اندوھِ من، در فقدانِ فاطمه هميشگى است. و از اين پس، هر شبِ من تا سَحر به بيدارى خواهد گذشت . . .[نهج البلاغه| خطبه۲۰۲]
•| مَلْجَأ |•
پونزده تا قل هو الله احدمو بخونم...(':
و می ترسم از اینڪه همه چیز تدرجی ست. چقدر با منِ ده ماه پیش فرق دارم.
اللّٰهِمَّ ثَبِّتْ قلبی عَلَی دینِڪْ
خاطرھِ پررنگی ڪه از ڪودڪی هایم به خاطرم مانده، ڪنار عزیز نشستن های بعد از نماز است.
ڪه مهر درون سجاده اش را بر می داشتم و استشمام می ڪردم رایحھ تربتش را.
عزیز هم مشڪ می ڪشید روی پر روسری شیری رنگم و عطر یاس، با رایحه تربت درهم می آمیخت.
+چه کنیم به خدا نزدیک شویم؟
_گناه نکنید،به خدا نزدیک میشوید.
آیةاللهبهجتِجان:)
بین الحرمین بود. سنگ های سرامیکی زمین بین پاهای پناه آورنده گم شده رود. سیل عظیمی از عاشقان مصداق فَرّو اِلَی الحسینع شده بودند. گوشه ای ایستاده بودم و از حفظ میخواندم تنها یک صفحه اول زیارت عاشورا را وقتی که نمیشد کوله پشتی ام را جلو بکشم و مفاتیحم را در دست بگیرم.
اربعین بود و میلیون ها پناهنده به آغوش اباعبدلله :)
بند کوله پشتی اش را گرفتم و گفتم
_ میگممم... حواست به بقیه باشه یه وقت گم نشیم.
و لبخند در صدایش محسوس بود وقتی که گفت
_ اینجا هرکی گم بشه تازه پیدا شده:)
[اندر احوالات]
نُھ سالم بود. دم مغازه دوست بابا رو نوڪ پنجهِ پا وایساده بودم و روی ساعد یه دستم ڪیف دستیم آویزون بود و چادرمو بالا نگه داشته بودم و با اون دستم به اون انگشتر خوش رنگ اشاره می ڪردم. بابا ڪه مبلغش رو حساب کرد همونجا دستم ڪرد و من لبخند عضو جدانشدنی صورتم بود:)))
•| مَلْجَأ |•
نُھ سالم بود. دم مغازه دوست بابا رو نوڪ پنجهِ پا وایساده بودم و روی ساعد یه دستم ڪیف دستیم آویزون بو
از نگینش؛ عطر سیب سرخ حرم ساطع میشود:)🌿♥️
عکس: به وقتِ زیر و رو کردن خاک خاطرات