- تامیلا -
هیاینپلیمیشه ؛ هیدلتنگمیشم
هیمیامازدلتنگیامبگم ؛ هییادممیادعههمهکهخوابن
بازتوبیدارموندی ..
میگما ؛ اینهمهبیدارموندی
اینهمهفکرکردی ، اینهمهدلتنگشدی
مگهبرگشت؟
*برنمیگردهزنِحسابی ، برنمیگردهبگیربخواب
خانجونمیگه :
آدماقدرلحظاتُنمیدونن ؛
نمیدونندیگهقرارنیستتکراربشه
نمیدونندیگهقرارنیستایناحساسُ
تجربهکنن
وسادهازکنارلحظاتمیگذرن .. وقتیبهخودشونمیانکهدیرشده
لحظاتبهسادگیازدستشوندرمیره
اماخاطراتتاهمیشهحکمیشهگوشهیِ
ذهنشون
- تامیلا -
خانجونمیگه : آدماقدرلحظاتُنمیدونن ؛ نمیدونندیگهقرارنیستتکراربشه نمیدونندیگهقرار
ارهخانجون ؛ اره
ماآدما ، آدمایِزندگیکردنتوخاطراتیم ..
کاشمیشدیهسطلآشغالذهنی
داشتیم
هرآدمیکهمیرفت ، خاطراتشُمیریختیمتواونُ
اطمینانداشتیمکهبعدازیکماه
هیچاثریازاونآدمتوذهنموننیست ..
- تامیلا -
گفتهبودمادماجدیداچقدربیرحمشدن؟
خیلی ؛ اصنیهچیزیفراترازخیلی
قبلاکهبهشونتکیهمیزدی
درامانبودیازهرطوفانی
الاننسیم ؛ ببینیهنسیمسادهکهمیاد
میبینیعه
چراپسپشتتخالیشده ؛ مگهتکیهندادهبودی
برمیگردیمیبینی ؛ ایدلغافل
پشتتکهخالیشدههیچی
ازپشتبهتخنجرمزده ..
وسیلِسوالاتروونهیِذهنتمیشه :
مگهقولندادهبودپشتمُخالینکنه؟
مگهنگفتهبودنمیره؟
مگهنگفتعینبقیهنیست ؟
مگهنگفتتنهامنمیزاره؟
بابااینکهنهتنهارفت ؛ زخممبهمونزد
وتومیمونیُاعتمادیکهلهمیشه
میشکنه ؛ وتموممیشه .