چشمانت شبیه سیارهای بود که انگار در دورترین نقطهی یک کهکشانِ خاموش میچرخد؛ آئلیس
سیارهای پوشیده از اقیانوسهای آبیِ روشن، با نوری زلال که از زیر لایههای مه بیرون میآمد، اما در عمقش غمی آرام و بیصدا زندگی میکرد.
نور در چشمهایش مستقیم نمیدرخشید؛
میشکست، پخش میشد، و مثل سایههای کمرنگِ شفق روی سطح آن سیاره حرکت میکرد.
انگار هزار ستارهی خسته در آن پناه گرفته بودند.
غمِ چشمهایش تاریک نبود؛
شفاف بود، مثل بارانی که روی شیشهی سردِ یک سفینه بنشیند و نور کهکشان را آرام موجدار کند.
اگر کسی زیاد به آن چشمها نگاه میکرد، حس میکرد وارد مداری شده که هم آرامش دارد، هم تنهایی؛
سیارهای که زیباست، اما انگار مدتهاست منتظر کسی مانده که زبان نورهای خاموشش را بفهمد.
هوشنگ ابتهاج نازنین:
در این سرای بیکسی، کسی به در نمیزند
به دشتِ پُرملالِ ما، پرنده پَر نمیزند
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/joinchat/4240639540Ce79ef1d225
چشمانت شبیه سیارهای بود که انگار در دورترین نقطهی یک کهکشانِ خاموش میچرخد؛ آئلیس سیارهای پوشیده
«مثل خون در رگ هایم»
.
.
.
از خدا دور افتاده بودم؛خدا را با خودت به خانه ام آوردی._سرد و تاریک بودم ، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی._زندگی ترکم کرده بود ، زندگی آوردی.
دیالوگ چشمان شما:>
به بهار میمانی که چون میآید ، درخت خشکیده شکوفه میکند.
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام وِرمِیرا؛
سیارهای دور، پوشیده از خاکِ سرخِ تیره و اقیانوسهایی به رنگ قهوهایِ جگری،
که همیشه انگار غروبِ آرامی روی آن جریان داشت.
نورِ ورمیرا آتشین نبود؛
گرمایی نرم و واقعی داشت،
مثل نوری که از پنجرهی خانهای قدیمی در شبِ زمستان بیرون میریزد.
میگفتند سطح این سیاره از کریستالهایی ساخته شده که نورِ سرخِ خورشیدش را در خود نگه میدارند،
برای همین حتی تاریکترین شبهایش هم کمی گرم به نظر میرسند.
اما عجیبترین چیزِ ورمیرا، هستهی پنهانش بود؛
در عمق آن، دریایی از نورِ سرخِ خاموش جریان داشت،
نوری که فقط کسانی میتوانستند ببینند که مدت زیادی کنارش بمانند.
سهراب سپهری:
و نترسیم از مرگ
مرگ پایانِ کبوتر نیست.
مرگ وارونهی یک زنجره نیست.
مرگ در ذهنِ اقاقی جاریست…
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/chexryx
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام سِلورا؛
سیارهای آرام در لبهی یک منظومهی خاموش، با حلقههایی نازک و نورانی شبیه زحل که دورش آهسته میچرخیدند.
رنگِ سلورا قهوهایِ گرم بود؛
نه تیره و سنگین،
بلکه شبیه رنگِ چوبِ خیسخورده زیر نور غروب.
در اقیانوسهایش ذرههای ریزِ سنگِ طلایی شناور بودند و وقتی نورِ خورشید به آنها میخورد، مثل گردِ ستاره داخل چشمهایش برق میزدند.
نورِ این سیاره تند نبود؛
هالهای نرم و مخملی دورش کشیده شده بود،
انگار همیشه در آرامترین لحظهی عصر زندگی میکند.
میگفتند هرکس از دور به سلورا نگاه کند، حس عجیبی میگیرد؛
ترکیبی از آرامش، دلتنگیِ کمرنگ و یک نازِ خاموش…
مثل کسی که حرفی برای گفتن دارد، اما ترجیح میدهد فقط با نگاهش آن را نشان بدهد.
فریدون مشیری:
و تو را دوست دارم
بیآنکه بدانم
چرا،
یا چگونه،
یا حتی از کجا…
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/Turgal
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام سِلورا؛ سیارهای آرام در لبهی یک منظومهی خاموش، با حلقههایی ناز
«در غروبی ابدی»
.
.
.
فقط تو و درختها ارزش دوست داشتن را دارید. چرا که سبز میشوید. هرسال سبز میشوید ، تازه میشوید و سایه دارید و پر از پرنده هستید و نفستان عطر روان است و ریشه هایتان در خاک ، که جز خاک ، حقیقتی وجود ندارد.
دیالوگ چشمان شما:>
آدم اگر آرزویی نداشته باشد میمیرد.