بچهها پارت رو زودتر به دستتون میرسونم
فقط به شرط پر شدن ناشناس
از دیشب کلا ۱۲ تا پیام بوده
حالا شاید بعضیها چون دیر وقت فرستادم نخوندید
تا غروب ناشناس زیاد باشه لطفا🙏🏻😊
نعمتالهی/زنگارღ
❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️ ❤️✨ ❤️ قسمتی از دیالوگ های فصل سوم رمان نعمت الهی👇🏻👇🏻😃 ••• چرا حرف
بچهها بنظرتون هر دیالوگ برای کیه؟؟
جواب درست رو نمیگم فقط برای همه رو ارسال میکنم تو کانال ناشناس
جواب همه پیام های ناشناس رو داخل کانالش گذاشتم
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
نعمتالهی/زنگارღ
بچهها بنظرتون هر دیالوگ برای کیه؟؟ جواب درست رو نمیگم فقط برای همه رو ارسال میکنم تو کانال ناشناس
منتظر نظراتتون راجب این پیام هستم
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
شب بازم میزاری؟! 🥲
☆☆☆
میخواستم زودتر بدم ولی مهمون داریم نمیدونم بتونم زود بدم یا آخر شب
ولی میدم
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ²⁸پارتღ
#رسول
محمد:برای چی زنگ زدی گفتی سفر لغو شده؟هاااا
آراز واقعا مونده بود چه جوابی بده البته که حق داشت تازه وارد بود و با عصبانیت آقامحمد آشنا نبود،یکم مِنُ مِن کرد که با سوال دوباره آقامحمد چشماشو بست و بعد از چند ثانیه باز کرد
محمد:چرا حرف نمیزنی هاااا؟مگه تو اونجا نبودی؟پس چرا بهم گفتی لغو شده سفرشون؟
آراز:خب آقا سفرشون لغو شده بود گفتم شما الکی نرید
محمد:که سفر لغو شده؟آراز منو بیشتر از این عصبی نکن حرف بزن چرا گفتی اون حرفارو وقتی زنگ زدی
آراز:بخدا دارم راست میگم آقا،توی کلاس که بودیم یکی به سانی زنگ زد اونم گفت باشه سفرُ لغو میکنم،بعد گفت یکیُ برای تفریح میفرسته و از مهمونی دوشنبه شب حرف زد همین
محمد:ولی الان سانی به همراه پناهی راهی شدن و ما روشون سوار نیستیم،وقتی گفتی سفرش لغو شده ما عملا بخاطر حرف تو دیگه همه چیو ول کردیم برو خداروشکر حداقل تمیم داشته فهمیدیم که رفتن سمت جنوب،ولی اگه الان وسط راه با یکی قرار بزاره و ما نفهمیم چی؟میدونی چی میشه؟میدونی اگه از اول دنبالشون بودیم شاید کلی اطلاعات به پرونده اضافه میشد؟الان از کجا بفهمیم تو جنوب کجا مستقر میشن؟کجا قرار میزارن
آراز سرش پایین بود و هیچی نمیگفت ولی لرزش دستاشو میشد دید،دلم براش سوخت رفتم سمت آقامحمد
رسول:حالا آقا تقصیر آرازم نیست خب اونجا هر چی دیده به شما گفته، من قول میدم که پیداشون کنم
آقامحمد چشمهاشو چند ثانیه بست بعد رفت پشت سیستمش نشست
آروم به آراز که داشت بهم نگاه میکرد لب زدم خوبی؟اونم فقط سر تکون داد
☆☆☆
تابهحال تجربه نکرده بودم یکی جز بابام سرم داد بزنه،همش فکر کردم اینم مثل بابام آخر جملهاش بهم چندتا سیلی میزنه
بهجای اینکه گوشهام حرفهای آقامحمد بشنوه داشت صدای بابا که همیشه سرزنشم کرده میشنید،لرزش دستام بیاختیار بود
ولی امشب انگار واسه یه بارم که شده به آرزوم رسیدم،یکی ازم حمایت کرد حتی با یه جمله ساده ولی بازم حس اینکه یکی پشتت دراومده ضربان قلبمو آروم میکرد،درسته مامان همیشه میخواست که پشتم دربیاد ولی بابا حتی به مامانم اجازه نمیداد که طرفم باشه ولی الان رسول بدون اینکه ازش خواهش کنم یا کسی جلوشو بگیره ازم حمایت کرد،دلم میخواست اولین کسی که تو زندگیم پشتم وایساده رو بغل کنم و ازش تشکر کنم ولی نمیشد
وقتی بهم با لبخونی گفت خوبی انگار بهم دنیا رو دادن،اینکه فکر کنی برای چند ثانیه هم که شده یه نفر نگران حالته،قشنگه
محمد:چطوری میخوای پیداشون کنی رسول؟
رسول:باید بررسی کنم آقا،ولی کار که نشد نداره میشه
با یاد آوری اینکه من صدارو ضبط کردم گوشیمو درآوردم و بدون هیچ حرفی صدارو گذاشتم
آقامحمد سرشو بلند کرد بهم خیره شد
وقتی اون قسمت تماس سانی تموم شد آروم گفتم
آراز:قصدم فقط این بود که اذیت نشید این همه راه برید آقا،من نمیدونستم تو این شرایط باید چهجوری برخورد کنم عذر میخوام ازتون،الانم هر تنبیهی باشه انجام میدم
گوشی رسول زنگ خورد و نشد که آقامحمد جوابمو بده
☆☆☆
#داوود
با سعید بلاخره رسیدیم به ماشین هادی ولی خودش نبود،یکم اطرافُ نگاه کردیم اما پیداش نکردیم
سعید در ماشین باز کرد و هردمون نشستیم
همه جارو گشتیم تا یه چیزی پیدا کنیم ولی هیچی نبود
سعید:این چیه دیگه
سعید از کنار دنده یه کاغذ پیدا کرد و مشغول خوندنش شد،بعد از خوندنش از شدت هیجان چندبار مشت زد به فرمون
سعید:آفرین هادی،دمت گرم
داوود:چته سعید
سعید:بابا هادی نوشته که یه دربست گرفته رفته دنبالشون،گفته گوشیم شارژ نداره ولی تو اولیت فرصت میزنه به شارژ زنگ میزنه
داوود:تو چرا خوشحالی؟از کجا معلوم که تونسته پیداشون کنه یا نه
سعید:احمقی دیگه،تو ۱۰ درصد هم احتمال بده پیداشون کنه، خداروشکر
داوود:وای یعنی چی میشه سعید؟اصلا دلم مونده توی اداره آقامحمد با آراز چطوری رفتار میکنه؟
گوشیم زنگ خورد،ناشناس بود جواب دادم
سعید:بله؟
هادی:سعید منم هادی با گوشی راننده تاکسی زنگ زدم
سعید:سلام خوبی هادی؟کجایی؟
هادی:دنبالشون پیداش کردم،سعید من گوشیم خاموشه کاغذ توی ماشینو خوندی؟
سعید:آره
هادی:ببین اینا دارن میرن سمت کرمانشاه،نیم ساعت دیگه میرسن،زود بیاید
سعید:باش مراقب خودت باش
هادی:خیله خب فقط ماشینمو بکسل کنید ببرید
سعید:نگران نباش خدافظ
داوود:چیشد؟
سعید:میگم بهت صبر کن به رسول زنگ بزنم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تابهحال حس آرازُ تجربه کردین؟؟؟🥺
اینکه واسه اولین بار حس کنی یکی نگرانته....(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨