_ دل در گروی منافع مردم دارند و اهتمام اصلی آنها بسیج توانمندی های آشکار نهفته مردم ایران به ویژه جوانان است
[ آیةاللهرئیسی ]
حس دانشجوهای سال پنجاه و هشت رو دارم که با دفترِ جلدْ آبیِ ورقِ کاهی رنگ و خودکار مشکی و قرمز بیک، میشینند جلوی تلویزیون و پیچش رو هی میچرخونند تا برفکش بره و تند تند از سخنرانی نت برداری میکنند تا فردا تو کمیته، پرینت بگیرند برای طرح های فرهنگیشون
گفتم :
+ محرم اومد . . . دلت میخواست کجا باشی الآن؟
آهسته و با غمِ عجیبی خندید و گفت :
_ پیش مردم گله از یار؟ همینم مانده
[اندر احوالات]
•| مَلْجَأ |•
دیشب مداح میگفت... _ شمایی که اینجا نشستید، خودتون نیومدینااا... حضرت مادر اومدن گفتن _ فلانی بیا...
و من چقدر دلگیرم . . .
دلتنگم
دلشکستم
رسمش این بود که کنجِ اتاق بمونم شب اول رو؟
چی بود این بیماری یکدفعه تو گلوم لونه کرده که نزاشت برم؟
ته دلم حس غریب پر بغضی میگه این بیماری فقط بهانه بود؛ لیاقت میخواست هیئت رفتن.
•| مَلْجَأ |•
سوال : _ افسر هادی چه کسی است؟ [میخوام ببینم حواستون به بطنِ ماجرا بوده یا نه😂] آره گاندو
سوال :
_ سرشبکه در فیلم گاندو چه کسی است؟
پ.ن : کماکان همون قضیه قبلی
؛
مژه بر هم که مینهم، شبنم از گلبرگ
گونه هایم سرازیر میشود.
و در تاریکیِ پشتِ پلکم، کوچ میکنم به
سال ۶۱ هجری.
بر کرانه کهکشانیِ صحرا، خیمه هایی علم شده و طنینِ آرامِ چکمه ها ، قوتِ دلِ اهل حرم است وقتی که پشتِ خیمه غیرت الله گام بر میدارد. و بابا حسینِ رقیه خاتون، چندی به اصحاب و چندی به اولادش دلگرمی میدهد. تنها به نگاهی دل ها را گرم میکند و این را جناب حرّ عمیقا درک کرده.
من مبهوت ایستاده ام میانِ صحرا، کمی دور تر از قافلهِ عشق. کمی دور تر از خیمه هایی که نسیمِ خنکِ شبانگاهی، حسرت زده گوشهِ پردهاش را میبوسد و رایحۀ یاسش را میبرد تا در تاریخ پژواک دهد.