→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰⁰پارتღ
#راوی
شب بود و آسمانِ پرونده،پر از ابر های سیاهِ حوادث بود،در یک سوی این شبِ درازِ پر تب و تاب رسول بود،پشت مانیتورهای ونِ مستقر شده با قلبی لرزان و ذهنی درگیر. رسولی که فکر میکرد شاید فرماندهی کردن آسون باشه ولی فقط این چند ساعت کافی بود بفهمه همه معادلات ذهنیاش غلط است..فرماندهی شغلی سخت و پر از تنشِ، و رسول اینو با همه وجود درک کرد...اما این فرماندهی شده بود توفیق اجباری..اجباری که این پُست سنگین بر دوشش بود چه ناخواسته و چه خود خواسته..ولی رسول این پُست را شایسته خود نمیدانست...
پرونده در پیچِش بود یا روزگار معلوم نبود ولی هرطرفی امشب یه اتفاقاتی میافتاد
اتفاقاتی که شاید برای کسی دردناک برای کسی خسته کننده برای کسی ناامید کننده و برای کسی غم و اندوه باشه...
شبی هر سوی اون قسمتی از پرونده در جریان بود ولی با تنی خسته و فکری شلوغ کی میتونست از پس تک تک این تنش ها بربیاد؟
امشب شبی بود که فهمیدن ،معنی ترسِ از دست دادن چیه..ترس نبودِ رفیق..ترس نبودن فرمانده و یا حتی پناهگاه..محمد پناهگاه بود برای بچه ها..بچه ها کنار محمد آروم بودن،محکم و استوار پشت سرش قدم برمیداشتن..وقتی فرمانده بود مغرور به کار خود ادامه میدادن ولی الان که نیست..الان که باهاش کمتر از یک کیلومتر فاصله داشتن دیگه این قابلیت ها در وجودشون نبود
یک سوی این شب پر از قصه جایی بود که اون پسرِ رنج کشیده بعد از یه خواب ناخواسته ولی شیرین از بیخبری چشم باز کرد...چشم باز کردنی که همراه شد با سوزش شدید روی ساعد دستش و بیرون آمدن آخ از دهانش...هنوز هوشیار نشده بود که دوباره بیحال شد و داشت چشم به روی شب میبست..شبِ صبحی که پر از درد و استرس بود...آراز خوابید بدون اینکه بفهمه کجاست و قراره چه اتفاقی براش بیفته...بدون اینکه بفهمه فردا چطوری قراره با پدرش روبه رو بشه...با پدری که الان شده بود مشکیپوش..شده بود معمای پر رمز و راز این پرونده..
آراز وارد دنیای بیخبری شده بود که الان اون سه نفر داخل ون با دیدن تصاویر و صدا ها آروزی موقعیتشو داشتن...
رسول دیگه مشتش جا نداشت برای جمع شدن..علی مزه خونُ توی دهنش حس کرد از جویدن لب هاش ..داوود حس میکرد هر لحظه امکان داره از شدت تپش قلب بمیرد
هر صدای برخورد اون چوب تَرکه به بدن فرمانده و رفیقشون این سه نفر ملاقاتی با مرگ داشتن
تصاویرِ دوربینِ ون،انعکاسِ تلخی از شکنجه را بر چهرهی مانیتور ها انداخته بود..فریادهایشان گرچه خاموش اما در این سکوتِ ون پژواکِ درد و عذاب بود..رسول با چشمانی که گویی از حدقه بیرون میزد نظارهگرِ ضرباتی بود که بر بدن دوستانش میخورد..هر ضربه،هرمشت،هرلگد انگار بر جان پنج نفر میخورد...محمد و سعید که توی اون اتاق خفه خودشونو نگه داشته بودن تا ضعف نشون ندن و رسول و داوود و علی که توی این ون که انگار داشتن از جانشان قطره قطره میگرفتن...
رسول بین حس ناتوانی و گیجی گیر کرده بود..نمیدانست چیکار کنه...به دستورات عمل کنه یا به حرف قلبش گوش بده و بره داخل و نجاتشون بده..یا حداقل اونم کنارشون درد بکشه و ضربه هارو تقسیم کنن بین هم..تا دردُ به جان بخرد تا آن دونفر درد نکشن
دوباره اون گرمای چند دقیقه قبل روی دستانش حس کرد..گرمایِ دست علی بر روی دستِ مشت شدهاش،اورا از این گردابِ اندوه بیرون کشید...لبخند گرمِ علی اگرچه تسکینی موقت بود اما بذری از امید در دلِ آشوبزدهاش کاشت
علی در ذهنِ درگیرش دنبال جمله یا کلمهای برای آرام کردن رسول بود..نمیدانست اثر دارد یا نه ولی گفت " الان آقای عبدی زنگ میزنه و دستور عملیات میده،تو فقط آروم باش باشه"
علی میگفت رسول بشنود ولی انگار در گوش های رسول پنبه گذاشته بودن که هیچی نمیشنید...فقط صدای آه و نالههای ریزشون بود که توی سرش پخش میشد...
یهو دوباره حرفای محمد اومد تو سرش " همیشه ایمان داشته باش به خدا" شاید همین ایمان بود که میتوانست او را در این تاریکی،راهنما باشد
امشب تازه شروع شده بود...
شب تازه در ابتدای راه بود و به اتفاقاتِ دردناک،خستهکننده،ناامیدکننده و غم انگیز،هنوز در راه بودند.....(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه جایی توی قرآن میخونیم:
اِنِّی اَنَا رَبُّکَ(طه ۱۲)
انگار خدا در گوشت داره میگه:
خدات منم!بیخیال بقیه(:🌱
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
چهلروزگذشت..
اماانگاردلهاهَنوزدرهمانروزِ
رَفتَنَتگیرکردهاست...🥀⛓
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰¹پارتღ
#رسول
دیگه نمیتونستم بشینم و شاهد عذابشون باشم هدفونو از گوشم محکم درآوردم و بلند شدم
رسول:حسین درو بزن
مچ دستم اسیر دستای علی شد کلافه برگشتم سمتش
رسول:ولم کن علی
علی:حسین آقا درو نزن لطفا...ولت نمیکنم چون الان هیچ کاری از دستمون بر نمیاد...آقا عبدی گفت تا صبح صبر کنید پس باید به دستورش عمل کنیم
رسول:آقا نیست که ببینه توی اون ویلای خرابشده چه خبره
داوود:علی راست میگه دیگه
علی:عقلتونُ از دست دادید شماها؟برید بیرون چیکار کنید؟ها؟...میخواید برید در بزنید بگید ما ماموریم و اومدیم شمارو بگیریم...بابا یکم فکر کنید الان اگه برید جون هر سه نفر از بچه ها که توی ویلا هستن به خطر میافته،درکتون میکنم نگرانید ولی یکم صبر داشته باشید..حداقل نتیجه خوبی از تلاشمون بگیریم بتونیم اونارو دستگیر کنیم و بچههام بیاریم بیرون
دستمو از دستش بیرون کشیدم و نشستم روی صندلی و فقط سعی در کشیدن نفس عمیق داشتم...
♡♡♡
#امیرصفایی
ساعت ۴صبحُ نشون میداد و من توی اتاق پشت میزم نشسته بودم
اتاق با نور چراغمطالعه روشن بود
عکس آراز با خودم توی شمال دستم بود...خودمم نمیدونستم باید چیکار کنم بعد از این،قراره کجا بریم؟اصلا میتونم آرازُ با خودم ببرم؟الان که آراز شده شبیه اونا متقاعد کردنش سخت بود
در زده شد و با صدای بیجونی گفتم بیا داخل
کیارش اومد و وسط اتاق ایستاد
امیرصفایی:چیشده
کیارش:داوود نیست آقا
امیرصفایی:نگران نباش وقتی فرمانده و رفیقش اینجاست برمیگرده...دیگه
کیارش:نیما گفت داشت بیدار میشد بهش آمپولی که دادید تزریق کرده..فقط
نگاه سوالی بهش کردم و گفتم فقط چی؟
کیارش:خطر نداره بنظرتون؟با اون دوتا قرص قوی که ریختیم تو چایی حالا هم اون آمپول که دوزش بالاتر بوده اونم بلافاصله بعد از بیدار شدنش
امیرصفایی:بهتر از اینکه بیدار باشه...کنترلش سخت میشه اینجوری...حالا هم اگه کاری نداری برو بیرون،میخوام تنها باشم
کیارش:میگم آقا نمیشه الان برید بیرون از ویلا؟میترسم اتفاقی براتون بیفته...الان که دیگه هم پسرتون پیشتونه هم خانمتونو میاریم به همه اهداف مهمم که رسیدین
امیرصفایی:ولی هنوز مرگ اون دوتا رو ندیدم
کیارش:بهتره خارج بشید سریع آقا
امیرصفایی:برو بیرون فعلا بهت..
در اتاق با شتاب باز شد و شهرام یکی از بادیگارد ها وارد شد
امیرصفایی:چهخبرته
شهرام:آقا مأمورا رسیدن..
کیارش:مطمئنی؟چندنفرن؟
شهرام:خودم دیدم ریختن تو حیاط هم از در اصلی اومدن هم حیاط پشتی...زیادن
از صندلی بلند شدم و عصبی گفتم
امیرصفایی:از حیاط پشت وارد شدن که اون دوتارو نجات بدن بریزید اونجا نزارید برن سمت انبار
کیارش:چشم..شهرام تو مراقب آقا باش و سریع خارجشون کن..ماشین منتظره
☆☆☆
#رسول
بلافاصله بعد از دستور مستقیم آقای عبدی برای اجرای عملیات و اومدن مجوز وارد شدیم
قبل از ورود وقت اذان از خدا خواستم با محمد و سعید امتحانم نکنه..چون مطمئن بودم که قبول نمیشم..ولی خب بازم باید تسلیم اوامر خدا بشم
علی توی ون بچه ها رو پشتیبانی میکرد با اینکه مثل همیشه منم باید میموندم ولی آقا عبدی گفت که باید جز عملیات باشی چون الان فرماندهی با توعه
من نخوام فرمانده باشم باید کیو ببینم آخه
به بچه ها گفته بودم که هم از جلو هم از عقب وارد بشین چه بسا بیشتر از حیاط پشتی..خودم دلم خیلی میخواست اون سمت باشم ولی نشد
با کاظم سریع رفتیم داخل که صدای تیر بلند شد و زود واکنش نشون دادیم و پشت ستون پناه گرفتیم
بهشون نگاه کردم که فقط ۲ نفر بودن
شروع کردم به تیر زدن و کاظم هم همینطور
ولی هر دو تا از جلو افتاد زمین..نگو مصطفی که پشتشون بود زده
بدو رفتیم سمتش
رسول:سانی و پناهی کجان؟
مصطفی:سانی رو دیدم رفت بیرون ولی پناهی نه..رسول بدو بالا اتاق صفایی من باید برم بیرون مراقب باشید فقط
سری تکون دادم و با کاظم تند تند پله هارو میرفتیم بالا به پله یکی مونده به آخر رسیدم که سوزی بدی توی ساق پام حس کردم..نشستم و دست گذاشتم روش
کاظم جلو رفت و باهاش درگیر شد صدای شلیک گلوله باعث بدتر شدن سردردم بود ولی الان اصلا مهم نبود
کاظم:خوبی رسول؟
از نرده ها گرفتم بلند شدم
رسول:آره خوبم..چیزی مهمی نبود گلوله داخل پام نیست...بریم دنبال صفایی بگردیم
همینطوری که داشتم میرفتم سمت اتاق کاظم داشت راضیم میکرد برم بیرون توی ون
رسول:خوبم کاظم الان مهم دستگیری ایناست نه من
صدای قدم های تند کسی به گوشمون خورد زود اسلحهمو گرفتم سمت پله ها که دیدم داووده
رسول:برای چی اومده اینجا محمد و سعید چیشدن؟
داوود:بچه ها درگیرن فعلا...هیچکس توی ویلا نیست رسول فقط تونستیم سانی رو دستگیر کنیم نه پناهی هست نه صفایی...از آراز هم خبری نیست
کاظم:مصطفی که گفت تو اتاقُ بگردید
داوود:علی از دوربین ها دیده که خالیه..رسول ایرپادتُ برنداشتی بگیر علی کارت داره
زود گرفتم و گذاشتم تو گوشم