هدایت شده از هواداران استاد رائفی پور
روز تشییع امام شهید باید اینگونه
ظاهر شویم؛
با پرچم های خونخواهی✊🏻
🌐 کانال هواداران استاد رائفی پور
𝙅𝙤𝙞𝙣↝ @raefipourfans
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²¹》 #رسول درد پام دیگه برام عاد
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...²²》
#رسول
مردی که عمو،میثم خطابش کرد نشست روی صندلی..بابا و عمو هم یه سمتم بودن
میتونم بگم از آدمای این اتاق میترسیدم برای اولین بار و پشیمون شده بودم از رفتن به گاراژ
میثم:خب آقا رسول..بهتری؟
رسول:بله خوبم
میثم:خب خداروشکر..میرم سراغ اصل مطلب برای چی رفته بودی گاراژ؟چی دیدی اصلا
کنجکاوی بیشاز حدِ اینکه این آقامیثم کیه نذاشت جواب سوالشو بدم و برعکس پرسیدم:نباید بدونم کی داره ازم بازجویی میکنه؟
خندید و بعد به عمو و بابا نگاه کرد..:بازجویی چیه آخه پسرجون...فکر کن یه گفتوگو دوستانهاس
سرمو انداختم پایین و با گوشه پتو بازی کردم:صحبت دوستانه اینجوری؟من وقتی ندونم شما کی هستی؟
میثم:خب من میثم مولاییام..رفیق چندساله بابا و عموت و همکار پدربزرگت..از اداره مبارزهباموادمخدر.. چند ماهی میشه که این پرونده زیر دستمونه و سوژهها رو زیر نظر داریم، دیشب بچههامون دیدن که اومدی و مشکوک شدن بهت.. بعدش هم رفیقتو دیدن، وقتی متوجه شدیم داری میری داخل فکر کردیم یکی از آدم های رقیبِشونی..چون این سوژه های پرونده خیلی رقیبهای گردنکلفتی دارن... تا شب منتظر شدیم بیای بیرون ولی نه تو اومدی نه رفیقت رفت..اتفاقا دیدیم چندتا ماشین اومدن که اونجا بچه ها بهم خبر دادن و عکسشونو که دیدم فهمیدم حامده...باهاش تماس گرفتم و رسیدیم به اینجا و شما..خب الان فهمیدی کیام؟..اصلا فکر نکن دارم ازت بازجویی میکنم فقط میخوام بدونم اونجا چه مدارکی جمع کردی.. از محمد هم پرسیدم گفت هنوز هیچی بهشون نگفتی..خب الان میتونی هم به محمد و بابات بگی هم من
رسول:اونجا فهمیدم که محل تولید موادمخدرشونو...مواد لای شکلات میذاشتن و مثل از کارخانه اومده بستهبندی میکنن و بعد با این پوشش میفروشن..اونجا اسم یه خسرو اومد،که میگفتن بار اول باید برسه به اون.. یه نفرم اومد که همه بهش احترام میذاشتن فکر کنم رئیسشون بود
میثم:نه اون رئیس نیست
متعجب نگاهش کردم از کجا مطمئن بود انقدر؟انگار حرفمو از تو چشمای پرسوالم خوند که گفت:گفتم که بهت چندماهه زیر نظر داریم... اونجا نفوذی فرستادیم فهمیدیم که نفر اصلی توی سایهس اصلا بیرون نمیاد
رسول:اسم کسی که من امروز دیدم هومنِ؟
میثم:نه چطور؟
رسول:آخه چندباری شنیدم که اسم هومن میاوردن
میثم:هومن همون کسیکه توی سایهاس.. اصلا نمیدونیم ایرانه یا نه..کی هست و چه کارهای دیگهای ازش برمیاد
محمد:احتمال اینکه هومن پوشش باشه هم هست
میثم:منظورت چیه؟
محمد:این احتمال هم هست که بخوان با اسم هومن حواسهارو پرت کنن
حامد:که اگه پلیس دنبالش بود همه دنبال یه مرد بگردن به اسم هومن
میثم:میخوای بگی احتمال اینکه خانم هم باشه هست؟
محمد:آره..باید همه احتمالات در نظر گرفت، هم این مورد هم اینکه شاید این یه اسم مستعاره براش..که همه با این اسم بشناسنش... اسم اصلیش یه چیز دیگه باشه
میثم:درست میگی ولی تا الان که به هیچی این هومن نرسیدیم
حامد:این مرده که رسول دیده کیه حالا؟
میثم:عکسشو براتون میفرستم، اسمش همایونِ...۴۹ سالشه قبلا توی بانک کار میکرده یه جورایی مدیر بانک بوده..و فکر میکنم دست راست همین هومنِ باشه چون خیلی بهش احترام میزارن..خانوادهای نداره تا جایی که ما درآوردیم.. یه برادر داره کلا که توی آلمان زندگی میکنه، حدس میزدیم اونم با همایون باشه کلی مدرک جمع کردیم که اون سفیده و اصلا از کارهای همایون خبر نداره
حامد:خب شما که نفوذی دارید میتونید اطلاعات مهمی رو اختیار ما بزارید
میثم:درخواست بدین پرونده براتون ارسال میشه.. البته ما تا اینجا فقط فوکوس کرده بودیم روی مواد و مدرکمونم درباره همینه نه اون چیزی که شما میخواید
محمد:مهم نیست باید همهچیو بررسی کنیم...رسول دیگه چی فهمیدی؟
رسول:کلی مواد منفجره و نارنجک هم بود..اسلحه هم بود، سلاح های سرد هم مثل قمه و پنجه بوکس،چاقو...راستی از اون بسته قرص ها هم چندتا بود شب پیدا کردمش
حامد:مثل همونایی بود که فرستادیم برای آزمایش؟
رسول:اوهوم
میثم:قضیه این قرصا چیه؟
محمد:یه سری قرص های دست سازه که عوارض خطرناکی داره تولید میکنن
میثم:اون قرص ها هم میزارن تو شکلات؟ چون نفوذی ما چیزی راجب قرص نگفته بود...کجا پیدا کردی تو رسول
رسول:تو اصطبل اسبها چندتا جعبه بود..دونه دونه باز کردم تو یکیش لای چندتا روزنامه بود..ولی این قرصارو فکر نکنم بزارن تو شکلات
محمد:راست میگه.. چون دستسازه گذاشتن تو قوطی دیگه.. درضمن ما اول توی خونه سازمانیشون پیدا کردیم
میثم:خیله خب.. حالا ما پیگیری میکنیم.. میگم یه کپی از کل پرونده بهتون بدن، فقط شما هم گزارش آزمایش این قرصارو بدین
محمد:حتما
بلند شد و دستشو به سمتم دراز کرد با قرار گرفتم دست سردم تو گرمای دستش گفت:امیدوارم هرچی زودتر خوب بشی آقارسول..
فقط خواهشا دیگه از این کارا نکن رسول جان...چون ما فکر میکردیم از طرف آدمهای طرف معاملهشون اومدی نزدیک بود ورود کنیم برای دستگیریت
رسول:چشم آقا..ممنون
از بابا و عمو خدافظی کرد و رفت..
محمد:خب مدرکت همین بود؟اینارو هم میتونستم از میثم بگیرم
چهره لجوجانهای به خودم گرفتم از طرفی میخواستم حرف بزنم تا آشتی کنه هم میخواستم جواب بدم و از خودم دفاع کنم تو این دادگاهی که عمو برام ساخته و فقط خودمو خودش حاضر بودیم
رسول:نه دیگه اگه من نرفته بودم شما نمیدونستید پروندهای دست آقا میثم هست
گره اخم عمو تنگتر شد نزدیکم اومد و روی تخت نشست..از چشماش همیشه میترسیدم مخصوصا وقتایی که اخم میکرد..آروم گفت:نه خب حرفت درسته..ولی استاد شما مگه مامور نیستی؟..برای یه ماموری مثل تو افت نداره زیرنظرت گرفته باشن و نفهمیده باشی؟..چندتا چشم روت زوم بود نفهمیدی بعد اسم خودتو گذاشتی مامور؟
از درستی حرفش لال شدم و فقط سرمو انداختم پایین..صدای نیشخند زدنش اومد:یعنی اگه میثم نمیاومد واقعا همینجا کتک میزدم تا آروم بشم...این موهای منو تو با خودسریهات سفید کردی.. یه عذرخواهی هم نمیکنی حداقل تو توبیخت تخفیف قائل بشم
رسول:خب ببخشید
محمد:نه دیگه دیره. وقتی خودم بگم چه فایده داره... الانم باز خودتو بزن به بخواب، روز اولی که اومدی سایت اضافه کاری و باشگاه داری،پس خوب استراحت کن
بعد از گفتن حرفش بلند شد با بابا خدافظی کرد رفت بیرون و من موندم و تصور باشگاه با حضور خودش..
_______________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《یه نکته کلیدی داره پارت..اگه کسی پیداش کنه سانسور میکنم تو کانال ناشناس میزارم....(:》
پ.ن¹:نفر اول و دست راستش....آقا هومن یا خانمِ...؟!!!
پ.ن²:خدا خیرت بده میثم اومدی نشد محمد بچهرو بزنه😂
پ.ن³:اوه...اضافه کاری و باشگاه🙊
پ.ن⁴:غلط املایی داشت ببخشید خوب نتونستم ویرایش کنم خستهم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
چقدر سخته تهران باشی...آقات برای روزهای آخر تهران باشه...وداع کسی باشه که آرزوت بود ببینیش...خدافظی از کسی باشه که داره برای همیشه از تهران میره......
بعد تو نمیتونی بری مصلی دیدنش.😭💔
#رهبر_شهید
تولدت امسال خیلی فرق میکنه داداش آرمان...
حضرت آقا...همون کسی که حاضر نشدی بهش توهین کنی و کشتنت،شهیدت کردن بخاطرش، الان پیشته...
تولدت تو آسمونا پیش امام حسین و رهبرشهید خوشبگذره...🥲🌻
#داداشآرمانم
#باید_برخاست
نعمتالهی/زنگارღ
تولدت امسال خیلی فرق میکنه داداش آرمان... حضرت آقا...همون کسی که حاضر نشدی بهش توهین کنی و کشتنت،شه
روز تولدش بهش هدیه بدیم؟؟؟.... چندتا
صلَّی اللهُ عَلَیکَ یَا اَبَاعَبدِاللهِ الحُسَین از طرف شهید بگیم؟؟؟😊🌻
بچه ها حرفای چرت و پرتی که یه سریا میگن تهران شلوغه نیاید...بچه نیارید، مریض نیاد هوا گرمه از تنگی نفس میمیرید توجه نکنید
اتفاقا خیلی هم امکانات خوبه و آنقدر آبپاشی دارن که زیاد گرما حس نمیشه... کلی پزشک و حلال احمر هستن..کلی غرفه هست اصلا نگران نباشید،،، نگران اسکان نباشید
بیاید مراسم آقامون یه تشییع تاریخی بشه
نعمتالهی/زنگارღ
-
آره آقایشهیدم...راحت بخواب
شما راحت میخوابی برای همیشه
اینماییم که دلتنگیم...این ماییم که غم نبود شما آخر مارو از پا درمیاره❤️🩹