نعمتالهی/زنگارღ
چهلروزگذشت..
اماانگاردلهاهَنوزدرهمانروزِ
رَفتَنَتگیرکردهاست...🥀⛓
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰¹پارتღ
#رسول
دیگه نمیتونستم بشینم و شاهد عذابشون باشم هدفونو از گوشم محکم درآوردم و بلند شدم
رسول:حسین درو بزن
مچ دستم اسیر دستای علی شد کلافه برگشتم سمتش
رسول:ولم کن علی
علی:حسین آقا درو نزن لطفا...ولت نمیکنم چون الان هیچ کاری از دستمون بر نمیاد...آقا عبدی گفت تا صبح صبر کنید پس باید به دستورش عمل کنیم
رسول:آقا نیست که ببینه توی اون ویلای خرابشده چه خبره
داوود:علی راست میگه دیگه
علی:عقلتونُ از دست دادید شماها؟برید بیرون چیکار کنید؟ها؟...میخواید برید در بزنید بگید ما ماموریم و اومدیم شمارو بگیریم...بابا یکم فکر کنید الان اگه برید جون هر سه نفر از بچه ها که توی ویلا هستن به خطر میافته،درکتون میکنم نگرانید ولی یکم صبر داشته باشید..حداقل نتیجه خوبی از تلاشمون بگیریم بتونیم اونارو دستگیر کنیم و بچههام بیاریم بیرون
دستمو از دستش بیرون کشیدم و نشستم روی صندلی و فقط سعی در کشیدن نفس عمیق داشتم...
♡♡♡
#امیرصفایی
ساعت ۴صبحُ نشون میداد و من توی اتاق پشت میزم نشسته بودم
اتاق با نور چراغمطالعه روشن بود
عکس آراز با خودم توی شمال دستم بود...خودمم نمیدونستم باید چیکار کنم بعد از این،قراره کجا بریم؟اصلا میتونم آرازُ با خودم ببرم؟الان که آراز شده شبیه اونا متقاعد کردنش سخت بود
در زده شد و با صدای بیجونی گفتم بیا داخل
کیارش اومد و وسط اتاق ایستاد
امیرصفایی:چیشده
کیارش:داوود نیست آقا
امیرصفایی:نگران نباش وقتی فرمانده و رفیقش اینجاست برمیگرده...دیگه
کیارش:نیما گفت داشت بیدار میشد بهش آمپولی که دادید تزریق کرده..فقط
نگاه سوالی بهش کردم و گفتم فقط چی؟
کیارش:خطر نداره بنظرتون؟با اون دوتا قرص قوی که ریختیم تو چایی حالا هم اون آمپول که دوزش بالاتر بوده اونم بلافاصله بعد از بیدار شدنش
امیرصفایی:بهتر از اینکه بیدار باشه...کنترلش سخت میشه اینجوری...حالا هم اگه کاری نداری برو بیرون،میخوام تنها باشم
کیارش:میگم آقا نمیشه الان برید بیرون از ویلا؟میترسم اتفاقی براتون بیفته...الان که دیگه هم پسرتون پیشتونه هم خانمتونو میاریم به همه اهداف مهمم که رسیدین
امیرصفایی:ولی هنوز مرگ اون دوتا رو ندیدم
کیارش:بهتره خارج بشید سریع آقا
امیرصفایی:برو بیرون فعلا بهت..
در اتاق با شتاب باز شد و شهرام یکی از بادیگارد ها وارد شد
امیرصفایی:چهخبرته
شهرام:آقا مأمورا رسیدن..
کیارش:مطمئنی؟چندنفرن؟
شهرام:خودم دیدم ریختن تو حیاط هم از در اصلی اومدن هم حیاط پشتی...زیادن
از صندلی بلند شدم و عصبی گفتم
امیرصفایی:از حیاط پشت وارد شدن که اون دوتارو نجات بدن بریزید اونجا نزارید برن سمت انبار
کیارش:چشم..شهرام تو مراقب آقا باش و سریع خارجشون کن..ماشین منتظره
☆☆☆
#رسول
بلافاصله بعد از دستور مستقیم آقای عبدی برای اجرای عملیات و اومدن مجوز وارد شدیم
قبل از ورود وقت اذان از خدا خواستم با محمد و سعید امتحانم نکنه..چون مطمئن بودم که قبول نمیشم..ولی خب بازم باید تسلیم اوامر خدا بشم
علی توی ون بچه ها رو پشتیبانی میکرد با اینکه مثل همیشه منم باید میموندم ولی آقا عبدی گفت که باید جز عملیات باشی چون الان فرماندهی با توعه
من نخوام فرمانده باشم باید کیو ببینم آخه
به بچه ها گفته بودم که هم از جلو هم از عقب وارد بشین چه بسا بیشتر از حیاط پشتی..خودم دلم خیلی میخواست اون سمت باشم ولی نشد
با کاظم سریع رفتیم داخل که صدای تیر بلند شد و زود واکنش نشون دادیم و پشت ستون پناه گرفتیم
بهشون نگاه کردم که فقط ۲ نفر بودن
شروع کردم به تیر زدن و کاظم هم همینطور
ولی هر دو تا از جلو افتاد زمین..نگو مصطفی که پشتشون بود زده
بدو رفتیم سمتش
رسول:سانی و پناهی کجان؟
مصطفی:سانی رو دیدم رفت بیرون ولی پناهی نه..رسول بدو بالا اتاق صفایی من باید برم بیرون مراقب باشید فقط
سری تکون دادم و با کاظم تند تند پله هارو میرفتیم بالا به پله یکی مونده به آخر رسیدم که سوزی بدی توی ساق پام حس کردم..نشستم و دست گذاشتم روش
کاظم جلو رفت و باهاش درگیر شد صدای شلیک گلوله باعث بدتر شدن سردردم بود ولی الان اصلا مهم نبود
کاظم:خوبی رسول؟
از نرده ها گرفتم بلند شدم
رسول:آره خوبم..چیزی مهمی نبود گلوله داخل پام نیست...بریم دنبال صفایی بگردیم
همینطوری که داشتم میرفتم سمت اتاق کاظم داشت راضیم میکرد برم بیرون توی ون
رسول:خوبم کاظم الان مهم دستگیری ایناست نه من
صدای قدم های تند کسی به گوشمون خورد زود اسلحهمو گرفتم سمت پله ها که دیدم داووده
رسول:برای چی اومده اینجا محمد و سعید چیشدن؟
داوود:بچه ها درگیرن فعلا...هیچکس توی ویلا نیست رسول فقط تونستیم سانی رو دستگیر کنیم نه پناهی هست نه صفایی...از آراز هم خبری نیست
کاظم:مصطفی که گفت تو اتاقُ بگردید
داوود:علی از دوربین ها دیده که خالیه..رسول ایرپادتُ برنداشتی بگیر علی کارت داره
زود گرفتم و گذاشتم تو گوشم
رسول:جانم علی؟
علی:رسول سریع برید حیاط پشتی درگیری شدید شده..نیروی کمکی هم میاد براتون...آمبولانس هم توراهه
رسول:پس صفایی و پناهی کجان؟
علی:تو دوربینا نیستن فقط اتاقشون خالیه...همین الان تونستم دوربین اتاق صفایی رو وصل کنم...معطل نکنید برید
رسول:کاظم تو همینجا بمون منو داوود میریم
کاظم:باش
رسول:همه جارو خوب بگرد فقط
سری تکون داد که با داوود راه افتادیم بخاطر پاهام نمیتونستم خوب حرکت کنم و خداروشکر میکردم شلوارم مشکی بود و معلوم نبود زخمی شده دلم نمیخواست الان برای بچه ها نگرانی درست کنم
شدت صدای تیراندازی زیاد بود..تعدادشون هم زیاد بود و بخاطر زنده دستگیر کردنشون کار بچه ها سخت بود
رسول:داوود ما باید بریم تو انبار..فعلا حواسشون نیست به اونجا
باشهای گفت آروم و با احتیاط داشتیم نزدیک انبار میشدیم...مصطفی و فرشید مارو دیدن و سعی کردن پوششمون بدن
رسیدیم به در انبار ولی قفل زده بودن
اگه تیر میزدیم ممکن بود متوجه ما بشن...برگشتم سمت مصطفی که نزدیکاز بقیه به اینجا بود
با لبخونی گفتم به قفل شلیک کنه اونم فهمید
یکم از در فاصله گرفتیم و مصطفی چندتا تیر زد اولی و دومی خورد به در ولی خداروشکر سومی به قفل برخورد و بازش کرد...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اینبار با شما....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
-
هنوز هم کسی باور نکرده رفتنـت را...
میشود دریغ نکنی ازما دعایت را ؟ (:💔🙃
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰²پارتღ
#رسول
از لحظهای که قفل انبار با تیر سوم شکسته شد زمان انگار سرعت گرفت برام.درِ فلزی با صدای کوتاه و بدی عقب رفت و فضای نیمهتاریک انبار نمایان شد محمد و سعید روی زمین،در میانهی لکههای خون و چوبها رهاشده،بیهوش و بیرمق افتاده بودند.آثار کتک روی بدنشون اونقدر واضح بود که حتی نگاه گذرا هم کافی بود تا سنگینی اوضاع را منتقل کنه.بوی نم گرفته انبار با بوی خون قاطی شده بود،نور ضعیف لامپ های سقف تو چشم میزد
داوود زود رفت داخل و من پای زخمیمو میکشیدم،دلم میخواست چندتا تیر توی پام میخورد تا شاید دیرتر میدیدمشون
داوود:محمد..رسول برو پیش سعید زودباش
جهت قدم هام سمت سعید تغییر کرد ولی اینبار به خودم نهیب زدم که سرعتمو تندتر کنم.به این قدم های ضعیف و که ضعف داشتن جون بدم تا برم پیش داداشم
کنارش زانو زدم و برای همراه شدن با دردشون رویپای زخمیم نشستم
دردش زیاد بود خیلی زیاد ولی درد اون بغضِ نشسته تو گلوم که مثل خار توی گلومِ بدترِ
چشمام تار میشد ولی دلم نمیخواست پلک بزنم تا اشکم بریزم
دست انداختم زیر گردنش و با دست آزادم موهای چسبیده به پیشونیشُ کنار زدم
رسول:سعید..داداش..قربونت برم من بیدار شو..سعید چشماتو باز کن توروخدا
به صورتش آروم ضربه زدم ولی واکنشی نداشت
با حس خیس شدن لباسم نگاهم کشیده شد سمتش..لباس سعید پر خون بود،نگاهم خورد به چاقوی خونی کنارش.چاقویی که باعث شکاف توی شکمش شده بود..چیزی نبود ببندم تا جلوی خونریزی رو بگیرم..جلیقه ضد گلولهمو درآوردم و گذاشتم روش ولی اثر نداشت
با صدای داوود حواسم از سعید پرت شد
داوود:رسول محمد جوابمو نمیده توروخدا یه کاری کن
آخه چیکار میکردم..چه کاری از دستم برمیومد تو این وضعیت؟
صدای درگیری بیرون بیشتر شده بود
سعیدُ گذاشتم زمین و بلند شدم رفتم سمت محمد
چندبار صداش کردم ولی جواب نداد
از کنار پیشونیش خون جاری شده بود و رنگش پریده بود.لباساش خاکی بودن و سخت نفس میکشید
دست بردم سمت گوشم و ایرپادُ فشار دادم
رسول:علی آمبولانس خبر کن
علی:رسول دوتا آمبولانس توی موقعیتن میتونی بیاریشون بیرون؟
رسول:نه ریسکه بیارمشون ممکنه بیشتر آسیب ببینن
علی:تعدادشون زیادتر از قبل شده نمیدونم از کجا این همه آدم اومدن
هیچی دیگه نگفتم و خشاب اسلحهمو نگاه کردم
رسول:داوود تو مراقبشون باش تا بیام.برو پیش سعید زخم شکمشو فشار بده کمتر ازش خون بره
داوود:تو کجا میری؟
رسول:کمک بچه ها
بوسهای به پیشونی محمد زدم
رفتم بیرون ۸،۹ نفری میشدن
پشت درخت وایسادم جوری که پشتشون به من بود...از پام خون میرفت و حس میکردم یه لحظه تیر میکشید زخمم بعد آروم میشد
نشونه رفتم به یکی و پاهاشو زدم خورد زمین..متوجه حضورم شدن که به سمتم شلیک کردن...صدای یکیشون که میگفت در انبار بازه برید اونجا کسی نباید وارد بشه،میومد
تا خواست وارد بشه به پشتش تیر زدم
صدای قدم های تند کسی اومد برگشتم مصطفی بود کنارم وایساد
مصطفی:حالشون چطوره؟
رسول:خیله بد باید زودتر ببریمشون بیرون
مصطفی:راه باز میکنم برات
سری تکون دادم و رفتم انبار به داوود گفتم که کمک سعید کنه و ببرتش بیرون
با اینکه جثه داوود کوچیک بود ولی تونست بشه تکیهگاه برای سعید
محمدُ بلند کردم که چشماشو باز کردم
رسول:خداروشکر..محمد صدامو میشنوی؟
بی جون سر تکون داد
رسول:الان میریم بیرون داداش فقط یکم کمکم کن راه بری باید مراقب اطرافم باشم
اینبار باشهای گفت..با اینکه صداش خسته و بیحال بود ولی همینم شد برام قوت قلب
از کمرش گرفتم و بلندش کردم خودشم سعی میکرد قدم برداره ولی میدونستم چه دردی رو تحمل میکنه.پاهام دیگه داشت خالی میکرد با دستی که اسلحه گرفته بودم از دیوار کمک گرفتم تا نخوریم زمین
بیرون که رفتیم سعی میکردم کل بدن محمدُ مانع باشم برای هدف گلوله هاشون ولی مصطفي و فرشید با بچه های عملیات داشتن مارو پشتیبانی میکردن
بلاخره با هزار دردسر رسیدیم بیرون...نمیدونم داوود چطوری سعید انقدر سریع آورد که آمبولانس داشت حرکت میکرد
دوتا از بچه ها اومدن کمکم تا محمد ببرن ولی تا رسیدن بدن محمد سنگین شد و داشت میافتاد که گرفتمش
تکنسین ها برانکاردُ آوردن و بدن بیجونشُ گذاشتن روش.از حال رفته بود و میخواستم بمونم پیشش تا از وضعیتش خبر دار بشم ولی الان مصطفی و فرشید کمک لازم داشتن
آمبولانس محمد حرکت کرد.اون داشت هر لحظه از دایره نگاهم دور میشد ولی قلبمو با خودش برد
من الان دلم فقط پیش اون دوتا بود..به اضافه آرازی که ازش خبر نداشتم
تند با پاهایی که دیگه داشت عذابم میداد رفتم داخل
فقط ۴ نفر مونده بودن..دستم رفت روی ماشه ولی با دیدن نور نازک قرمز از دور مکث کردم تک تیرانداز بود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:میگم هیچ وزنهای سنگین تر از بلند کردن خودت تو روزهایی که خستهای نیست دمت گرم که بلند میشی و ادامه میدی
حالِ رسول...(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨