تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خندهاش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep •
سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن به صدرا بدهد، بازویش را گرفت و فاصلهٔ مانده تا در را در دو قدم بلند خلاصه کرد. هنوز اخم ریزی روی صورت صدرا بود.
+ درو باز کن من موتورو بیارم.
دستش را رها کرد و رفت سمت موتور گوشهٔ حیاط؛ همان موتوری که حتی دیشب و در آن ظلمات هم برق میزد و حالا چشمگیرتر به نظر میرسید.
صدرا یک تای ابرویش را بالا انداخت و با ریز کردن چشمهایش پرسید:
_ با موتور میریم؟
چرخهای موتور روی زمین میغلتیدند و همراه قدم های امیرعلی شده بودند. نگاهی کنکاشگرانه به حیاط انداخت و با تأسف جواب داد :
+ فکر کنم لندکروزومو دزدیدن، شرمنده داداش!
روی موتور نشست و با چشم و ابرو به در اشاره زد. صدرا که با این شوخی بیمزه دوباره گره بین ابروهایش کور شده بود، نفسش را پر حرص بیرون داد و در را باز کرد.
.
.
با توقف موتور جلوی ساختمان، صدرا که دستهایش را محکم دور کمر امیرعلی حلقه کرده بود، کمی بدنش را رها کرد و بعد از چند ثانیه پیاده شد. انگار به پاهایش وزنهای چندصد کیلوگرمی بسته بودند.
+ خوبی؟
صدرا دستی به صورت رنگ پریدهاش کشید و "آره"ای زیرلب گفت، شقیقههایش کم کم داشتند نبض میگرفتند و خبر از طوفانی عظیم میدادند. طوری که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشد، به امیرعلی نگاهی کرد و پرسید:
_ فقط میری گوشیو بدی یا شیفتی؟
امیرعلی همانطور که موهایش را در آینهٔ بغل موتور مرتب میکرد، جواب داد:
+ کدوم شیفت؟ بهخاطر اعلیحضرت از کار بیکار شدم!
صدرا با حالت "وا؟" نگاهش کرد.
_ چی میگی؟ من چیکار تو دارم؟
امیرعلی که انگار منتظر همین سؤال بود، چشمهایش گرد شد و دستهایش را بالا آورد. با هر جملهای که میگفت، یکی از انگشتهایش را میبست :
+ رسیپشن هتلت که هستم، رانندت که هستم، آشپزت که هستم، محل تخلیهٔ فشارهای روانیتم که هستم، فحش و غر و کتک هم که میخورم! تو بگو آدمی که انقدر مشغله براش درست کردی، وقت میکنه شیفت بمونه؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن ب
پ.ن¹ : امیرعلی حاضرجواب ☝🏻
پ.ن² : رستگاریِ بزرگ چرا طوفانی شد؟ :(
پ.ن³ : دل چش قشنگ خیلی پُره.