eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
854 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
تولدت امسال خیلی فرق میکنه داداش آرمان... حضرت آقا...همون کسی که حاضر نشدی بهش توهین کنی و کشتن‌ت،شهید‌ت کردن بخاطرش، الان پیشته... تولدت تو آسمونا پیش امام حسین و رهبر‌شهید خوش‌بگذره...🥲🌻
نعمت‌الهی/زنگارღ
تولدت امسال خیلی فرق میکنه داداش آرمان... حضرت آقا...همون کسی که حاضر نشدی بهش توهین کنی و کشتن‌ت،شه
روز تولدش بهش هدیه بدیم؟؟؟.... چندتا صلَّی اللهُ عَلَیکَ یَا اَبَاعَبدِاللهِ الحُسَین از طرف شهید بگیم؟؟؟😊🌻
بچه ها حرفای چرت و پرتی که یه سریا میگن تهران شلوغه نیاید...بچه نیارید، مریض نیاد هوا گرمه از تنگی نفس می‌میرید توجه نکنید اتفاقا خیلی هم امکانات خوبه و آنقدر آب‌پاشی دارن که زیاد گرما حس نمیشه... کلی پزشک و حلال احمر هستن..کلی غرفه هست اصلا نگران نباشید،،، نگران اسکان نباشید بیاید مراسم آقامون یه تشییع تاریخی بشه
هدایت شده از کانال حسین دارابی
پیام یکی از مخاطبین خانم از مصلی تهران
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
آره آقای‌شهیدم...راحت بخواب شما راحت میخوابی برای همیشه این‌ماییم که دلتنگی‌م...این ماییم که غم نبود شما آخر مارو از پا درمیاره❤️‍🩹
اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا...
هدایت شده از کانال حمید کثیری
. دقیقا این چند روز هزاران پیام هم برای من اومده. تشییع رو هم فقط تهران نبینیم. بچه‌هایی که در استان‌های مختلف هستند ممکنه توی برنامه قم یا مشهد بخوان شرکت کنند و واقعا اگر یک درصد امکان جابجایی برنامه وجود داره، ظلمه به بچه‌ها که از این اتفاق بزرگ محروم بشن. آموزش و پرورش، تمرکزش رو گذاشته روی آموزش در حالی که مسئله مهم و بلکه اصلی تربیت و پرورش رو داریم نادیده می‌گیریم. بگذاریم بچه‌ها تو این مراسم حضور داشته باشند و ازش رنگ بگیرند. @hamidkasiri_ir
نعمت‌الهی/زنگارღ
. دقیقا این چند روز هزاران پیام هم برای من اومده. تشییع رو هم فقط تهران نبینیم. بچه‌هایی که در استان
آره آقای مدیر آموزش و پرورش... این همه دانش‌آموز دارن از حسرت جون میدن...نه درس میره تو ذهن‌شون نه صورتشون خشک میشه از اشک..ما الان فقط داریم اشک میریزیم هم از وداع مارو انداختید... هم خیلی هارو از تشییع... چه تهران چه شهر های دیگه... امتحان و کنکور کوفتی‌رو میتونستید چند هفته جابه‌جا کنید تا ما تا آخر عمر حسرت نشه تو دلمون دیدن و شرکت تو مراسم آقامون...این دیدار فقط یه بار بود که گرفتید.. جدا از اون از کربلا هم مارو انداختید... آخه نامردا،بی‌دلا،یه روز مونده به اربعین آخرین امتحان؟ یکم فکر نمی‌کنید شاید یکی فقط امسال زنده بود..یکی امسال سال اولی بود.. یکی نذر داشته هرسال بره.. یکی با زور جور کرده بود امسال بره کربلا؟ ما شمارو هیچ‌وقت نمی‌بخشیم.. گلایه‌تون هم پیش امام حسین ع کردیم..حلالتون نمیکنیم فقط بدونید خیلی نامردید... هیچ‌وقت نمیبخشم‌تون که بخاطر امتحان کوفتی نشد بریم وداع آقامون... نشد بریم کربلا‌... حالا با خیال راحت برید امتحان‌ها رو سخت طرح کنید...
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²²》 #رسول مردی که عمو،میثم خطا
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²³》 بلاخره از جلسه امتحان بیرون اومدم، بخاطر رضا و حمید مجبور بودم تا تهش بشینم وگرنه تو یه‌ربع اول میومدم بیرون یکم کسل بودم فکر میکردم بخاطر بی‌خوابیِ این مدته جزوه‌هامو دادم دست حمید که با غر زد به سینه‌م و گفت:نوکرتم مگه وسایل‌تو بیارم؟ رسام:خب این همه از من شما ها تقلب میکنید یه جزوه‌س فقط حمید:من گشنمه رسام حوصله ندارم رضا:کارد بخوره تو شکمت اون همه کله پاچه کوفت کردی تو حمید..بده من بگیرم برات رسام جزوه‌رو دادم بهش و با قدم های آروم پشت‌شون راه افتادم حمید:خوردم که خوردم،نوش جونم نمیدونستم چم شده ولی این بی‌حالی و گیجی که داشتم داشت بیشتر می‌شد حمید:وای بچه ها دیدید استاد بهمون شک کرده بود؟چسبیده بود بهم...خدا خیرش بده اون خانم سعیدی رو سوال داشت رفت تونستم برگه رسام‌مو از زیر دستش بکشم به سمت دیوار قدم برداشتم و سعی کردم با کمک‌ش راه برم تا این حالم یکم خوب بشه رضا:احمق برگه‌رو از دستش نکش یهو پاره میشه بدبخت‌ش میکنی حمید:پس چطوری ببینم؟احمق ریز مینویسه نمیتونم ببینم رضا:تو کوری وگرنه که رسام دست‌خط‌ش از تو که خرچنگ ‌قورباغه مینویسی بهتره حمید:رضا تو خوابگاه دارم براتا...با ماهیتابه میفتم به جونت صبر کن صدای خنده رضا بلند شد..لبخندی به بحث همیشگی‌شون زدم و سعی کردم به روی خودم نیارم و همراه بشم،انگار نباید دیگه نخوابیده بیام سر‌جلسه امتحان خواستیم از پله های راهرو پایین بریم که تعادلمُ از دست دادم‌‌.. اون لحظه برای نَیفتادَنم فقط سمتی که رضا و حمید بودن دست دراز کردم و چشم بستم تا حداقل نبینم چیزیُ دستم توسط کسی گرفته شد و مانع افتادنم از پله ها بود.. رضا:حواست کجاست پسر... خوبی رسام؟ نشستم رو پله ها و سرمو گرفتم.حس کردم کنارم نشست:رسام چت شد؟ حمید:لالی؟بگو چته دیگه رسام:هیچی سرم گیج میره فقط..اصلا منگ‌م انگار رضا:حمید از کوله‌م آبُ بده...خب نمی خوابی همین میشه دیگه رسام،چرا انقدر سر درس به خودت سخت میگیری آخه حمید:بیا آب بخور یکم..ضعف داری؟ یه قلوب از آب خورد..رضا بطری رو گرفت و یکم آب ریخت تو دستش بعد پاشید تو صورتم حمید:چیکار میکنی رضا؟ رضا:یکم سرحال شه دیگه...تا بیمارستان چطوری ببریمش رسام:بیمارستانِ چی رضا بیخیال..خوبم فقط خسته‌م کلافه نگاهم کرد و هیچی نگفت منم سرمو تکیه دادم به نرده های سرد اصلا نمیدونستم خودمم چمه..هم سرم گیج میرفت هم نمیرفت..هم خسته بودم هم نبودم..هم دلم میخواست الان اینجا دراز می‌کشیدم هم دلم نمیخواست‌‌... هم سرم درد میکرد هم درد نمیکرد..در کل هم خوب بودم هم بد و این تناقض حالمُ خراب‌تر می‌کرد با صدای استاد شریعتی خواستم بلند بشم که رضا نذاشت شریعتی:چیشده بچه ها..رسام خوبه رضا:استاد الان دوشبه نخوابیده برای همینه حالش بد شده کنارم نشست و با اخم بهم نگاه کرد..استاد شریعتی مثل پسرش دوستم داشت و کلی برای رسیدن هدفم کمک میکنه و استاد مورد علاقه‌مه...از خجالت سرمو انداختم پایین شریعتی:رسام من صد بار بهت نگفتم اول سلامتی‌ت مهمه بعد درس و امتحان؟..پسر هنوز اولی‌شه تا امتحان آخری تو میمیری فکر کنم رسام:چیزی نیست استاد باور کنید خوبم شریعتی:حمید از این به بعد اگه شبا نخوابید و برای امتحان خواست نخوابیده بیاد بهم زنگ میزنی...رسام مراقب خودت نباشی این ترم ميندازم‌ت مهلت جواب نداد بهم زود رفت‌‌..استادم فهمیده بود به کی منو بسپاره.. حمید:خب دیگه دوستان پست سنگینی رو استاد انداخت گردنم... وای من دیگه نمیتونم درس بخونم وقتی باید مراقب رسام باشم با حالت با‌مزه‌ای گفت این حرف‌و صدای خنده‌مون توی راهرو پیچید.. رضا:نکه چقدرم تو میخونی... بریم دیگه رضا دستمو گرفت و باهم رفتیم بیرون •••••••••••••••••••• چهار‌روز‌بعد سایت..ساعت۸صبح با خستگی و ته مونده جونی که برام مونده بود دراز کشیدم رو زمین.. قفسه سینه‌م تند در حال بالا و پایین شدن بود، موهام چسبیده بود به پیشونی خیس‌م و حتی جون دست کشیدن بهشُ نداشتم محمد:پاشو رسول تموم نشده با لحن زاری نالیدم:بخدا دیگه آدم شدم عمو...اصلا دیگه هیچ دخالتی تو روند پرونده نمیکنم اجازه میدم خودش بره جلو..ولم کن خستم غلط کردم عمو بالا سرم نشست..یه ابرو‌شو داد بالا و دستی به موهام کشید محمد:آفرین..همینو میخواستم،که به غلط کردن بیفتی و جلوی بابات عهد کنی دیگه برا من قهرمان بازی درنیاری..دو ساعت استراحت میکنی بعد میای تو اتاقم کارت دارم‌..درضمن سه روز اضافه کاری رو داری هنوز با ضرب بلند شدم نشستم..با نفس نفس گفتم:وا عمو خب خودت الان گفتی میخواستی غلط کردن منو بشنوی که شنیدی خب اضافه کاری دیگه برای چی محمد:حرف‌مو دوبار تکرار نمیکنم رسول بلند شد رفت سمت در خروجی باشگاه..ولی برگشت و انگشت اشاره‌شو سمتم گرفت:فقط دوساعت استراحت رسول ______________"♥︎"____________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《....(:》 پ.ن¹:علائم داره شروع میشه.../: پ.ن²:‌رضا میخوام تو زندگی‌م🥺(من چقدر شخصیت های رمان میخوام🙊🦦) پ.ن³:باشگاه رفت بدبخت پ.ن⁴:غلط املایی داشت ببخشید https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
خب دیگه من دارم میرم تشییع الحمدلله🥺 به یاد هرکی که جامونده هستم... فقط حلالم کنید🌻