eitaa logo
تیـام.
40 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep • امیرعلی چشم غره‌ای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت بود، مزخرف یعنی چه؟ + مزخرف نیستن که داداشی، حقیقتن. کمی تعلل کرد و بعد در تکمیل حرفش گفت : + باید بپذیریشون دیگه. اخم صدرا تشدید شد و خواست دوباره لگدی نثارش کند اما با صدای زنگی جو سنگینی که آرام آرام داشت اطرافشان را می‌گرفت درهم شکست. امیرعلی تا منشأ صدا را دید "وای" بلندی گفت و همان طور که لقمه آخر را در دهانش می‌چپاند از روی صندلی پایین آمد. - کیه؟ امیرعلی گوشی را برایش تکان داد و لقمه را جویده و نجویده قورت داد. + گوشی همون دوستمه، قرار بود موقع شروع شیفت براش ببرم دیرم شد. و پا تند کرد به سمت اتاقش، صدرا از پشت سرش بلند مورد خطاب قرارش داد : - بعد بشین اینجا چرت و پرت بگو بچه مردمو یه لنگه پا منتظر نگه دار! با تمام شدن حرفش آیدا خنده ریزی کرد و وقتی نگاه تیز صدرا را روی خودش احساس کرد سر پایین انداخت. . . ظرف‌هارا چید داخل ماشین ظرفشویی و تا بلند شود و بخواهد امیرعلی را صدا کند خودش از اتاق خارج شد و در حین پوشیدن کت چرمش پرسید : + بریم دیگه؟ صدرا سر تکان داد، از آشپزخانه بیرون آمد و باهمدیگر هم قدم شدند. آیدا زودتر از آن دو رفته بود بیرون و داشت کفش‌هایش را می‌پوشید، امیرعلی در را باز کرد و همزمان که راه را برای صدرا باز می‌کرد تا زودتر بیرون برود به آیدا نگاه کرد : + با ماشین اومدی یا برسونمت؟ آیدا انگار که عجله داشته باشد پله‌ها را تند پایین رفت و به سمت در حیاط راه افتاد. - با ماشین اومدم، خونه‌ام نمیرم بیرون کار دارم.. در را باز کرد و قبل اینکه پایش را بگذارد در کوچه دستی برایشان تکان داد. - فعلاً! و صدای در، پس زمینهٔ قدم‌های شانه به شانه‌ٔ امیرعلی و صدرا شد. امیرعلی کمی تندتر قدم برداشت و تا خواست بگوید داداش قربان دستت بیا این در را باز کن، صدای آمیخته با تعجب صدرا را از پشت سرش شنید. _ اینا دیگه چین؟! روی دیوارهای بلند حیاط طناب های محکمی آویزان بودند که گره‌هایی کور داشتند؛ و بینشان تو رفتگی‌هایی دیده می‌شد که با رنگ تیره نشانه گذاری شده بودند. امیرعلی لب‌هایش را روی هم فشار داد و با چشم های درشت شده یک نگاه به دیوار و یک نگاه به صدرایی انداخت که برای غر زدن و دیوانه خطاب کردنش آماده‌ باش بود. + اینا ادامه همونان که توی خونه دیدی..
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
پ.ن¹ : اینو فعلاً داشته باشید 🫣 پ.ن² : شاخ درآوردنای امیرعلی تمومی نداره :)
هدایت شده از تیـام.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
" زیادی دست کمم گرفتی، الانم باید تاوانشو با یاد گرفتن قوانین من پس بدی! " •
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تیـام.
شنوای شما. 🪽
پارت بعدی تکمیل بشه می‌ذارم بچهاجون 🙂‍↔️
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن به صدرا بدهد، بازویش را گرفت و فاصلهٔ مانده تا در را در دو قدم بلند خلاصه کرد. هنوز اخم ریزی روی صورت صدرا بود. + درو باز کن من موتورو بیارم. دستش را رها کرد و رفت سمت موتور گوشهٔ حیاط؛ همان موتوری که حتی دیشب و در آن ظلمات هم برق می‌زد و حالا چشم‌گیرتر به نظر می‌رسید. صدرا یک تای ابرویش را بالا انداخت و با ریز کردن چشم‌هایش پرسید: _ با موتور می‌ریم؟ چرخ‌های موتور روی زمین می‌غلتیدند و همراه قدم های امیرعلی شده بودند. نگاهی کنکاش‌گرانه به حیاط انداخت و با تأسف جواب داد : + فکر کنم لندکروزومو دزدیدن، شرمنده داداش! روی موتور نشست و با چشم و ابرو به در اشاره زد. صدرا که با این شوخی بی‌مزه دوباره گره بین ابروهایش کور شده بود، نفسش را پر حرص بیرون داد و در را باز کرد. . . با توقف موتور جلوی ساختمان، صدرا که دست‌هایش را محکم دور کمر امیرعلی حلقه کرده بود، کمی بدنش را رها کرد و بعد از چند ثانیه پیاده شد. انگار به پاهایش وزنه‌ای چندصد کیلوگرمی بسته بودند. + خوبی؟ صدرا دستی به صورت رنگ پریده‌اش کشید و "آره"ای زیرلب گفت، شقیقه‌هایش کم کم داشتند نبض می‌گرفتند و خبر از طوفانی عظیم می‌دادند. طوری که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشد، به امیرعلی نگاهی کرد و پرسید: _ فقط میری گوشیو بدی یا شیفتی؟ امیرعلی همان‌طور که موهایش را در آینهٔ بغل موتور مرتب می‌کرد، جواب داد: + کدوم شیفت؟ به‌خاطر اعلی‌حضرت از کار بی‌کار شدم! صدرا با حالت "وا؟" نگاهش کرد. _ چی میگی؟ من چیکار تو دارم؟ امیرعلی که انگار منتظر همین سؤال بود، چشم‌هایش گرد شد و دست‌هایش را بالا آورد. با هر جمله‌ای که می‌گفت، یکی از انگشت‌هایش را می‌بست : + رسیپشن هتلت که هستم، رانندت که هستم، آشپزت که هستم، محل تخلیهٔ فشارهای روانیتم که هستم، فحش و غر و کتک هم که می‌خورم! تو بگو آدمی که انقدر مشغله براش درست کردی، وقت می‌کنه شیفت بمونه؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن ب
پ.ن¹ : امیرعلی حاضرجواب ☝🏻 پ.ن² : رستگاریِ بزرگ چرا طوفانی شد؟ :( پ.ن³ : دل چش قشنگ خیلی پُره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
• 👀 |
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 • صدرا لبخند دندان نما و مغرورانه‌ای زد و دستش را روی شانه امیرعلی گذاشت. - ولی هیچکدوم و من ازت نخواستم همه رو خودت با کمال میل انجام دادی عزیزم. خاطرخواهی دردسر داره. کتکم، چوب برادر گله، هرکی نخوره خله. مثلا الان تو دو ساله نخوردی بدجور خل شدی. امیرعلی ابروهایش را بالا داد و متقابلا لبخند گرم و بامحبتش را به روی برادرش پاشید. خودش بهتر از هر کسی می‌دانست حق با صدراست و او حاضر است تمام زندگی‌اش را بی‌منت به پای این مرد که همیشه تکیه‌گاه و حامی‌اش بوده بریزد. سرش را کج کرد و با شیطنت و دلتنگی‌ای که هنوز قطره‌ای از دریایش کم نشده بود گفت: - پس سهم کتک مارو بده همین الان، کمبود این دو سال به این راحتی جبران نمیشه. صدرا به چشمان خوش حالتش که مثل بچه‌ها برق می‌زدند خیره شد، شانه‌اش را جلو کشید و بوسه تند و محکمی روی پیشانی‌اش زد. و بعد بدون اینکه به نیش شل شده‌اش نگاه کند به طرف ساختمان حرکت کرد و در همان حال گفت: - اینم سهم الانت. حالا برو، عصرم بیا دنبالم بریم خونه. - تو به ما گفتی طرف های ساعت سه میای. پیش من دیشب اومدی پیش مامانم عصر میخوای بری؟ بی‌نظیری داداش قشنگم. صدرا ایستاد، کمی چرخید تا امیرعلی نیم‌رخش را ببیند. انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت: - هیچوقت نذار قدم بعدی‌تو حدس بزنن. امیرعلی خندید و سر تکان داد. هیچ نمی‌فهمید صدرا چه علاقه‌ای به خراب کردن برنامه ها و انتظارات دیگران دارد، این در حالی بود که هیچ کس جرئت نداشت برنامه ریزی های خود او را به هم بزند. صدرا قدم دیگری برداشت که دوباره صدای امیرعلی متوقفش کرد. - ولی چمدونت موند خونه من، اون چی میشه؟ صدرا این‌بار کامل برگشت. با خونسردی گفت - اون میمونه همونجا چون من قراره شب برگردم اونجا. - یعنی چی؟ - فکر کنم خونه‌ات به اندازه کافی بزرگ هست. توی تختم که دیشب امتحان کردیم دوتایی جا میشیم. مگه اینکه شما نخوای که بازم مهم نیست من کار خودم و میکنم. امیرعلی بی‌توجه به پرروبازی و اعتماد به سقف برادرش با شعف بچگانه‌ای گفت: - میخوای با من بمونی؟ صدرا یک دستش را در جیبش فرو کرد و با لحنی شاکی گفت: - نه پس نکنه انتظار داری برم با دوست های بازنشسته مامان سبزی پاک کنم و شبم دختراشون و ببرم برسونم جلو هیئت؟ یا مثلا در حالی که دارم جلو اقدس خانوم ظرف می‌شورم که ببینه چقدر پسر خوبیم گوش جان بسپارم به خردرمانی های مامان که دیگه پیر شدم و وقتشه دختر یکی از دوستاش و خوشبخت کنم؟ دستش را از جیبش در آورد و دو انگشتش را بالا گرفت، صاف ایستاد و با حرص گفت: - برم اونجا دو روز نشده شوهرم میده! یجوری رفتار میکنی انگار مادرمون و نمی‌شناسی. قهقهه مستانه امیرعلی با هوف پر از حرص صدرا یکی شد. [ شاید ] فقط خودش می‌دانست با اینکه عاشق این روی خوش اخلاق و طنازی خاص برادرش است، خنده‌اش بیشتر از ذوق ماندن و وقت گذراندن کنار او جان می‌گیرد. به قدری بی‌پروا و از ته دل می‌خندید که صدرا هم با دیدنش خنده کوتاهی کرد و گفت : - زهرمار. نظر امیرعلی عوض شده بود، صدرا برنامه کسی را خراب نمی‌کرد، فقط سفت و سخت برنامه های توی ذهن خودش را دنبال می‌کرد و نظم مطلوب او برای بقیه بی‌نظمی ایجاد می‌کرد. صدرا هم با لذت به صحنه‌ای که ساخته بود نگاه می‌کرد. خنده های او خون می‌شدند در رگ ها و نفس می‌شدند در ریه‌هایش. دلش می‌خواست بگوید ″کی می‌خوای بزرگ شی امیرعلی؟ چرا انقدر معصوم و شیرین ذوق می‌کنی؟ چجوریه که که غبار سیاه نحس زندگی حتی یه ذره هم روی روحت نمی‌شینه؟ " قلبش مدام به عقلش نهیب می‌زد که ″ خودتو از چی محروم کردی؟ ″ و بعد با سرخوشی به خودش جواب می‌داد که ″جبران می‌کنم. " - پس فکر کردی من چرا فرار کردم؟ از دست همین مجمع تشخیص مصلحت نظام، که البته رئیسشون اقدس نیست، اکرمه. صدای خنده هر دو برادر فضا را پر کرد. صدرا با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده داشت گفت : - خیلی خب بسه برو، مواظب باش، سر راهم برا خودت کلاه کاسکت بخر، بعد از ظهر بیای کلاه سرت نباشه جلو چشمت آتیشش میزنم. امیرعلی همانطور که موتور را روشن می‌کرد گفت : - خشونت چرا مهندس. هرچی شما بگی.