اومدی من محمدم.
صاف روی صندلی نشست و دستش را روی میز گذاشت:سلام خیلی ممنونم.من امید هستم!
محمد پرونده را به سمتش گرفت:این پرونده رو مطالعه کن حتما اگر هم مشکلی بود از بچهها بپرس.
چشمی گفت نگاهش روی پرونده بود که در اتاق زده شد.
بهت زده به فردی که بین چهار چوب در ایستاده بود نگاه میکرد.
محمد ایستاد:سلام رسول چیزی شده؟
رسول آرام نگاهش روی امید چرخید و لبخندی زد:سلام اقا نه فقط گزارش ها مربوط به کرمانی رو آوردم.
نگاهش گذرا به ورقه های مرتب شده انداخت:رسول عالیه فقط..
مکث کرد و به امید نگاه کرد:امید عضو جدیده میتونی سایت رو نشونش بدی.
رسول با اطمینان سر تکان داد و همراه امید از اتاق خارج شد،دست روی نشانه امید گذاشت:رفیق قدیمی چطوری؟
خندید:الان عالی...بهت خوش گذشته اینجا که سری به ما نمیزنی؟
لبخند روی لبهایش محو شد:این مدت اصلا اتفاقات خوبی نیافتاده بود.... بیخیال!
رسول همان طور که امید را محیط سایت آشنا میکرد..تیم را معرفی کرد و درمورد پرونده گفت.
امید هم مانند تمام سال های رفاقتشان با دقت گوش میداد.
بعد گذشت چندین دقیقه کنار میزی ایستادند.رسول دست روی میز گذاشت:خب امید اینم میزت....
مسیر نگاهش به سمت میز مرکزی رفت:کاری داشتی من اونجام.
امید همانند اسمش امید آور بود.لبخندی که با دیدنش روی لبها رسول نشسته بود.سرمایی که در وجودش شلعه ور بود را کمی آرام کرده بود...
امیدِ رسول:)
شاید با وجود امید کمتر ان احساس های عذاب آور به سراغش میآمد.
کمتر به روزهای گذشته فکر میکرد.
امید مانند نوری بود که در تاریکی دلش میتابید و روشنایی را به او برمیگرداند:)
,,
ادامه دارد:)