- تامیلا -
فکرنمیکردمیهروزیانقدردلمبرایاینجاو آدماشتنگبشه*
میدونمبچهها، میدونم
منکلیحرفنگفتهبراتوندارمکهبایدبگم
وشماهمکلیحرفنگفتهداریدکهباید
بگید.
میدونمکهبایدبرایبقاءباهمحرفبزنیم.
پس، حتمایهتایمیروتنظیممیکنمکه
همموندورهمباشیموبهاندازهیتموم
اینمدتاززمینوآسمونحرفبزنیم.
نگراننباشید✨
بچههاباورکنیدویگنیهچیزی
میدونستکهمیگفت: [ همهیدنیارودیدمتابهاینجارسیدم
کهمیگممثلزنایرونیهیچجاندیدم ]
باورکنیدتجربهیِویگنازمنوشمابیشتره.
- تامیلا -
بابا، توتکیهگاهمی. شریکِتمومِجرمهام، تنهاکسیکهبدونترسباهاشحرفمیزنم. توآغوشامنیوقتا
- باباکهحالشخوبهانگارتمومِدنیامالمنه.
بامنیکهوقتیبارانندهاسنپتوترافیک
گیرمیوفتمونگرانمبابتشمنوسرزنشکنه، ازاضطرابحرفنزن.
- تامیلا -
حسممیگهآهنگاییکهمیفرستماینجارو گوشنمیدید، شوخیمیکنیددیگه، نه؟
الانواقعامنظورتونچیه؟
منباعشقواستوناهنگایِپلیلیستمو
میفرستم، نکنیداینکاراروآقا، نکنید.