تویِاینمدتوبعدازاتفاقاتیکهبرامافتاد
شبهاکهمیخوابم، بدنمدرحالتتدافعیه.
انگارقرارهحملهایبهشبشه، یاقرارهحملهایرودفعکنه.
مرزِبینخوابوبیداری، کابوسوکابوس.
نمیدونم، ولیمیدونمتویِاینتایمواقعا
بهاندازهیِ۲ساعت، درستنتونستمبخوابم.
آدمیزادِطفلکی، بااینهمهرنجهمچنانزندهای، میبینی؟
- تامیلا -
- باباکهحالشخوبهانگارتمومِدنیامالمنه.
امروزکهداشتمبا، باباحرفمیزدم
نگاهشافتادبهاونتارمویِ
سفیدِکنارشقیقهموزلزدبهچشمامو
گفت:
[ چقدربزرگشدیتو، کِیانقدرقویشدی
کهمنندیدم؟ انگارنهانگارهمین
دیروزیهدخترکوچولوبودی، داریپیرمیشیا. ]
ارهبابا، دخترکوچولویِطفلکیتدارهپیرمیشه
ولیتوپیرنشوبابا، توجوونبمون.
توبمون، چونتنهاآدمِامنهزندگیِ
دخترکوچولوتی♥.
امروزبعدازمدتهادوتاازکانالهایِ
محبوبِتلگرامیمروچککردم، وپیامهای قبلیشونروخوندم، ودرکمالناباوری دیدمکهباهمدیگهازدواجکردن.
بدونهیچنسبتفامیلی، وازدوتاشهرمختلف، وکیلومترهافاصله.
نمیدونمچراانقدرذوقزدهوخوشحالم.
ونمیدونمچراهرچیبیشترعکسای
عقدشونرومیبینمنیشمبازترمیشه✨.
- تامیلا -
امروزبعدازمدتهادوتاازکانالهایِ محبوبِتلگرامیمروچککردم، وپیامهای قبلیشونروخوندم
نمیدونمچیهکهوقتیدوتازوج
جوونوعاشقمیبینم، انقدربراشون
ذوقمیکنموخوشحالمیشمومدام
دعاشونمیکنمکهعنانازکفمیدم.