چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام سِلورا؛
سیارهای آرام در لبهی یک منظومهی خاموش، با حلقههایی نازک و نورانی شبیه زحل که دورش آهسته میچرخیدند.
رنگِ سلورا قهوهایِ گرم بود؛
نه تیره و سنگین،
بلکه شبیه رنگِ چوبِ خیسخورده زیر نور غروب.
در اقیانوسهایش ذرههای ریزِ سنگِ طلایی شناور بودند و وقتی نورِ خورشید به آنها میخورد، مثل گردِ ستاره داخل چشمهایش برق میزدند.
نورِ این سیاره تند نبود؛
هالهای نرم و مخملی دورش کشیده شده بود،
انگار همیشه در آرامترین لحظهی عصر زندگی میکند.
میگفتند هرکس از دور به سلورا نگاه کند، حس عجیبی میگیرد؛
ترکیبی از آرامش، دلتنگیِ کمرنگ و یک نازِ خاموش…
مثل کسی که حرفی برای گفتن دارد، اما ترجیح میدهد فقط با نگاهش آن را نشان بدهد.
فریدون مشیری:
و تو را دوست دارم
بیآنکه بدانم
چرا،
یا چگونه،
یا حتی از کجا…
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/Turgal
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام سِلورا؛ سیارهای آرام در لبهی یک منظومهی خاموش، با حلقههایی ناز
«در غروبی ابدی»
.
.
.
فقط تو و درختها ارزش دوست داشتن را دارید. چرا که سبز میشوید. هرسال سبز میشوید ، تازه میشوید و سایه دارید و پر از پرنده هستید و نفستان عطر روان است و ریشه هایتان در خاک ، که جز خاک ، حقیقتی وجود ندارد.
دیالوگ چشمان شما:>
آدم اگر آرزویی نداشته باشد میمیرد.
چشمهایش شبیه سیارهای بود به نام آرِدِیا؛
سیارهای خاموش و دور که از دور کاملاً قهوهای به نظر میرسید،
اما اگر کسی بیشتر نگاه میکرد، در عمیقترین لایههایش هالههایی از سبزِ بسیار تیره پیدا میشد؛
مثل جنگلهایی که زیر خاکسترِ سالهای طولانی هنوز زنده ماندهاند.
سطح آرِدیا یکدست و آرام بود،
بدون طوفانهای خشن یا نورهای زننده.
همهچیز در آن نرم و متعادل به نظر میرسید،
اما در سکوتش یک نازِ خاص و ظریف پنهان بود؛
جوری که انگار سیاره میدانست زیباست، ولی هیچوقت برای دیدهشدن تلاش نمیکند.
نورِ خورشید روی آن شفاف نبود؛
کمی خاکگرفته و مهآلود میتابید،
مثل امیدی که از روزهای سخت رد شده، اما هنوز خاموش نشده است.
سهراب سپهری:
چشمها را باید شست،
جورِ دیگر باید دید…
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/nilaaaaa12
چشمهایش شبیه سیارهای بود به نام آرِدِیا؛ سیارهای خاموش و دور که از دور کاملاً قهوهای به نظر میر
«سکوت بره ها»
.
.
.ما به ندرت خودمان را برای قدم زدن در چمن یا شنزار مهیا میکنیم این کار را در لحظاتی معدود در مکانهایی انجام می دهیم که پنجره ای ندارد در راهروهای بیمارستان اتاق هایی همچون این اتاق استراحت نگهبانی با مبل پلاستیکی شکسته و زیر سیگاریهای آن در جایی که پرده های کافه ها دیوارهای بتنی سرد و بی روح را می پوشاند در چنین اتاقی با چنین وقت اندک خود را برای لحظه ای آماده میکنیم که از برخورد با سرنوشت ترس بر وجودمان مستولی میشود. استارلینگ به آن حد از رشد رسیده بود که نگذارد وضع آشفته آن اتاق بر وی اثر بگذارد.
دیالوگ چشمان شما:>
وقتی یه خرگوش توی تله میوفته و فریاد میزنه ، روباه خودشو سریع میرسونه
ولی نه برای کمک...