صبح زود حمید می خواست بره بیرون، برایش تخم مرغ آب پز کرده بودم .
وقتی رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایساده بود ،
همین که تخم مرغ ها را برداشتم آب جوش ریخت پشت گردنش ،
هم عصبانی بودم که اومده بود تو آشپزخانه هم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه .
حمید سریع خودشو رسوند تو آشپزخانه و با خونسردی بهم گفت : آروم باش ،
تا تو آروم نشی بچه رو دکتر نمی برم ، این قدر با نرمی و خونسردی باهام حرف زد تا آروم شدم .
یه هفته تموم می بردش دکتر بهم می گفت :
دیدی خودتو بیخود ناراحت کردی دیدی بچه خوب شد .
- خاطرهای از شهید باکری و همسرشان .
#خاطراتِعاشقانهشهدا
شکلات تلخ
تو؟ کسی که باعث شد روزای تاریکم به روزای روشن و پرامید تبدیل بشه .
تو؟!
تو هيچوقت قرار نيست بفهمى من براى اينكه تورو ناراحت نكنم چقدر خودمو ناراحت كردم.
@Talkh_a
شکلات تلخ
من دوستت نداشتم؟ من که حتی روز درختکاری هم بهت تبریک میگفتم
من دوست نداشتم؟ من هنوز وقتی غذای مورد علاقتو میخورم یادت میوفتم بغض میکنم.
شکلات تلخ
من دوست نداشتم؟ من هنوز وقتی غذای مورد علاقتو میخورم یادت میوفتم بغض میکنم.
من دوست نداشتم؟
من وقتی ک حوصله خودمو نداشتم به حرفای تو گوش دادم
@Talkh_a
شکلات تلخ
منو ببخش ک نمیتونم ببخشمت، اخه تو تنها کسی بودی که باور داشتم هیچوقت بهم آسیب نمیزنه. @Talkh_a
ببخش مرا ک مانده ام برای تویی ک رفته ای
@Talkh_a