eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
860 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
122 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
و چهل روز بی‌تو‌گذشت...💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰¹پارتღ دیگه نمیتونستم بشینم و شاهد عذاب‌شون باشم هدفونو از گوشم محکم درآوردم و بلند شدم رسول:حسین درو بزن مچ دستم اسیر دستای علی شد کلافه برگشتم سمتش رسول:ولم کن علی علی:حسین آقا درو نزن لطفا...ولت نمیکنم چون الان هیچ کاری از دستمون بر نمیاد...آقا عبدی گفت تا صبح صبر کنید پس باید به دستورش عمل کنیم رسول:آقا نیست که ببینه توی اون ویلای خراب‌شده چه خبره داوود:علی راست میگه دیگه علی:عقلتونُ از دست دادید شماها؟برید بیرون چیکار کنید؟ها؟...میخواید برید در بزنید بگید ما ماموریم و اومدیم شمارو بگیریم...بابا یکم فکر کنید الان اگه برید جون هر سه نفر از بچه ها که توی ویلا هستن به خطر می‌افته،درک‌تون میکنم نگرانید ولی یکم صبر داشته باشید..حداقل نتیجه خوبی از تلاش‌مون بگیریم بتونیم اونارو دستگیر کنیم و بچه‌هام بیاریم بیرون دستمو از دستش بیرون کشیدم و نشستم روی صندلی و فقط سعی در کشیدن نفس عمیق داشتم‌... ♡♡♡ ساعت ۴صبحُ نشون میداد و من توی اتاق پشت میزم نشسته بودم اتاق با نور چراغ‌مطالعه روشن بود عکس آراز با خودم توی شمال دستم بود‌...خودمم نمیدونستم باید چیکار کنم بعد از این،قراره کجا بریم؟اصلا میتونم آرازُ با خودم ببرم؟الان که آراز شده شبیه اونا متقاعد کردنش سخت بود در زده شد و با صدای بیجونی گفتم بیا داخل کیارش اومد و وسط اتاق ایستاد امیرصفایی:چیشده کیارش:داوود نیست آقا امیرصفایی:نگران نباش وقتی فرمانده و رفیقش اینجاست برمیگرده...دیگه کیارش:نیما گفت داشت بیدار میشد بهش آمپولی که دادید تزریق کرده..فقط نگاه سوالی بهش کردم و گفتم فقط چی؟ کیارش:خطر نداره بنظرتون؟با اون دوتا قرص قوی که ریختیم تو چایی حالا هم اون آمپول که دوزش بالاتر بوده اونم بلافاصله بعد از بیدار شدنش امیرصفایی:بهتر از اینکه بیدار باشه...کنترلش سخت میشه اینجوری...حالا هم اگه کاری نداری برو بیرون،میخوام تنها باشم کیارش:میگم آقا نمیشه الان برید بیرون از ویلا؟میترسم اتفاقی براتون بیفته...الان که دیگه هم پسرتون پیش‌تونه هم خانم‌تونو میاریم به همه اهداف مهمم که رسیدین امیرصفایی:ولی هنوز مرگ اون دوتا رو ندیدم کیارش:بهتره خارج بشید سریع آقا امیرصفایی:برو بیرون فعلا بهت‌.. در اتاق با شتاب باز شد و شهرام یکی از بادیگارد ها وارد شد امیرصفایی:چه‌خبرته شهرام:آقا مأمورا رسیدن.. کیارش:مطمئنی؟چندنفرن؟ شهرام:خودم دیدم ریختن تو حیاط هم از در اصلی اومدن هم حیاط پشتی...زیادن از صندلی بلند شدم و عصبی گفتم امیرصفایی:از حیاط پشت وارد شدن که اون دوتارو نجات بدن بریزید اونجا نزارید برن سمت انبار کیارش:چشم..شهرام تو مراقب آقا باش و سریع خارج‌شون کن..ماشین منتظره ☆☆☆ بلافاصله بعد از دستور مستقیم آقای عبدی برای اجرای عملیات و اومدن مجوز وارد شدیم قبل از ورود وقت اذان از خدا خواستم با محمد و سعید امتحانم نکنه..چون مطمئن بودم که قبول نمیشم..ولی خب بازم باید تسلیم اوامر خدا بشم علی توی ون بچه ها رو پشتیبانی می‌کرد با اینکه مثل همیشه منم باید میموندم ولی آقا عبدی گفت که باید جز عملیات باشی چون الان فرماندهی با توعه من نخوام فرمانده باشم باید کیو ببینم آخه به بچه ها گفته بودم که هم از جلو هم از عقب وارد بشین چه بسا بیشتر از حیاط پشتی..خودم دلم خیلی میخواست اون سمت باشم ولی نشد با کاظم سریع رفتیم داخل که صدای تیر بلند شد و زود واکنش نشون دادیم و پشت ستون پناه گرفتیم بهشون نگاه کردم که فقط ۲ نفر بودن شروع کردم به تیر زدن و کاظم هم همینطور ولی هر دو تا از جلو افتاد زمین‌..نگو مصطفی که پشت‌شون بود زده بدو رفتیم سمتش رسول:سانی و پناهی کجان؟ مصطفی:سانی رو دیدم رفت بیرون ولی پناهی نه..رسول بدو بالا اتاق صفایی من باید برم بیرون مراقب باشید فقط سری تکون دادم و با کاظم تند تند پله هارو میرفتیم بالا به پله یکی مونده به آخر رسیدم که سوزی بدی توی ساق پا‌م حس کردم..نشستم و دست گذاشتم روش کاظم جلو رفت و باهاش درگیر شد صدای شلیک گلوله باعث بدتر شدن سردردم بود ولی الان اصلا مهم نبود کاظم:خوبی رسول؟ از نرده ها گرفتم بلند شدم رسول:آره خوبم..چیزی مهمی نبود گلوله داخل پام نیست...بریم دنبال صفایی بگردیم همینطوری که داشتم میرفتم سمت اتاق کاظم داشت راضی‌م می‌کرد برم بیرون توی ون رسول:خوبم کاظم الان مهم دستگیری ایناست نه من صدای قدم های تند کسی به گوشمون خورد زود اسلحه‌مو گرفتم سمت پله ها که دیدم داووده رسول:برای چی اومده اینجا محمد و سعید چیشدن؟ داوود:بچه ها درگیرن فعلا...هیچکس توی ویلا نیست رسول فقط تونستیم سانی رو دستگیر کنیم نه پناهی هست نه صفایی...از آراز هم خبری نیست کاظم:مصطفی که گفت تو اتاقُ بگردید داوود:علی از دوربین ها دیده که خالیه..رسول ایرپاد‌تُ برنداشتی بگیر علی کارت داره زود گرفتم و گذاشتم تو گوشم
رسول:جانم علی؟ علی:رسول سریع برید حیاط پشتی درگیری شدید شده..نیروی کمکی هم میاد براتون...آمبولانس هم توراهه رسول:پس صفایی و پناهی کجان؟ علی:تو دوربینا نیستن فقط اتاق‌شون خالیه...همین الان تونستم دوربین اتاق صفایی رو وصل کنم...معطل نکنید برید رسول:کاظم تو همینجا بمون منو داوود میریم کاظم:باش رسول:همه جارو خوب بگرد فقط سری تکون داد که با داوود راه افتادیم بخاطر پاهام نمیتونستم خوب حرکت کنم و خداروشکر میکردم شلوارم مشکی بود و معلوم نبود زخمی شده دلم نمیخواست الان برای بچه ها نگرانی درست کنم شدت صدای تیراندازی زیاد بود.‌‌.تعدادشون هم زیاد بود و بخاطر زنده دستگیر کردنشون کار بچه ها سخت بود رسول:داوود ما باید بریم تو انبار..فعلا حواسشون نیست به اونجا باشه‌ای گفت آروم و با احتیاط داشتیم نزدیک انبار می‌شدیم...مصطفی و فرشید مارو دیدن و سعی کردن پوشش‌مون بدن رسیدیم به در انبار ولی قفل زده بودن اگه تیر میزدیم ممکن بود متوجه ما بشن...برگشتم سمت مصطفی که نزدیک‌از بقیه به اینجا بود با لب‌خونی گفتم به قفل شلیک کنه اونم فهمید یکم از در فاصله گرفتیم و مصطفی چندتا تیر زد اولی و دومی خورد به در ولی خداروشکر سومی به قفل برخورد و بازش کرد... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اینبار با شما....
‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
هنوز هم کسی باور نکرده رفتنـت را... میشود دریغ نکنی ازما دعایت را ؟ (:💔🙃
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰²پارتღ از لحظه‌ای که قفل انبار با تیر سوم شکسته شد زمان انگار سرعت گرفت برام.درِ فلزی با صدای کوتاه و بدی عقب رفت و فضای نیمه‌تاریک انبار نمایان شد محمد و سعید روی زمین،در میانه‌ی لکه‌های خون و چوب‌ها رهاشده،بی‌هوش و بی‌رمق افتاده بودند.آثار کتک روی بدن‌شون اونقدر واضح بود که حتی نگاه گذرا هم کافی بود تا سنگینی اوضاع را منتقل کنه.بوی نم گرفته انبار با بوی خون قاطی شده بود،نور ضعیف لامپ های سقف تو چشم میزد داوود زود رفت داخل و من پای زخمی‌مو می‌کشیدم،دلم میخواست چندتا تیر توی پام می‌خورد تا شاید دیرتر می‌دیدمشون داوود:محمد..رسول برو پیش سعید زودباش جهت قدم هام سمت سعید تغییر کرد ولی اینبار به خودم نهیب زدم که سرعتمو تندتر کنم.به این قدم های ضعیف و که ضعف داشتن جون بدم تا برم پیش داداشم کنارش زانو زدم و برای همراه شدن با دردشون روی‌پای زخمیم نشستم دردش زیاد بود خیلی زیاد ولی درد اون بغضِ نشسته تو گلوم که مثل خار توی گلومِ بدترِ چشمام تار میشد ولی دلم نمیخواست پلک بزنم تا اشکم بریزم دست انداختم زیر گردنش و با دست آزادم موهای چسبیده به پیشونیشُ کنار زدم رسول:سعید..داداش..قربونت برم من بیدار شو..سعید چشماتو باز کن توروخدا به صورتش آروم ضربه زدم ولی واکنشی نداشت با حس خیس شدن لباسم نگاهم کشیده شد سمتش..لباس سعید پر خون بود،نگاهم خورد به چاقوی خونی کنارش‌‌.چاقویی که باعث شکاف توی شکم‌ش شده بود..چیزی نبود ببندم تا جلوی خونریزی رو بگیرم..جلیقه ضد گلوله‌مو درآوردم و گذاشتم روش ولی اثر نداشت‌ با صدای داوود حواسم از سعید پرت شد داوود:رسول محمد جوابمو نمیده توروخدا یه کاری کن آخه چیکار میکردم..چه کاری از دستم برمیومد تو این وضعیت؟ صدای درگیری بیرون بیشتر شده بود سعیدُ گذاشتم زمین و بلند شدم رفتم سمت محمد چندبار صداش کردم ولی جواب نداد از کنار پیشونیش خون جاری شده بود و رنگش پریده بود.لباساش خاکی بودن و سخت نفس می‌کشید دست بردم سمت گوشم و ایرپادُ فشار دادم رسول:علی آمبولانس خبر کن علی:رسول دوتا آمبولانس توی موقعیتن میتونی بیاریشون بیرون؟ رسول:نه ریسکه بیارمشون ممکنه بیشتر آسیب ببینن علی:تعدادشون زیادتر از قبل شده نمیدونم از کجا این همه آدم اومدن هیچی دیگه نگفتم و خشاب اسلحه‌مو نگاه کردم رسول:داوود تو مراقب‌شون باش تا بیام.برو پیش سعید زخم شکمشو فشار بده کمتر ازش خون بره داوود:تو کجا میری؟ رسول:کمک بچه ها بوسه‌ای به پیشونی محمد زدم رفتم بیرون ۸،۹ نفری میشدن پشت درخت وایسادم جوری که پشت‌شون به من بود...از پام خون میرفت و حس میکردم یه لحظه تیر می‌کشید زخمم بعد آروم میشد نشونه رفتم به یکی و پاهاشو زدم خورد زمین..متوجه حضورم شدن که به سمتم شلیک کردن...صدای یکی‌شون که میگفت در انبار بازه برید اونجا کسی نباید وارد بشه،میومد تا خواست وارد بشه به پشتش تیر زدم صدای قدم های تند کسی اومد برگشتم مصطفی بود کنارم وایساد مصطفی:حالشون چطوره؟ رسول:خیله بد باید زودتر ببریمشون بیرون مصطفی:راه باز میکنم برات سری تکون دادم و رفتم انبار به داوود گفتم که کمک سعید کنه و ببرتش بیرون با اینکه جثه داوود کوچیک بود ولی تونست بشه تکیه‌گاه برای سعید‌‌ محمدُ بلند کردم که چشماشو باز کردم رسول:خداروشکر..محمد صدامو می‌شنوی؟ بی جون سر تکون داد رسول:الان میریم بیرون داداش فقط یکم کمکم کن راه بری باید مراقب اطرافم باشم اینبار باشه‌ای گفت..با اینکه صداش خسته و بی‌حال بود ولی همینم شد برام قوت قلب از کمرش گرفتم و بلندش کردم خودشم سعی می‌کرد قدم برداره ولی میدونستم چه دردی رو تحمل میکنه.پاهام دیگه داشت خالی می‌کرد با دستی که اسلحه گرفته بودم از دیوار کمک گرفتم تا نخوریم زمین بیرون که رفتیم سعی می‌کردم کل بدن محمدُ مانع باشم برای هدف گلوله هاشون ولی مصطفي و فرشید با بچه های عملیات داشتن مارو پشتیبانی می‌کردن بلاخره با هزار دردسر رسیدیم بیرون...نمیدونم داوود چطوری سعید انقدر سریع آورد که آمبولانس داشت حرکت می‌کرد دوتا از بچه ها اومدن کمکم تا محمد ببرن ولی تا رسیدن بدن محمد سنگین شد و داشت می‌افتاد که گرفتم‌ش تکنسین ها برانکاردُ آوردن و بدن بی‌جونشُ گذاشتن روش.از حال رفته بود و میخواستم بمونم پیشش تا از وضعیتش خبر دار بشم ولی الان مصطفی و فرشید کمک لازم داشتن آمبولانس محمد حرکت کرد.اون داشت هر لحظه از دایره نگاهم دور میشد ولی قلبمو با خودش برد من الان دلم فقط پیش اون دوتا بود..به اضافه آرازی که ازش خبر نداشتم تند با پاهایی که دیگه داشت عذابم میداد رفتم داخل‌ فقط ۴ نفر مونده بودن..دستم رفت روی ماشه ولی با دیدن نور نازک قرمز از دور مکث کردم تک تیر‌انداز بود ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:میگم هیچ وزنه‌ای سنگین تر از بلند کردن خودت تو روزهایی که خسته‌ای نیست دمت گرم که بلند میشی و ادامه میدی حالِ رسول...(:
‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰³پارتღ همه دستگیر شده بودن و داشتن بچه ها میبردن‌شون داخل ون برای انتقال به اداره..فرشید رفته بود بیرون و مصطفی داخل داشت با تلفن حرف میزد‌... دوباره نگاهم برگشت سمت ساختمان بلند کنار ویلا همین که خط نازک لیزر روی قفسه‌ی سینه‌ی مصطفی لغزید،نفسم برید برای یه لحظه انگار گوشم کر شد..هیچ صدایی نمیشنیدم زیر لب آروم میگفتم نه...کم کم صدام بلند شد و اسم شو فریاد زدم دویدم سمتش تا بتونم سپر باشم براش اون لحظه به هیچی فکر نکردم..‌ فکر نکردم الان چشم انتظار دارم بابام،عموم،داداشام و از همه مهمتر بچم و آقا جون و بی‌بی...به هیچکدوم فکر نکردم و دویدم تا حداقل تیر به من بخوره..یا بتونم از جون هر دومون محافظت کنم... مصطفی حواسش بهم نبود و همچنان داشت با تلفن حرف میزد...نزدیکش که بودم پاهام گیر کرد به چوب هایی که روی زمین بود و خوردم زمین...درد بدی توی پاهام پیچید‌..دست گذاشت روی زخمم و صدای شلیک چندتا گلوله پشت سرهم شنیدم‌... موندم چیکار کنم..موندم که نگاهمو ببرم سمت مصطفی یا نه..فقط چشم بستم بدنم سرد شده بود،با دستی که روی خاک شده بود تکیه‌گاه به خاک چنگ زدم صدای فرشید که داشت مصطفی رو صدا میزد با صدای شلیک دوباره رو می‌شنیدم زود بلند شدم که با صحنه روبه‌روم خشک شدم مصطفی افتاده بود روی زمین و خون به سرعت دورش پخش می‌شد چند نفر از بچه ها رفتن بیرون تا خودشونو برسونن به اون تک‌تیرانداز با پاهایی که بیشتر از قبل لنگ میزد رفتم پیش مصطفی.‌‌کنارش نشستم یا بهتره بگم سقوط کردم فرشیدم خودشو رسونده بود بهش..تکونش میداد تا بیدار بشه..ولی اون تیر روی قفسه سینه و شکمش بهم دهن کجی می‌کرد.. فرشید از علی خواست دوباره آمبولانس بفرسته و بلافاصله بعد دستشو گذاشت روی شاهرگ گردنش...این چند ثانیه شد برام چند دقیقه...چند دقیقه نفس گیر دلم میخواست بگه میزنه ولی مخالف‌شو گفت...فرشید تضاد خواسته من گفت‌.گفت نمیزنه ولی من باورم نمیشد دستشو کنار زدم و خودم دست بردم سمت شاهرگ‌ش..من امید داشتم که مصطفی نفس میکشه، نباید امید‌مو ناامید می‌کرد ولی کرد،همه چی دست به دست هم دادن تا بهم ثابت کنن مصطفی رفته.. اشک های فرشید.. نزدن نبضش.. سردی بدنش که هر لحظه بیشتر می‌شد و از همه مهمتر رنگش که داشت به گچ دیوار میگفت جات شیفت میدم مصطفی رو محکم تکون میدادم و ازش میخواستم چشم باز کنه صدای نفس‌هام هنوز می‌لرزید. اونقدر که حتی خودم هم نمی‌فهمیدم حرف می‌زنم یا فقط تو ذهنم داد می‌کشم. دستم هنوز روی شاهرگ سرد مصطفی بود. انگار با فشار دادن بیشتر، می‌خواستم زورکی زندگی رو برگردونم توی رگ‌هاش… اما هیچ خبری نبود. نفس عمیقی کشیدم، همون‌قدر عمیق که دردش از گلوم رد شد و نشست ته قفسه سینم. هنوز داشتم باهاش حرف می‌زدم… انگار نه انگار که دیگه نمی‌شنوه. رسول: مصطفی… داداش… تو نمی‌تونی این‌جوری بری…بلند شو‌،تو رو به هرکی دوست داری بیدار شو..توروخداااا بیدار شو صدای خودم غریبه بود شکسته،شبیه آدما وقتی که می‌خوان حقیقت رو پس بزنن اما نمی‌تونن. چشم‌هام ناخودآگاه رفت سمت افق. هوا تازه داشت روشن می‌شد… اون مرز کمرنگ بین شب و صبح، بین تاریکی و نور… دست خونی‌مو گذاشتم روی صورت یخ‌زدش. انگار نه انگار همین چند ساعت پیش داشت می‌خندید،حرف میزد..کمکم می‌کرد برای رفتن پیش محمد و سعید رسول: مصطفی… من نمی‌خواستم آخرین تصویرم ازت این باشه.زمین خونی… غروب عمرت قبل از طلوع روز… اشکام دست خودم نبود،همینطوری از هم سبقت میگرفتن..دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم..این چند ساعت اندازه چند سال سخت بود برام فرشید اومد سمتم و از بازو‌هام گرفت تکون میداد تا بس کنم ولی اشک هام بیشتر می‌شد‌ فرشید:قربونت برم گریه نکن...رسول داداش بسه..بخدا زشته جلوی بچه‌ها...رسووول بسه میگم سرم داد می‌کشید تا تموم کنم ولی نمیتونستم‌، دلم پر بود از این طلوع روز..هم رفیقم رفت..هم فرمانده و داداشم بیمارستانن و معلوم نیست وضعیت‌شون چیه هم از آراز خبر ندارم..خیلی دوست داشتم این تاریخُ از زندگی‌م حذف میکردم همین امروزو فقط..فقط یه امروزُ علی:رسول بلند شو باید بری بیمارستان پیش محمد و سعید پاشو داداش علی هم میدونست چطوری بلندم کنه نه؟ با کمک هردوشون بلند شدم..چشم هم علی هم فرشید خیس بود..یعنی واقعا رفته بود.. نگاه به پیکر مصطفی کردم و زیر لب گفتم: رسول:شهادتت مبارک باشه رفیق...((((: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:گاهی اوقات، تنها چیزی که نیاز داریم، یه آغوش گرم و یه جمله ساده است: من کنارتم رسول به محمد نیاز داره...🥲
‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمت‌الهی/زنگارღ
💔
از‌کجامعلوم‌محرم‌زنده‌باشم‌....🙃💔