eitaa logo
تیـام.
41 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 • صدرا لبخند دندان نما و مغرورانه‌ای زد و دستش را روی شانه امیرعلی گذاشت. - ولی هیچکدوم و من ازت نخواستم همه رو خودت با کمال میل انجام دادی عزیزم. خاطرخواهی دردسر داره. کتکم، چوب برادر گله، هرکی نخوره خله. مثلا الان تو دو ساله نخوردی بدجور خل شدی. امیرعلی ابروهایش را بالا داد و متقابلا لبخند گرم و بامحبتش را به روی برادرش پاشید. خودش بهتر از هر کسی می‌دانست حق با صدراست و او حاضر است تمام زندگی‌اش را بی‌منت به پای این مرد که همیشه تکیه‌گاه و حامی‌اش بوده بریزد. سرش را کج کرد و با شیطنت و دلتنگی‌ای که هنوز قطره‌ای از دریایش کم نشده بود گفت: - پس سهم کتک مارو بده همین الان، کمبود این دو سال به این راحتی جبران نمیشه. صدرا به چشمان خوش حالتش که مثل بچه‌ها برق می‌زدند خیره شد، شانه‌اش را جلو کشید و بوسه تند و محکمی روی پیشانی‌اش زد. و بعد بدون اینکه به نیش شل شده‌اش نگاه کند به طرف ساختمان حرکت کرد و در همان حال گفت: - اینم سهم الانت. حالا برو، عصرم بیا دنبالم بریم خونه. - تو به ما گفتی طرف های ساعت سه میای. پیش من دیشب اومدی پیش مامانم عصر میخوای بری؟ بی‌نظیری داداش قشنگم. صدرا ایستاد، کمی چرخید تا امیرعلی نیم‌رخش را ببیند. انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت: - هیچوقت نذار قدم بعدی‌تو حدس بزنن. امیرعلی خندید و سر تکان داد. هیچ نمی‌فهمید صدرا چه علاقه‌ای به خراب کردن برنامه ها و انتظارات دیگران دارد، این در حالی بود که هیچ کس جرئت نداشت برنامه ریزی های خود او را به هم بزند. صدرا قدم دیگری برداشت که دوباره صدای امیرعلی متوقفش کرد. - ولی چمدونت موند خونه من، اون چی میشه؟ صدرا این‌بار کامل برگشت. با خونسردی گفت - اون میمونه همونجا چون من قراره شب برگردم اونجا. - یعنی چی؟ - فکر کنم خونه‌ات به اندازه کافی بزرگ هست. توی تختم که دیشب امتحان کردیم دوتایی جا میشیم. مگه اینکه شما نخوای که بازم مهم نیست من کار خودم و میکنم. امیرعلی بی‌توجه به پرروبازی و اعتماد به سقف برادرش با شعف بچگانه‌ای گفت: - میخوای با من بمونی؟ صدرا یک دستش را در جیبش فرو کرد و با لحنی شاکی گفت: - نه پس نکنه انتظار داری برم با دوست های بازنشسته مامان سبزی پاک کنم و شبم دختراشون و ببرم برسونم جلو هیئت؟ یا مثلا در حالی که دارم جلو اقدس خانوم ظرف می‌شورم که ببینه چقدر پسر خوبیم گوش جان بسپارم به خردرمانی های مامان که دیگه پیر شدم و وقتشه دختر یکی از دوستاش و خوشبخت کنم؟ دستش را از جیبش در آورد و دو انگشتش را بالا گرفت، صاف ایستاد و با حرص گفت: - برم اونجا دو روز نشده شوهرم میده! یجوری رفتار میکنی انگار مادرمون و نمی‌شناسی. قهقهه مستانه امیرعلی با هوف پر از حرص صدرا یکی شد. [ شاید ] فقط خودش می‌دانست با اینکه عاشق این روی خوش اخلاق و طنازی خاص برادرش است، خنده‌اش بیشتر از ذوق ماندن و وقت گذراندن کنار او جان می‌گیرد. به قدری بی‌پروا و از ته دل می‌خندید که صدرا هم با دیدنش خنده کوتاهی کرد و گفت : - زهرمار. نظر امیرعلی عوض شده بود، صدرا برنامه کسی را خراب نمی‌کرد، فقط سفت و سخت برنامه های توی ذهن خودش را دنبال می‌کرد و نظم مطلوب او برای بقیه بی‌نظمی ایجاد می‌کرد. صدرا هم با لذت به صحنه‌ای که ساخته بود نگاه می‌کرد. خنده های او خون می‌شدند در رگ ها و نفس می‌شدند در ریه‌هایش. دلش می‌خواست بگوید ″کی می‌خوای بزرگ شی امیرعلی؟ چرا انقدر معصوم و شیرین ذوق می‌کنی؟ چجوریه که که غبار سیاه نحس زندگی حتی یه ذره هم روی روحت نمی‌شینه؟ " قلبش مدام به عقلش نهیب می‌زد که ″ خودتو از چی محروم کردی؟ ″ و بعد با سرخوشی به خودش جواب می‌داد که ″جبران می‌کنم. " - پس فکر کردی من چرا فرار کردم؟ از دست همین مجمع تشخیص مصلحت نظام، که البته رئیسشون اقدس نیست، اکرمه. صدای خنده هر دو برادر فضا را پر کرد. صدرا با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده داشت گفت : - خیلی خب بسه برو، مواظب باش، سر راهم برا خودت کلاه کاسکت بخر، بعد از ظهر بیای کلاه سرت نباشه جلو چشمت آتیشش میزنم. امیرعلی همانطور که موتور را روشن می‌کرد گفت : - خشونت چرا مهندس. هرچی شما بگی.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep • صدرا لبخند دندان نما و مغرورانه‌ای زد و دستش را روی
پ.ن¹ : تا باشه از این کتکا :) پ.ن² : راستش نگرانم یه وقت امیرعلی از این همه محبت اوردوز بکنه. پ.ن³ : هرچی مهندسِ قلبش بگه ☝🏻
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep • صدرا لبخند دندان نما و مغرورانه‌ای زد و دستش را روی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 18 • از چند پلهٔ ورودی ساختمان بالا رفت و بلافاصله بعد از بستن در و پا گذاشتن در لابی، صدای متعجبی نامش را صدا زد : _ مهندس !؟ نگاهی به مرد پشت میز انداخت که تار موهای سفیدش در این دوسال بیشتر شده بود. لبخند کمرنگی زد و با گرمی جواب داد : + نترس تغییر قیافه ندادم برای دزدی، خودمم! چشم‌های مرد برقی زدند و با لحنی به وجد آمده گفت : _ خوش برگشتید! ولی چرا انقدر بی‌خبر؟ خبر می‌دادید با بچها می‌اومدیم استقبالتون، خیلی خوشحال می‌شدن. صدرا دستی به شانه‌ مرد کشید و با طمأنینه جملاتش را ادا کرد : + اول قرار بود یه هفته دیگه بیام، می‌خواستم بهتون بگم ولی کارم زودتر درست شد، برگشتنمم یهویی جور شد. خودم الان میرم می‌بینمشون، شماهم برو به کارت برس آقا جواد. آقا جواد که با دیدن مهندسشان از پشت میز جسته بود، با هول برگشت سمت میز و همان‌طور که دست دراز می‌کرد تا تلفن را بردارد گفت : _ بذارید بهشون خبر بدم آقا. صدرا سریع دستش را دراز کرد تا جلویش را بگیرد : + نه نه نه نمی‌خواد، بشنون اومدم کارشونو ول می‌کنن میان سر من خراب میشن. خودم دارم میرم سرکشی. او که قانع شده بود سری تکان داد و صاف ایستاد. _ باشه آقا، کاری بود بهم بگید. سری برایش تکان داد و مستقیم سمت آسانسور رفت، لوگوی شرکت روی دیوار خودنمایی می‌کرد و لبخندی روی لب‌های صدرا می‌نِشاند؛ لبخندی که تمام سختی‌هایش برای قدرت بخشیدن به این لوگو را در خودش جای داده بود. سری تکان داد و بی‌خیال افکارش شد، دکمه‌ آسانسور را فشرد و نگاه منتظرش را به شماره‌های بالای آسانسور که یکی یکی پایین می‌آمدند دوخت. در همین حین پسر جوانی با کیف دستی‌ و چند پوشه در دست کنارش ایستاد و نفسی تازه کرد، انگار که کل راه را دویده باشد. دست به جیب نگاهی به نیم‌رخ پسر انداخت، انگار از نیروهای جدیدی بود که اخیراً رزومه‌شان را تایید کرده بود. چرا انقدر دیر آمده بود؟ چیزی نگفت و با باز شدن در آسانسور، شانه به شانه‌اش وارد شد و انگار مقصدشان یکی بود چون وقتی دکمه طبقه دو را فشرد پسر حرکتی نکرد یا چیزی نگفت. از طبقهٔ یک گذر کردند و قبل اینکه عدد دو روی نمایشگر آسانسور نمایان شود رو کرد به سمت پسر. + ساعت کاری هفت و نیم شروع می‌شه. این را با چهره‌ای خونسرد اما لحنی جدی گفت و پسر، طوری که معلوم بود حرصش گرفته لبخندی زد : _ خودتون قبل اومدن ساعتو ندیدید؟ برای روز اول کاری‌اش زیادی پررو بود. بدون جواب دادن با پوزخندی ریز گوشه لبش سرش را برگرداند و همزمان با باز شدن در آسانسور، قدمی به بیرون برداشت. پسر با اخم‌های فرو رفته که ناشی از خجالت و حرصِ همزمان بود پشت سرش خارج شد و همانطور که زیر لب بدوبیراه روانه مرد می‌کرد به سمت میز کارش رفت. - مرتیکه فضول. به تو چه اصن، خودشم یه کارمند بدبخته مثل من اینجا فاز رئیس برمیداره. تو که ساعت کاری رو می‌دونی خودت چرا دیر اومدی. کیف و پوشه هایش را روی میز گذاشت و خواست به سمت دستگاه برود و با اثر انگشت حضورش را ثبت کند که صدای باقی کارمندها که تقریباً همزمان بلند شد روح از تنش خارج کرد : - مهندس رستگاری؟! - شما کجا اینجا کجا. - کِی برگشتید؟ - واقعاً خودتونید؟ بزاق دهانش را قورت داد و همان‌جا سرجایش خشک شد. چقدر زود قرار بود شغلش را از دست بدهد.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 18 #Ep • از چند پلهٔ ورودی ساختمان بالا رفت و بلافاصله ب
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 19 • چشم های گشاد شده و دست های مشت شده‌اش نشان می‌داد هنوز در مرحله درک کردن گندی‌ است که زده. این هم شانس بود که او داشت؟ یعنی مهندس رستگاری، صاحب و مدیرعامل اصلی این شرکت، که موقع استخدام به او گفته بودند ایران نیست و قصد آمدن هم ندارد، همین مرد جوان بود، که از قضا روز اول کاری که او به طرز فجیعی دیر رسیده، در آسانسور ظاهر می‌شود و او هم با آن لحن جواب پس می‌دهد؟ تمام تصوراتی که از شخصی به نام رستگاری در قالب یک پیرمرد پر از تجربه ساخته بود درهم شکست. با مرور این حقایق احساس کرد از سرش دود بلند شده. انگشت اشاره‌اش را روی دستگاه گذاشت. - بیچاره شدی. مهر اخراجت و همین الان نزنه قطعا لج کرده باهات. خاک تو سرت خب بگیر جلو زبونت و. صورتش را جمع کرد و با چشم‌هایی نگران پشت کارمند ها که دور او حلقه زده بودند ایستاد. آقای محمدزاده-مدیر اجرایی شرکت- که در نبود صدرا رئیس بود با شنیدن صدای همهمه از اتاقش بیرون آمد و بلند گفت: - چخبره اینجا؟ همه قدمی عقب‌تر رفتند تا او بتواند صدرا را ببیند. چشمانش متعجب و صورتش برانگیخته، با نیشخندی که گوشه لبش جا خشک کرده بود گفت: - تاج و تختم و از دست دادم. پاتند کرد به سمت صدرا و بعد از فشردن دست های گرم صدرا خود را در آغوشش انداخت. - چه بی‌خبر برگشتین، خبر می‌دادین ازتون استقبال می‌کردیم، گوسفندی شتری گاوی. و بعد با صدایی آرام‌تر طوری که فقط صدرا بشنود گفت : - خری قاطری.. صدرا تک‌خنده‌ای کرد و دستش را پشت رفیقش کوبید. - خودتو که راضی نیستم قربونی کنی. آرش چشم هایش را روی هم فشار داد و با اخمی به این حاضرجوابی‌اش گفت : - تو چرا فارسیت یادت نمیره؟ بوسه‌ای بر شانه صدرا زد و از هم جدا شدند. آرش نگاهی به صورت جدی و چشمان بی‌حالت صدرا کرد. فقط خدا می‌دانست چقدر از حضور دوباره او در این شرکت خوشحال است. او مدت ها بود احساس می‌کرد دارد زیر بار این مسئولیت کمر خم می‌کند و حالا که خود صدرا اینجا بود و می‌توانست دوباره همه‌چیز را گردن او بیندازد و خودش زیر سایه او مترقی شدن آرزو هایشان را ببیند احساس شعف می‌کرد. با لحنی خوشحال و بیخیال گفت: - نه جدی خبر می‌دادی. خیلی خوب شد که برگشتی. همه می‌دانستند آن دو نه فقط رئیس و معاون یا مدیر عامل و مدیر اجرایی، بلکه رفیق هایی افسانه‌ای هستند و صدرا مانند چشمانش به او اعتماد دارد که حاضر شده دو سال تمام سرمایه و ثمره زندگی‌اش را به او بسپارد و فرسنگ‌ها ها دور شود. اما همه اینها دلیل نمی‌شد تا صدرا بخاطر روابط نزدیک دوستانه چشم بر قوانین و نظم مطلوبش ببندد. دستش را در جیبش فرو کرد و با لحن پوکر معروفش که آرام آرام رگه‌هایی از شماتت و مؤاخذه در آن ظاهر می‌شد گفت : - خواستم ببینم یه روز کاری عادی تو این شرکت چجوری میگذره. اگر خبر می‌دادم قطعا به اون کارمند جدید گوشزد می‌کردید که رستگاری داره میاد ساعت کاری خیلی زودتر از ده و نیم صبح شروع میشه نه؟ اینجوری بود سفت و سخت مدیریت کردنتون آقای محمدزاده؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 19 #Ep • چشم های گشاد شده و دست های مشت شده‌اش نشان می‌داد
پ.ن¹ : و کامبک مفتخرانهٔ مهندس رستگاری به محل کار و تلاشش. پ.ن² : انگار یکی قراره همین روز اولی شکارِ تک‌تیرانداز آقای مدیر بشه. پ.ن³ : دوقلوهای افسانه‌ای بهم رسیدن (؟) پ.ن⁴ : مهندس تا زهرشو نریزه که آروم نمی‌شه 💁🏻‍♀️ پ.ن⁵ : این پارت‌ها و پارت‌های بعد حاصل تلاش و زحماتِ مشترکن، قدر بدونید 😔
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 19 #Ep • چشم های گشاد شده و دست های مشت شده‌اش نشان می‌داد
‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 20 • آرش صاف ایستاد. لبخندش را جمع کرد و با جدیت نگاهش را میان کارمند ها گذراند. نه مثل اینکه تو هنوز نمی‌توانست از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کند. می‌دانست منظور صدرا چه کسی بوده، از همان روز اول که آن پسر سر به هوا و گستاخ را دیده بود فهمیده بود با او ماجراها خواهد داشت. انتظار نداشت صدرا همین اول کار و آن هم جلوی همه با این لحن او را سرزنش کند و همین بر خشمش می‌افزود. - آقای اعتمادی می‌خواید به جای قایم شدن اون پشت بیاید جلو و مسئولیت بی‌نظمیتون و قبول کنید؟ صدایش سرد بود و محکم. قدیمی‌ها می‌دانستند او می‌تواند حتی از صدرا هم تلخ‌تر باشد و هیچ اشتباهی را نپذیرد. این شیوه صدرا بود، هیچوقت خودش با کسی طرف نمی‌شد و همیشه او را به جان کارمندان و مهندسان بیچاره می‌انداخت و از دور نتیجه را نظاره می‌کرد. پسر جوان که اعتمادی خطاب شده بود لعنتی به بختش فرستاد و از میان اعضای شرکت رد شد و با سری به زیر افکنده کنار رئیسش ایستاد. - حق با شماست. من شرمنده‌ام. دیگه تکرا- - شرمندگی شما دلیل نشد برای من. از روز اول تاکید کردم ورود و خروجتون اینجا باید سر وقت باشه. نه نیم ساعت نه یه ساعت نه دو ساعت. سه ساعت دیر‌تر؟ خب کلا نمی‌اومدین اینجوری بهتر نبود؟ پسر سرش را بیشتر زیر انداخت. حتی فکرش را هم نمی‌کرد تا این حد با او برخورد شود. هرچند خودش خوب می‌دانست هرچه می‌کشد از این زبان لعنتی‌اش می‌کشد. روز اول با پررویی برای او حاضرجوابی کرده بود و حالا هم که در آسانسور گل را به سبزه آراسته بود. - نشنیدم! با صدایی گرفته لب زد. - چی و آقا.. - دلیل موجهتون رو. پسر نیم نگاهی به صدرا که با بی‌خیالی از پنجره به بیرون خیره شد بود انداخت. حساب کار دستش آمده بود و فهمیده بود طرفش از آن سیاست‌ مدارهاست. خواست با مِن مِن چیزی سر هم کند که صدرا دستش را روی شانه آرش گذاشت. - ولش کن. این یه بار استثنائا اشکالی نداره. انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و رو به آرش طوری که دیوار بشنود گفت : - اما یه چیزی که اینجا از زمان ورود و خروج مهم‌تره، احترامه! اینجا همه باید به هم احترام بذارن. خصوصا کوچیک‌ترها به بزرگترها. هرکسی میخواد اینجا کار کنه باید اینو بفهمه و رعایت کنه، باید با همه درست و متین رفتار کنه. گستاخی و شاخ و شونه کشیدن و طلبکاری نداریم اینجا. چه با من که صاحب اینجام، چه با آقا جواد که پایین نشسته. مفهومه آقای محمدزاده؟ آرش نگاه پر از غضبی به جوان انداخت که گفت : - بله، ببخشید. اینکه صدرا حتی نگاهش نمی‌کرد حس بدی به او می‌داد. او خوب بلد بود با رفتارش حد انسان ها را به آن‌ها نشان دهد و همه این را فهمیده بودند.
سلاام ؛ عیدتون مبارک 💚
تیـام.
‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 20 #Ep • آرش صاف ایستاد. لبخندش را جمع کرد و با جدیت نگاهش را م
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 21 • بعد از نشان دادن و سرکشی به تمام طبقات، آزمایشگاه و تحویل لیست بارهای جدید به صدرا، بالاخره به طبقه اول و اتاقش بازگشتند. آرش در اتاق را باز کرد و خودش را کنار کشید تا او وارد شود. با لحنی آرام گفت : بفرمایید مهندس. این اتاقتون خدمت شما. همه چیز سر جاشه تازه هم تمیز شده. پرونده‌های فنی پروژه‌ها، گزارش‌های تحقیق و توسعه، سوابق محصولات، مجوزها و مکاتبات، قراردادهای جدید، رزومه نیروهایی که تو این دو سال به مجموعه اضافه شدن و گزارش وضعیت انبار و آزمایشگاه رو هم کامل آرشیو کردیم. نسخه دیجیتال همه‌شون توی لپ‌تاپ و سرور شرکت هست، نسخه‌های مهم‌تر هم توی کمد بایگانی شده. آخرین گزارش‌ها رو هم گذاشتم روی میزتون. این چندتا لوح و تقدیرنامه هم مربوط به پروژه‌های قبلیه؛ از دانشگاه تهران، وزارت بهداشت و چند مجموعه درمانی که باهاشون همکاری داشتیم. قاب شدن و گذاشتیم اینجا که وقتی برگشتید دم دستتون باشن. برای پرونده طرح جدیدتون هم هنوز منتظر نتیجه بررسی هستیم. چند مورد مدرک تکمیلی خواستن که آماده‌شون کردیم، ولی خود پرونده یه مقدار توی روند اداری گیر کرده. با حضور خودتون احتمالاً راحت‌تر میشه جمعش کرد. درسته شما نبودی ولی همه چیز سر جاشه. بابت اتفاق امروز هم من معذرت می‌خوام باید بیشتر تاکید می‌کردم اما تو این چند وقت این اولین مورده. با تمام کم و کسری‌ها این چیزی بود که از من برمیومد.‌ اگر امر دیگه‌ای ندارید من برگردم سر کارم. صدرا که در طول مدت ارائه‌اش داشت اتاقش را وارسی می‌کرد نگاهی به او که یک نفس حرف زده بود انداخت. می‌دانست از اینکه بخاطر دیر کردن یک جوان تازه وارد جلوی همه او را بازخواست کرده دلخور است. خصوصا که او از در صمیمیت وارد شده بود و صدرا با خشک بودن توی برجکش زده بود. او به هیچ عنوان منکر زحمات آرش نبود و می‌دانست اگر او نبود هیچ کدام از تلاش هایش نتیجه نمی‌دادند. دستی بر شانه‌اش گذاشت و گفت: - عرضی نیست. ماشاءالله انقدر همه چیز کامله که چیزی برای پرسیدن یا گیر دادن پیدا نمیکنم. تو که می‌دونی من گیر دادن و دوست دارم، حداقل یه چیزی میذاشتی برام مرد مومن. آرش قدمی عقب رفت و آرام گفت : - اختیار دارید آقا. با اجازه. و خواست به طرف در برود که صدرا دستش را کشید. - کجا میری؟ مگه من آقای توعم؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 21 #Ep • بعد از نشان دادن و سرکشی به تمام طبقات، آزمایشگاه و تح
پ.ن¹ : یه عیدی کوچیکک 🤏🏻 پ.ن² : یکی به آرش بگه نفس بکشه. پ.ن³ : اینطور که معلومه صدرا باید ناز ایشونم بکشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
از آیدا بدم میاد خداحافظ. . چراا ☹️ زود نتیجه گیری نکن شاید خوشت اومد بعداً