→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁹پارتღ
#رسول
داوود خداروشکر تونست از دیوار حیاط پشتی بیاد بیرون..از وقتی هم اومده عصبی و نگران فقط پا تکون میده و تمرکزمو به هم میزنه
با صندلی برگشتم سمتش
رسول:چته تو داوود از وقتی اومدی همش پا میکوبی
داوود:میذاشتید بمونم دیگه..آه الان اومدم که چی مثلا؟
رسول:میموندی که چی؟فقط باید نگران توام میشدم..بخدا توان ندارم دیگه داوود یکم درک کن همه چه ریخته بههم..نمیخوام کمک کنی فقط تو اعصابم نرو،الانم اگه میخوای برو سایت یا برو توی ماشین فرشید استراحت کن
داوود:اره الان قشنگ وقت استراحت کردن منه..اونم توی این وضعیت
رسول:خب پس انقدر سرو صدا نکن بزار به کارم برسم
داوود:چه سرو صدایی دارم مگه؟تو یکم درک کن اعصاب ندارم نگرانم
علی:بابا باهم بحث نکنید عه..هردوتاتون ساکت بشید ببینم اینا چی میگن
داوود دیگه هیچی نگفت و خداروشکر پاهاشم دیگه نَکوبید زمین
برگشتم و هدفونُ گذاشتم تو گوشم...با ون مستقر شده بودیم و دوربین و شنود ویلا هم وصل بود میتونستیم صدا و تصاویرشونو داشته باشیم...یکی از گوشی های هدفون رو برداشتم و داوودُ مخاطب قرار دادم
رسول:داوود دقیقا نمیدونی آراز چه ساعتی رفت تو اتاق باباش
داوود:حدودای ساعت ۱۰ونیم بود
رسول:علی تصاویر اون ساعتُ میتونی بیاری؟
علی:شدنش که میشه ولی اینجا نه باید به حامد بگم صبر کن
رسول:زود باش...میگم اتاق مخفی یا راهی چیزی توی اتاقش نبود؟
داوود:نه نبوده یعنی من ندیدم اونروز
علی:به احتمال از ویلا خارجش کردن
رسول:از کجا مطمئنی؟
علی:ما الان به همه جای ویلا دید داریم میبینی که هیچ جایی نیست
نفس کلافهای کشیدم از دوربینی که به ون وصل بود دیدم یه ماشین پاترول مشکی با شیشه های دودی وایساد پشت در
رسول:اون برای چی اومده
علی:هدفونو بزار رسول بدو
هدفونُ گذاشتم روی گوشم داوودم بلند شد اومد کنارمون 《 امیرصفایی: چیشد کیارش؟...کیارش:آقا دستورتون انجام شد بردمشون جایی که گفته بودید...امیرصفایی:خوبه،چک کردی ببینی ردیاب داره یا نه؟...کیارش:بله آقا ولی نداشت...امیرصفایی:خوبه،به نیما هم بگو به محض هوشیار شدنش دارویی که دادم تزریق کنه،نمیخوام تا زمان پایان ماموریتمون بیدار بشه...کیارش:حواسش هست آقا...امیرصفایی:دیگه داره تموم میشه،چند ساعت فقط،راستی خانممُ بعد از رفتنمون بیار...کیارش:چشم،ماشین هم الان اومد...امیرصفایی:فعلا نمیرم،بریم پیش اون دوتا،بهوش اومدن؟...کیارش:اون فرماندهِ آره ولی اون یکی،بچه ها خوب از خجالتش درآوردن،حالش خوب نیست...امیرصفایی:دیگه مهم نیستن،الانم بچه ها رو بگو برن یکم پذیرایی کنن تا بیام،دلم میخواد زجر کشیدنشونو ببینم...کیارش:بله آقا》
دستام از شدت نگرانی میلرزید و نمیدونستم چیکار کنم،دلم میخواست برای یه بار هم شده به جای محمد که دارم فرماندهی میکنم بهترین باشم..نه اینکه خوشحالم از موقعیتم نه اصلا خوشحال نیستم که شدم محمد،دلم نمیخواد بشم فرمانده..فرماندهی که باید صبور باشه،باید توی بدترین و سختترین موقعیت ها خودش و گروهشُ کنترل کنه،بتونه همیشه تمرکز داشته باشه و خوب تصمیم بگیره،من همچین آدمی نبودم و نیستم ولی مجبورم..محمد الان اونجاست ولی دلش اینجاست..اونم ازم میخواد که خوب کار کنم..خوب فکر کنم و عملیات تمیز انجام بشه
..دلم میخواد محمد که اومد ببینه کارمو خوب انجام دادم..دوست نداشتم ضعف نشون بدم از خودم..ولی اینا همش خواسته های قلبم بود توی رفتار و عمل نمیتونستم پایبندش باشم،فکر اینکه الان محمد و سعید زیر دست و پای اونا باشن و کتک بخورن حالمو بد میکرد و همه حرفای تو دلی خودم یادم میرفت..
چند لحظه چشم بستم تا آروم بشم صدای محمد تو گوشم پخش شد انگار که نزدیکم بود،انگار دستشو گذاشته بود رو شونهام و با لحن مهربون و لب های کش اومده از لبخند گفت《 نگران چی هستی آخه استاد،تو که بهترینی،تو که استادی،در ضمن تو توی مشکلات یه استاد همه چی تموم داری،به اون تکیه کن..رسول هیچی تو این عالم بزرگتر از خدا نیست،هیچ قدرتی بهتر از قدرت خدا نیست..پس فقط به خدا ایمان داشته باش،همه مشکلات حل میشه...》
دست گرمی نشست روی دست مشت شدهام و مجبورم کرد چشم باز کنم
علی:رسول تو میتونی داداش...اصلا نگران هیچی نباش درست میشه،محمد و سعید برمیگردن اداره،آرازُ پیدا میکنیم،مصطفی میاد بیرون..تو میتونی مطمئنم
بهش نگاه کردم،اون لبخند گرمش آرومم میکرد..دل گرمم میکرد،هیچ فکر نمیکردم یه روز علی سایبری که همیشه باهم کَل کَل میکردیم آرومم کنه...محمد آرومم کرده بود،نبود کنارم ولی حتی فکر کردن بهش هم آرومم میکرد،اینکه توی خیالم بود آرومم میکرد،حالمو خوب میکرد...صحبت هاش مورفین بود برام....(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:لَاتَخَافَا اِنَّنِی مَعَکُمَا اَسمَعُ وَ اَرَی
نترس من همیشه با تو هستم تورا میبینم و میشنوم (طه ۴۶)
پ.ن:وقتی خدا هست بیخیال بقیه((:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
امشب دلم میخواست با نوشتن این پارت خودمو آروم کنم...(:🥲❤️
این پارت هدیه از طرف خودم به خودم بود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰⁰پارتღ
#راوی
شب بود و آسمانِ پرونده،پر از ابر های سیاهِ حوادث بود،در یک سوی این شبِ درازِ پر تب و تاب رسول بود،پشت مانیتورهای ونِ مستقر شده با قلبی لرزان و ذهنی درگیر. رسولی که فکر میکرد شاید فرماندهی کردن آسون باشه ولی فقط این چند ساعت کافی بود بفهمه همه معادلات ذهنیاش غلط است..فرماندهی شغلی سخت و پر از تنشِ، و رسول اینو با همه وجود درک کرد...اما این فرماندهی شده بود توفیق اجباری..اجباری که این پُست سنگین بر دوشش بود چه ناخواسته و چه خود خواسته..ولی رسول این پُست را شایسته خود نمیدانست...
پرونده در پیچِش بود یا روزگار معلوم نبود ولی هرطرفی امشب یه اتفاقاتی میافتاد
اتفاقاتی که شاید برای کسی دردناک برای کسی خسته کننده برای کسی ناامید کننده و برای کسی غم و اندوه باشه...
شبی هر سوی اون قسمتی از پرونده در جریان بود ولی با تنی خسته و فکری شلوغ کی میتونست از پس تک تک این تنش ها بربیاد؟
امشب شبی بود که فهمیدن ،معنی ترسِ از دست دادن چیه..ترس نبودِ رفیق..ترس نبودن فرمانده و یا حتی پناهگاه..محمد پناهگاه بود برای بچه ها..بچه ها کنار محمد آروم بودن،محکم و استوار پشت سرش قدم برمیداشتن..وقتی فرمانده بود مغرور به کار خود ادامه میدادن ولی الان که نیست..الان که باهاش کمتر از یک کیلومتر فاصله داشتن دیگه این قابلیت ها در وجودشون نبود
یک سوی این شب پر از قصه جایی بود که اون پسرِ رنج کشیده بعد از یه خواب ناخواسته ولی شیرین از بیخبری چشم باز کرد...چشم باز کردنی که همراه شد با سوزش شدید روی ساعد دستش و بیرون آمدن آخ از دهانش...هنوز هوشیار نشده بود که دوباره بیحال شد و داشت چشم به روی شب میبست..شبِ صبحی که پر از درد و استرس بود...آراز خوابید بدون اینکه بفهمه کجاست و قراره چه اتفاقی براش بیفته...بدون اینکه بفهمه فردا چطوری قراره با پدرش روبه رو بشه...با پدری که الان شده بود مشکیپوش..شده بود معمای پر رمز و راز این پرونده..
آراز وارد دنیای بیخبری شده بود که الان اون سه نفر داخل ون با دیدن تصاویر و صدا ها آروزی موقعیتشو داشتن...
رسول دیگه مشتش جا نداشت برای جمع شدن..علی مزه خونُ توی دهنش حس کرد از جویدن لب هاش ..داوود حس میکرد هر لحظه امکان داره از شدت تپش قلب بمیرد
هر صدای برخورد اون چوب تَرکه به بدن فرمانده و رفیقشون این سه نفر ملاقاتی با مرگ داشتن
تصاویرِ دوربینِ ون،انعکاسِ تلخی از شکنجه را بر چهرهی مانیتور ها انداخته بود..فریادهایشان گرچه خاموش اما در این سکوتِ ون پژواکِ درد و عذاب بود..رسول با چشمانی که گویی از حدقه بیرون میزد نظارهگرِ ضرباتی بود که بر بدن دوستانش میخورد..هر ضربه،هرمشت،هرلگد انگار بر جان پنج نفر میخورد...محمد و سعید که توی اون اتاق خفه خودشونو نگه داشته بودن تا ضعف نشون ندن و رسول و داوود و علی که توی این ون که انگار داشتن از جانشان قطره قطره میگرفتن...
رسول بین حس ناتوانی و گیجی گیر کرده بود..نمیدانست چیکار کنه...به دستورات عمل کنه یا به حرف قلبش گوش بده و بره داخل و نجاتشون بده..یا حداقل اونم کنارشون درد بکشه و ضربه هارو تقسیم کنن بین هم..تا دردُ به جان بخرد تا آن دونفر درد نکشن
دوباره اون گرمای چند دقیقه قبل روی دستانش حس کرد..گرمایِ دست علی بر روی دستِ مشت شدهاش،اورا از این گردابِ اندوه بیرون کشید...لبخند گرمِ علی اگرچه تسکینی موقت بود اما بذری از امید در دلِ آشوبزدهاش کاشت
علی در ذهنِ درگیرش دنبال جمله یا کلمهای برای آرام کردن رسول بود..نمیدانست اثر دارد یا نه ولی گفت " الان آقای عبدی زنگ میزنه و دستور عملیات میده،تو فقط آروم باش باشه"
علی میگفت رسول بشنود ولی انگار در گوش های رسول پنبه گذاشته بودن که هیچی نمیشنید...فقط صدای آه و نالههای ریزشون بود که توی سرش پخش میشد...
یهو دوباره حرفای محمد اومد تو سرش " همیشه ایمان داشته باش به خدا" شاید همین ایمان بود که میتوانست او را در این تاریکی،راهنما باشد
امشب تازه شروع شده بود...
شب تازه در ابتدای راه بود و به اتفاقاتِ دردناک،خستهکننده،ناامیدکننده و غم انگیز،هنوز در راه بودند.....(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه جایی توی قرآن میخونیم:
اِنِّی اَنَا رَبُّکَ(طه ۱۲)
انگار خدا در گوشت داره میگه:
خدات منم!بیخیال بقیه(:🌱
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
چهلروزگذشت..
اماانگاردلهاهَنوزدرهمانروزِ
رَفتَنَتگیرکردهاست...🥀⛓