یهآدم ؛ چطوریمیتونهانقدرقشنگ
باشه؟
اینهمهقشنگیُکجامیزاری؟
اینحجمقشنگیازکجانشأتمیگیره؟
- تامیلا -
أحبكِ كبحر حُكِم على جراحه بالملح المؤبد
سَلاماً عَلى مَن وَجد أن الكَلامَ لا يُغَير فِي الواقع شيئاً فصَمَت .
- تامیلا -
سَلاماً عَلى مَن وَجد أن الكَلامَ لا يُغَير فِي الواقع شيئاً فصَمَت .
سلام بر کسی که متوجه شد حرف زدن
واقعیت را تغییر نمیدهد ، پس سکوت کرد .
امامعلیمیفرمایند :
اینآدمهانیستندکهماراناراحتمیکنند
چیزیکهماراآزردهمیکندانتظاریستکه
ازآنهاداشتهایم ..
- تامیلا -
-
یکسالگذشت ..
یکسالغم ؛ یکسالخنده ؛ یکسالدلتنگی ؛ یکسالخستگی
چهشباییکهباخودتگفتیمنصبحُ
نمیبینم ؛ امادیدی ..
چهروزاییکهفکرمیکردیتاشبجون
سالمبهدرنمیبری ؛ امابردی
چهلحظاتیکهصدایشکستنتُشنیدیُ
هرآنمنتظرفروریختنتبودی ؛ اماویراننشدی
چهوقتاییکهبهمورسید ؛ اماپارهنشد
چهآدماییکهتویِاینیکسالرفتنُ
توفکرمیکردیبدوناونانمیتونی ؛ اماتونستی
چقدرزمینخوردی ، امابلندشدی
چندینبارنزدیکپرتگاهزندگیتشدی ؛ امایهنفرشددوربرگردونِزندگیت .
همشونگذشت ؛ گذشتُتوازپسشبراومدی
ازاینبهبعدممیگذره ..
تویِاینیکسال ؛ دیدی ، شنیدی ، یادگرفتی ؛ تجربهکسبکردی ، قویشدی
تویِاینیکسالبهاندازهیِچندسال
بزرگترشدیُ
حالا
یهنرگسباتمومِاحساساتش ؛ تجربههاشوغمهایِکوچیکُبزرگش
ایستادهجلوت ..
دردهمراهبامنبزرگمیشهُمنقویتر
میشم
دردرومیپذیرموهمراهشتولدمرو
جشنمیگیرم
تولدیکهخبرازقویترشدنُ ؛ بزرگترشدنممیده
پس
منِقوی ، تولدتمبارک(: