بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹²¹♡
#کمیل
سرگرد به امیرحسین اجازه ورود نداد و قرار شد با بعضی از بچه های عملیات بیرون رو نظارت کنن
من همراه سرگرد بودم،وقتی یکی از بچه ها رفت بالای دیوار و درو باز کردم وارد شدیم
یه حیاط باغ بزرگ بود، یکم که رفتیم سگ نگهبان رو دیدیم،واسه اینکه زیاد سرو صدا نکنه یکی از بچه ها که سر رشته داشت رفت سمت سگه
ماهم سریع رد شدیم
تا ورودمون به خونه از بیرون صدای تیراندازی و داد و بیداد که لو رفتیم اومد
حسینی:فهمیدن اومدیم،تو سعی کن درگیر نشی و بری همه جارو بگردی خودم پوششت میدم
کمیل:چشم
خونه دو طبقه داشت
انگار داخل ویلا هیچکس نبود،فقط بیرون بودن
سرگرد رفت بالا و من هم طبقه پایین رو گشتم
در اتاقی رو باز کردم دیدم دونفر انقدر مواد کشیدن که تو حال و هوای خودشون نیستن
هوای اتاق آلوده بود، واسه همین دستمو گذاشتم رو دهنم
رفتم سمتشون، خیلی چرت و پرت میگفتن و میخندیدن، بزور دستشون دستبند زدم و خودم اومدم بیرون
کمیل:رضا این دوتا رو...
صدای شلیک گلوله از بالا اومد، بعد از چند ثانیه هم صدای ایست گفتن سرگرد اومد
سریع رضا رو کنار زدم رفتم بالا
با دیدن خانی که داشت در میرفت سریع پشت ستون پنهان شدم
تا خواست از کنارم رد بشه پامو انداختم زیر پاش و خورد زمین
ولی خیلی سریع از جاش بلند شد و باهم درگیر شدیم
رضا و دوتا از بچههای دیگه با سرو صدا اومدن سمتمون و خیلی زود خانی رو دستگیر کردیم
از سرگرد خبری نبود خواستم برم سمت جایی که رفته بود ولی دیدم امیرحسین اومد داخل
تغییر مسیر دادم رفتم سمتش
کمیل:تو اینجا چیکار میکنی؟سرگرد مگه نگفت بیرون باش
امیرحسین:واسم مهم نیست هیچی
کمیل:بیا برو شر به پا نکن...
با صدای جیغ دختری هر دومون نگران به بالا نگاه کردیم، امیرحسین زودتر از من رفت بالا
پشت سرش دویدم
طبقه دوم بزرگتر از طبقه اول بود، یه راهرو تاریک داشت که انتهاش یه در آهنی بود
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بعضی وقتا لازم داری پا بزاری به تمام قانون های نوشته شده روی کاغذ، تا شاید یکم اون قلب آروم بگیره❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹²²♡
#کمیل
اینجا دیگه از امیرحسین جلو زدم و رفتم داخل
با دیدن صحنه روبهروم همونجا موندم
آقا مهدی بغل سرگرد حسینی بود همه بدنش خونی بود، با اینکه لباس مشکی عملیات به تن داشت ولی بازم رنگ خون معلوم میشد
به کنار سرگرد چشمم افتاد
اون سجاد بود؟؟؟ آخه چطور ممکنه
دویدم سمت سجاد، گرفتم تو بغلم
کمیل:سجاد، سجاد بلند شو...سجاد جانِ بچهات بلند شو
هرچی میزدم به صورتش بیفایده بود،
میترسیدم دستم بره سمت شاهرگش، ترس داشتم از چیزی که تو ذهنم بود
حسینی:رضا رضااااا
رضا:بله سرگ..اینا چرا...
حسینی:دوتا آمبولانس خبر کن، زودباش رضا خبر کن
رضا:چ،چشم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حسینی
نبض مهدی میزد
گلوله به یکم بالاتر از قلبش خورده بود
میترسیدم نتونه دووم بیاره،
کمیل همش سجادُ صدا میزد
هیچ کنترلی روی خودم نداشتم، هول کرده بودم
یه شال بسته شده بود به کمرش
زود بازش کردم دیدم پهلوش هم چاقو خورده
چشمامو چند لحظه بستم
شالُ محکم بستم به سینهاش تا جلوی خونریزی رو بگیرم
زیر لب هی صداش میکرد تا جوابمو بده ولی هیچی به هیچی
دستمو دوباره گذاشتم روی گردنش
با حس نکردن ضربانش ترسیده بهش نگاه کردم
حسینی:مهدی،مهدی توروخدا چشماتو باز کن..رضاااا پس این آمبولانس کو
رضا:الان میاد الان میاد آقا
دستاشو فشار میدادم و تو دلم التماسش میکردم که حالش خوب بشه،
صدای آژیر آمبولانس نور امید قلبمو روشن کرد
تکنسین ها وارد شدن
بدن بیجون مهدی رو گذاشتم روی زمین
خودمو عقب تر کشیدم
دونفر دیگه هم اومدن به سمت سجاد رفتن
مأمورا مشغول رسیدگی شدن
تکنسین:چند دقیقهاس که تیر خورده؟
حسینی:پهلوشُ نمیدونم ولی سینهاش ۱۰ دیقه میشه
تکنسین:ضربان قلب پایینِ،(رو به همکارش) شک باید بدیم بهش، شروع کن
به وسط قفسه سینه مهدی ضربه وارد میکردن
زیر لب داشتم ذکر میگفتم
به پشت سرم نگاهی کردم دیدم دختری تو خودش جمع شده داره هق هق میکنه
بلند شدم رفتم سمتش
حسینی:خانم محبی؟
دختره سرشو بلند کرد،رنگش خیلی پریده بود، صورتش هم از اشک خیس شده بود
آرزو:یییعنیمُمُرد؟
کنارش رو زانو نشستم،از جیبم یه دستمال درآوردم گرفتم سمتش
حسینی:اگه خدا بخواد زنده میمونه،اگه هم که نخواد...
آرزو:خسته شدم همش میگید هرچی خدا بخواد، شاید اون مرگشو خواست، قبول میکنید؟؟
تکنسین:ضربانش داره افت میکنه
ترس همه وجودمو گرفته بود، صدای مامورهای اورژانس وحرف دختره شده بود سوهان جونم
از طریق بیسیم به خانم واحدی گفتم که داخل بشن
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وقتی ببینی رفیقت، کسی که هرروز باهات بود،کسی که چندسالِ کنارشی، الان تو بغلت،خونی افتاده
وتو ترس اینو داری که اون قلب دیگه نزنه
واقعا این قلب چی داره؟؟؟
فلسفه قلب خیلی عجیبه❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17091414543192
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹²³♡
#حسینی
خانم واحدی رو فرستادم سمت دختره
خودمم بالا سر مهدی وایساده بودم
هنوز داشتن بهش شک میدادن، زیر لب فقط داشتم خدارو صدا میزدم
خدایا نزار شرمنده خانوادهاش بشم
خواهش میکنم، شرمنده آقامحسن و امیرحسین
با یادآوری امیرحسین نگاهم سمت در کشیده شد با امید اینکه لجبازی نکرده و نیومده داخل
ولی با صورت رنگ پریدهاش و چشمای لبریزش که داشت مهدی رو نگاه میکرد انگار یه مشکل بزرگتر از هرکدوم اینا روی شونهام نشست
تکنسین:ضربانش برگشت
چشم از امیرحسین برداشتم، مأمورا زود مهدی رو گذاشتم روی برانکاردُ بردنش
یکی از بچه ها رو فرستادم باهاش برن
خودمم زود رفتم سمت امیرحسین که با زانو خورد زمین
تند تر خودمو رسوندم بهش
حسینی:امیرحسین خوبی؟؟
دیدم که جواب نمیده و زیاد تعادل نداره از بازوهاش گرفتم کمکش کردم بلند بشه،ولی نشد
حسینی:امیرحسین پاشو ببرمت بیرون،اینجا نمون پاشو
بازم حرف نزد اینبار نگاهش روی سجاد بود که روشو پارچه سفید کشیدن
حسینی:پاشو امیرحسین، باید بریم نباید اینجا بمونیم زیاد
حرفی نمیزد همچنان چشماش پر بود،ولی انگار دوست نداشت اجازه ریختن بهشون بده
به کمیل که حال خوبی نداشت نگاه کردم،وقتی متوجه نگاهم شد اومد سمتمون
کمیل:خوبی امیر؟؟
حسینی:کمکش کن سوار ماشین بشه،بریم بیمارستان
کمیل:چشم آقا...پاشو داداش،پاشو بریم
امیرحسین:....
کمیل:خب بلند شو بریم دیگه، دیدی که مامورای اورژانس گفتن حال سرگرد خوبه، پاشو بریم دیگه، تا بیدار نشده کنارش باش، پاشو امیرحسین پاشو
صدای کمیل هم بغض داشت، جوری حرف میزد که انگار مطمئن نبود به حرفایی میزد
حسینی:رضا بیا.. به کمیل کمک کن امیرحسینُ ببرید بیرون
رضا:چشم آقا
کمیل و رضا به امیرحسین کمک کردن بردنش بیرون
چندتا نفش عمیق کشیدم،
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه وقتایی پُری
پر از همه چیز، یه وقتایی که تا مرز ریختن اشک پیش میری ولی یه مانعی هست
اون مانع خداست،که دوست نداره غرور بندهاش پیش کسی خورد بشه🥲❤️🩹
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹²⁴♡
#کمیل
سجاد رفته بود،انگار نه انگار همین چندساعت پیش کنار هم بودیم و شوخی میکردیم
هنوز صداش تو گوشم بود
آخه انقدر یهویی؟چند ساعت از آخرین مکالمهمون میگذشت اخه؟
سجاد و آقامهدی رو که بردن ماهم رفتیم بیرون، رضا امیرحسینُ برد تو ماشین
منم تو حیاط بودم
خانی و افرادش دستگیر شده بودن
داشتن میبردنشون که جلوشو گرفتم
از شدت عصبانیت تمام سلول های صورتم داشت میلرزید
محسن از بچههای عملیات اومد سمتم و بازوهامو گرفت
محسن:خواهش میکنم کاری نکن کمیل
پسش زدمُ فاصلهمو با خانی کم کردم
کمیل:جدا از سرگرد و تمام جرمهایی که کردی، خودم پروندهتو میزارم رو میز قاضی،خودم پروندهتو تکمیل کنم، و افتخار زدن مهر اعدام هم رو پروندهات میزارم به عهده سرگرد که حالش خوب شد انجام بده
خانی:هه،کار سرگرد جونتون که تموم شده،دقیقا مثل رفیقت
کمیل:دهنتو...
حسینی:کمیییل... برو تو ماشین،محسن متهمین رو ببر
محسن:چشم آقا
حسینی:گفتم برو کمیل
بزور چشمی گفتم و رفتم پشت فرمون نشستم
امیرحسین هم پشت نشستم بود
نگران حالش بودم،میترسیدم معدهاش درد بگیره
کمیل:امیرحسین خوبی؟
جوابی نداد سرشو با دستاش گرفته بود
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حسینی
حسینی:شما خانم محبی هستید؟
آرزو:بله
حسینی:میتونید تا بیمارستان بیاید؟یا براتون آمبولانس خبر کنیم
آرزو:نه میتونم
حسینی:خانم واحدی لطفا ببریدشون داخل اون ماشین
واحدی:چشم جناب سرگرد
وقتی خانم محبی رو بردن و متهمین هم فرستاده شد آگاهی
سوار ماشین شدم
اول به عقب برگشتم و امیرحسین رو دیدم
حسینی:خوبی امیرحسین؟
کمیل:جواب نمیده
حسینی:اشکال نداره راه بیفت برو بیمارستان
کمیل:چشم آقا
توی راه همش برمیگشتم امیرحسین رو میدیدم
این سکوتش منو میترسوند ولی هیچی نگفتم
تا وقتی که رسیدیم بیمارستان
زودتر اون دوتا پیاده شدم رفتم داخل
از پذیرش پرسیدم که گفتن بردنش اتاق عمل
روی صندلی ها نشستم که کمیل و امیرحسین اومدن
کمیل اومد کنارم نشست و آروم گفت
کمیل:الان باید چیکار کنیم؟
حسینی:صبر میکنیم دکتر بیاد بیرون
کمیل:سجا...یعنی پیکر سجادُ میگم🥺...کی به خانوادهش خبر میده؟
حسینی:فعلا صبر کن کمیل، اول تکلیف مهدی روشن بشه، بعد خودم میگم
کمیل:اگه تکلیف آقامهدی هم شد شبیه سجاد...
حسینی:کمیل ساکت باش.. امیرحسین الان حالش خوب نیست میشنوه بدتر میشه، بعدم وضعیت مهدی رو منو تو تعیین نمیکنیم، حکمت خدا هرچی باشه باید قبول کنیم، فعلا مراقب امیرحسین باش،به آقامحسن هم خبر نده فعلا تا دکتر بیاد بیرون
کمیل:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سجاد رفت تو بغل خدا.. به همین راحتی
آره رفیق(: زندگی همین قدر کوتاهه، کوتاه مثل فاصله اذانی که قبل از نماز خودنت میخونی و قامت میبندی، همین قدر کوتاه
توی این زندگی کوتاه سعی کن امید داشته باشی به خدایی که تورو خلق کرد🙃
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17091414543192
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
نعمتالهی/زنگارღ
صدایت میزنم با بغض مثل کودکیهایم که در بازار غربت دست مادر را رها کرده.. -پناهیجز«زهرا»نداریم:)
شهادت مادر دو عالم
تنها یار و یاور آقا امیرالمؤمنین علی علیه السلام
خانم فاطمه الزهرا س را به تمامی شما شیعیان تسلیت میگم 🖤🕯