کاشمیشدیهسطلآشغالذهنی
داشتیم
هرآدمیکهمیرفت ، خاطراتشُمیریختیمتواونُ
اطمینانداشتیمکهبعدازیکماه
هیچاثریازاونآدمتوذهنموننیست ..
- تامیلا -
گفتهبودمادماجدیداچقدربیرحمشدن؟
خیلی ؛ اصنیهچیزیفراترازخیلی
قبلاکهبهشونتکیهمیزدی
درامانبودیازهرطوفانی
الاننسیم ؛ ببینیهنسیمسادهکهمیاد
میبینیعه
چراپسپشتتخالیشده ؛ مگهتکیهندادهبودی
برمیگردیمیبینی ؛ ایدلغافل
پشتتکهخالیشدههیچی
ازپشتبهتخنجرمزده ..
وسیلِسوالاتروونهیِذهنتمیشه :
مگهقولندادهبودپشتمُخالینکنه؟
مگهنگفتهبودنمیره؟
مگهنگفتعینبقیهنیست ؟
مگهنگفتتنهامنمیزاره؟
بابااینکهنهتنهارفت ؛ زخممبهمونزد
وتومیمونیُاعتمادیکهلهمیشه
میشکنه ؛ وتموممیشه .
" دُژَم "
یهکلمهیِفارسیِاصیله ؛ کهمتاسفانه
کاربردخودشُازدستداده .
یعنیکسیکه ، همزمان
خشمگینوُغمگینوُدلتنگه