- تامیلا -
تمامشببیخوابیکشیدمومدامبهاین فکرمیکردمکهدلتنگم. دلتنگِچی؟ نمیدونم. منیهآدمیزادم، و
البتهاضافهکنمکهتمامشب، بهاینموضوعکه
صبحچطورقرارهباآدمهاروبهروبشمو
برخوردکنمهمفکرکردم.
نتیجه؟ شایدبایدرویِیککاغذبهرسمالخطبزرگ
بنویسم
[ امروزغمیهستم. نزدیکنشوید، غمیمیشوید؛ بماندبرایِبعد ] واونرورویِ پیشونیمبچسبونم.
راستشروبخوای، امروزبرایِانسانبودن
زیادیخستهام.
- تامیلا -
امروز/ لبخند / آدمهایمهربونوخوشقلبی کههنوزهستن/ جملهیِ[ اینبرایِتو ] / لبخند / بغضازسرش
بهتونگفتهبودمباکوچکترینچیزها
خوشحالمیشم.
الانمثلاازصبحبابتهمینیهتیکهکاغذ
۵۰بارذوقکردموهر۱ساعتیکبارمیرم
نگاهشمیکنم، ودوبارهازاول.
هنوزهمنمیدانمچراانسانبودنرا
انتخابکردهاموقتی، میتوانستم شاخهایازگل، برگیتاخورده ازیککتابیاپروانهایرنگینبال
درایندنیاباشم!
درآخرمنمیتوانستمهرچیزیباشم
جزیکانسان.
صلواتی، دعایی، نذری، نیازی، وردی..
میشههرچیکهبلدین، بخونینواسم؟
میشهکلیدعاکنیدوفوتکنیدسمتم؟
بهدعاهاوقلبهایپاکتونایماندارم،
بهاینکهممکنهچهگرههایکوریبازبشه.
پسمیشهلطفاازتهدلتوندعاکنیدبرام؟
- تامیلا -
اینکنفرانسوبدمتمومشه؛ دیگه بعدشگریهگریهگریه.
بلاخرهتمومشد، کاپیتانهنوززندهست.
- تامیلا -
- باباکهحالشخوبهانگارتمومِدنیامالمنه.
بابا، باعثمیشهپروانههایِتو
قلبمپروازکنن((((((((((((((:✨
امروزعکسهایخیلییییزیادی
ثبتکردم.
وراستشکمالگراییماجازهنمیدههمهرو بفرستماینجاچونکانالشلوغمیشه.
اما، میخوامبهکمالگراییمغلبهکنم.
وبفرستمشون*
انقدرامروزراهرفتم، کهپاهامودیگهاحساسنمیکنم.
ازتقاطعادواردبراونتاخودآزادی.
- تامیلا -
انقدرامروزراهرفتم، کهپاهامودیگهاحساسنمیکنم. ازتقاطعادواردبراونتاخودآزادی.
اماحقیقتایکیازبهترینوخفنترین
راهپیماییهاییبودکهرفتم.
جمعیتواقعابیانتهابود، وباسالهایدیگه غیرقابلمقایسه.
خدااینمردموحفظکنهکهانقدرپایکارن، وکاشمسئولینقدراینمردمشریفو
نجیبروبدونن.