خستهام ، این دستها خستهاند و چرا؟
دقیق میشوم ، دقیق و متمرکز میشوم
بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم .
اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه
یک کاج بال میزند .
مغزم ، مغزم درد میکند از حرف زدن
چقدر حرف زدهام ، چقدر در ذهنم حرف
زدهام خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت ، مغایر ، متضاد و ...
گفتهام و شنیدهام ، خاموش شده و باز
برافروختهام ، پرخاش کرده و باز خوددار
شدهام ، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد
احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و
دارند گُر میگیرند ، مثل وقتی که انسان
بخواهد اشک بریزد و نتواند .
کتاب سلوک / محمود دولت آبادی
- تامیلا -
سَلاماً عَلى مَن وَجد أن الكَلامَ لا يُغَير فِي الواقع شيئاً فصَمَت .
ما الإنسان إلا الحلم.
الإنسان لا یعود إنساناً إذا مات في قلبه الحلم .
- تامیلا -
ما الإنسان إلا الحلم. الإنسان لا یعود إنساناً إذا مات في قلبه الحلم .
انسان است و رویایش.
آدمی اگر رویا در دلش بمیرد ، دیگر آدم نیست .
- تامیلا -
ما الإنسان إلا الحلم. الإنسان لا یعود إنساناً إذا مات في قلبه الحلم .
مَا زِلتُ أکتبُ لكَ و یَقرأهَا الآخَرونْ .
- تامیلا -
مَا زِلتُ أکتبُ لكَ و یَقرأهَا الآخَرونْ .
هنوز هم برای تو مینویسم ولی دیگران میخواننش .